#دلنوشته
اینروزا به این فکر میکنم که ما در تکرار اتفاقات ، تکرار نمیشیم!
هفته اخر چهارمین بارداری داره میگذره و به جرات میتونم بگم هیچکدوم مثل اون یکی نبوده ...
هرچند احوال جسم تکرار شده اما برداشت من از حالی که داشتم هر بار یه جور متفاوت بود.
یکبار توام با ترس
یکبار توام با شوق
یکبار توام با استیصال
و حالا توام با آرامش !
اینجوریِ که درد رو از هر طرف بخونی درد هست اما کیفیت دردها یکی نیست ...
نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه؟
هرکس مادر باشه میدونه هفته های اخر چه شکلیه
تمام رنج های این روزهام رو دوست داشتم و گله ای نکردم هرچند خیلی وقتا خستگی به جانم نشسته
تمامش برام معناداره و وقتی دردی معنادار بشه تحملش شیرین میشه
پسرم
تو به روزایی رسیدی که منو پدرت در هیاهوی زندگی اروم گرفتیم!
از صبح در تکاپو برای شما چهار نفریم و شبها از خستگی یادمون میره شب بخیر بهم بگیم
ازین حال ناراحتیم؟اصلا !
مست عطر وجود شمایی هستیم که از وقتی یه دونه بودین با عشق پرورش دادیم
خواهر و برادرات ریشه کردن و نهال شدن وما هنوز عاشقیم
تو قراره به این جمع اضافه بشی و ما ندیده عاشق توئیم
ما به یُمن وجود شما #مادر و #پدر شدیم
ما با شما باغبون شدیم
منتظر روزیکه با موی سفید و صورت چروک افتاده ، چای بدست بشینیم و نگاه به درختای تنومندی کنیم که عمرمون رو به پرورششون گذروندیم وچه لذتی فراتر ازین ؟
از شما چهار نفر ممنونم که مارو برای مادر و پدر شدن انتخاب کردین
و
از تو ، ای رب کریم
که هر آن نعمتهات رو برما تمام کردی
لک الحمد و لک الشکر
عیدمون مبارک مادرای زیبا
#روز_مادر
#ولادت_حضرت_زهرا
#الحمدلله