#پدر
پدر کیست؟
همانیکه در #کودکی خدایِ #خانه است !
نان میدهد
امنیت میدهد
محبت و آرامش میدهد
فرزندان با همه عشقی که به #مادر دارند باز هم پناهنده آغوشِ پدر شدن برایشان لطف دیگری دارد ... و اینجا خانه پدریست !
یکی از زائرین دستش را بالا اورده بود ،اشاره ای به #ضریح میکرد ، اشاره ای به خودش ، گریه میکرد و سر تکان میداد ،،، غرق صحبت با پدرش بود !
یکی دیگر سردش شده بود توی ورودی صحن گوشه ی فرش را کشیده بود رویش ، خوابیده بود ، ساکن خانه پدرش بود !
#مادر ِ این خانه در جوانی فرزندان را به پدر سپرده ، گفته است تا زمان #ظهور ِ مهدی جانمان پناهِ بچه هایمان باش ....
من حلاوت داشتن فرزند را چشیده ام
میدانم پدر و مادر ، اولادشان را #عاشقانه دوست دارند حتی وقتی فرزندِ حَلَفی نباشد !
من که میدانم فرزندی که باید باشم ، نیستم اما
با همه اینها ایستاده ام روبرویش ، زمزمه ای در سرم میپیچد :
علی تو را دوست دارد ... با همه کمی هایت دوستت دارد ...
وچه افتخاری بالاتر ازین؟
.
#سفرنامه
رسیدم به محضر بااَدَب ترین برادرِ هستی !
نشسته ام نگاه میکنم ...
صدایت هنوز طنین انداز است #علمدار ...
آنجا که نهایت در واپسین لحظات عمر گرانبهایت مولا را برادر خطاب کردی ....
فکرم میرود به آنروزی که #امیرالمومنین فرمود زنی از طایفه دلاوران میخواهم تا فرزندانی شجاع بپرورد ....
چه دوراندیش !
و چه غم انگیز که این #پدر میداند چه ساعتی در انتظار فرزندش است ....
امیر به وجود والای خودش کفایت نمیکند ، گویی ظرفِ وجودِ هر بشر به دست #مادر َش پر میشود و مادرِ #ابوالفضل_العباس عجب مادریست !
فکرش را کرده ای؟
در میانه کارزار کربلا این زنها چه غوغایی کرده اند ...
مادرِ وهب سرِ عزیزش را به آغوش نمیگیرد ؛ برازنده اش نیست آنچه در راه الله داده است را پس بگیرد ...
مادرِ عباس آنگاه که خبر شهادت ۴ جگرگوشه اش را میشنود میپرسد : حسین چه شد؟
برازنده اش نیست از آنچه در راه ولایت پروریده است سراغ بگیرد ...
وخواهرِ حسین ...
این زنِ عجیب ...
انگار صلابت و صدای علی در وجودش تجلی کرده است !
سرش بالاست
در میانِ یزیدیان فریاد میزند « #ما_رایت_الا_جمیلا »
برازنده اش نیست از دردها سخنی بگوید ، زمان نشان خواهد داد در دستگاه الله پیروزِ میدان کیست؟
و به واقع چه پیروزی بزرگی ....
.
نشسته ام نگاه جلال و جبروتت میکنم
چه بگویم در محضر شما ؟
دست بر سر میگذارم و زمزمه میکنم سلامِ خدا بر شما که خوب به عهد برادریت وفا کردی .
.
#سفرنامه
طولانیِ اما خوندنی ....
.
سال دوم یا سوم دبستان بودم ، دقیق یادم نیست
توی پیک نوروز یه کاردستی کاغذی بود که باید درست میکردیم ، یه سگ کاغذی کروی شکل با گوش و خال و همه متعلقاتش !
به کل فراموشش کرده بود تا شبِ چهاردهم که دیدم این یکی جا مونده ، به پهنای صورتم اشک میریختم که بدون کاردستی چجوری برم مدرسه ؟
که بابا گفت برو بخواب ، من درستش میکنم ...
رفتم اما با دلِ نگران رفتم ... مگر بابا چقدر بلد بود کاردستی درست کنه؟!؟
صبح مثل فنر پریدم توی هال و دیدم اون سگِ زشت توی پِیک در زیباترین و سه بعدی ترین حالتش نشسته کنار کیفم ، لطفا کروی ترین شکلی که میشه با کاغذ درست کرد رو تصور کنین ... یه سگِ کامل رو تصور کنین ، من اون لحظه داشتمش !
اونروز جوری سرمو بالا گرفته بودم که گفتنی نیست , قشنگترین کاردستی کلاس مال من بود ، معلم تا دیدش گفت « نمیخوای که بگی اینو خودت درست کردی؟»
و نمیخواستم بگم !!!!
چرا باید میگفتم ؟!
وقتی میتونستم بگم پدرِ من برای ساختن کاردستی پِیکِ نوروز بچه چهارمش در سن سی و شش ، هفت سالگی چند ساعت از شب رو بیدار مونده ؟
اصلا من رفته بودم تا در یک شوآفِ پر شکوه داشتن همچین پدری رو توی چشم عالم بکنم !
و حقیقتا اینکارو کردم
داشتن همچین بابایی برای شما رویایی نیست؟
شاید خود بابا هم ندونه اما با اون کاردستی چیزی در وجود من شکل گرفت که هرگز تغییر نکرد ...
توجه فوق العاده پدرم به یه خواسته خیلی معمولی که دیگران اصلا متوجهش نبودن !
ساختن یه کاردستی با اون کیفیت یعنی مردی که امروز چندساعت خوابش رو برای یه وسیله کاغذی بذاره بعدها که مشکلات جدی میشن برات چه کار که نخواهد کرد ملیحه !
اونروز روز ، تا خود امروز .... میدونم اگر کمک بخوام بابام میاد و هرچی توی مشتش داره برام رو میکنه ، قلبم به وجودش گرمه
.
امشب دیدم توی گروه کلاسی محمد نوشته کاردستی حروف الفبایی که از اول سال درست کردید و الان کامل شده رو فردا بیارید ، تشویق بشید ، جایزه بگیرید ....
اما ما کاردستی درست نکردیم ، من تمام این چندماه اصلا وقت نداشتم دنبال این چیزا باشم ، محمدم سواد خوندن گروه رو نداره اما فردا قراره بره توی اون کلاس و نباید دستِ خالی بره !
من دخترِ همون پدرم ، میخوام باشم !!!!
این کاردستی صدِ من نیست اما ساختنش توی امروزی که از صبح مشغول نظافت خونه بودم ، بعدش عکاسی داشتم ، بعدش بچه هارو بردم کلاس و ... صدِ منه !
من میخوام بچه هام روی من حساب باز کنن و این حساب با پول خرج کردن باز نمیشه ، با خرج کردنِ خودمون باز میشه ....
بیاید سعی کنیم رویایی باشیم !
بچه هامون بهش نیاز دارن ....
#دلنوشته
#پدر
هدایت شده از استودیو نبوی
رسیدم به محضر بااَدَب ترین برادرِ هستی !
نشسته ام نگاه میکنم ...
صدایت هنوز طنین انداز است #علمدار ...
آنجا که نهایت در واپسین لحظات عمر گرانبهایت مولا را برادر خطاب کردی ....
فکرم میرود به آنروزی که #امیرالمومنین فرمود زنی از طایفه دلاوران میخواهم تا فرزندانی شجاع بپرورد ....
چه دوراندیش !
و چه غم انگیز که این #پدر میداند چه ساعتی در انتظار فرزندش است ....
امیر به وجود والای خودش کفایت نمیکند ، گویی ظرفِ وجودِ هر بشر به دست #مادر َش پر میشود و مادرِ #ابوالفضل_العباس عجب مادریست !
فکرش را کرده ای؟
در میانه کارزار کربلا این زنها چه غوغایی کرده اند ...
مادرِ وهب سرِ عزیزش را به آغوش نمیگیرد ؛ برازنده اش نیست آنچه در راه الله داده است را پس بگیرد ...
مادرِ عباس آنگاه که خبر شهادت ۴ جگرگوشه اش را میشنود میپرسد : حسین چه شد؟
برازنده اش نیست از آنچه در راه ولایت پروریده است سراغ بگیرد ...
وخواهرِ حسین ...
این زنِ عجیب ...
انگار صلابت و صدای علی در وجودش تجلی کرده است !
سرش بالاست
در میانِ یزیدیان فریاد میزند « #ما_رایت_الا_جمیلا »
برازنده اش نیست از دردها سخنی بگوید ، زمان نشان خواهد داد در دستگاه الله پیروزِ میدان کیست؟
و به واقع چه پیروزی بزرگی ....
.
نشسته ام نگاه جلال و جبروتت میکنم
چه بگویم در محضر شما ؟
دست بر سر میگذارم و زمزمه میکنم سلامِ خدا بر شما که خوب به عهد برادریت وفا کردی .
.
#سفرنامه
#دلنوشته
اینروزا به این فکر میکنم که ما در تکرار اتفاقات ، تکرار نمیشیم!
هفته اخر چهارمین بارداری داره میگذره و به جرات میتونم بگم هیچکدوم مثل اون یکی نبوده ...
هرچند احوال جسم تکرار شده اما برداشت من از حالی که داشتم هر بار یه جور متفاوت بود.
یکبار توام با ترس
یکبار توام با شوق
یکبار توام با استیصال
و حالا توام با آرامش !
اینجوریِ که درد رو از هر طرف بخونی درد هست اما کیفیت دردها یکی نیست ...
نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه؟
هرکس مادر باشه میدونه هفته های اخر چه شکلیه
تمام رنج های این روزهام رو دوست داشتم و گله ای نکردم هرچند خیلی وقتا خستگی به جانم نشسته
تمامش برام معناداره و وقتی دردی معنادار بشه تحملش شیرین میشه
پسرم
تو به روزایی رسیدی که منو پدرت در هیاهوی زندگی اروم گرفتیم!
از صبح در تکاپو برای شما چهار نفریم و شبها از خستگی یادمون میره شب بخیر بهم بگیم
ازین حال ناراحتیم؟اصلا !
مست عطر وجود شمایی هستیم که از وقتی یه دونه بودین با عشق پرورش دادیم
خواهر و برادرات ریشه کردن و نهال شدن وما هنوز عاشقیم
تو قراره به این جمع اضافه بشی و ما ندیده عاشق توئیم
ما به یُمن وجود شما #مادر و #پدر شدیم
ما با شما باغبون شدیم
منتظر روزیکه با موی سفید و صورت چروک افتاده ، چای بدست بشینیم و نگاه به درختای تنومندی کنیم که عمرمون رو به پرورششون گذروندیم وچه لذتی فراتر ازین ؟
از شما چهار نفر ممنونم که مارو برای مادر و پدر شدن انتخاب کردین
و
از تو ، ای رب کریم
که هر آن نعمتهات رو برما تمام کردی
لک الحمد و لک الشکر
عیدمون مبارک مادرای زیبا
#روز_مادر
#ولادت_حضرت_زهرا
#الحمدلله