🕰 چهارده آبان، ساعت یازده و پنج دقیقه
به تجربه فهمیدم، عملکرد مثبت رزق و روزیِ طرف مقابل هم هست. یعنی من، منم! من که تغییر نمی کنم! ولی همین من، گاهی در ارائه مطلب چنان قهار وارد کار می شوم که خودم هم می مانم! و گاهی برعکس... چنان مطلب را افتضاح ارائه می دهم که همه با تعجب نگاهم می کنند... البته که ارائه صحیحِ مطلب، جزو نوادر است و نایاب!
امیرمحمد زنگ زد که کمی دیر می رسد. من مطلب حاضر می کنم پرت و پلا می گویم! چه برسد مطلب حاضر نکنم! داشتم فکر می کردم الان برای بچه ها از چی صحبت کنم؟ شروع کردم و یکی دو دقیقه بعد، ناخواسته یک داستان از شهیدی به ذهنم رسید و شروع به تعریف آن کردم. بچه هایی که به سختی آرامشان می کردم، آرام شدند! بیست متر آن طرف تر، دو تا شلوغ کار هم ساکت شدند که داستان را بشنوند... داستان انقدر برایشان جذاب شد که وقتی امیرمحمد هم رسید اصرار کردند داستان را تمام کنم. سابقه نداشته برای من اینچنین حالتی!
این جور وقت ها متوجه می شوم که من همان به درد نخور قبلی ام! فقط رزق این اطفال بوده که از دهان من، داستان را بشنوند... داستان شهید را.
🕰 پانزده آبان، ساعت هشت و هجده دقیقه
به بیشتر از بیست نفر خبر دادیم. یه عده که آدم حساب نکردن جواب بدن. یه عده هم که جواب دادن، جواب منفی دادن. از ما کار می خوان، در نهایت مجبور میشم خودم برم. چون خودم نرم، بعدش باید تبعات سنگین تری رو تحمل کنیم! نرم، کنیم! بله... تبعات روی دوش بقیه هم میاد. ناراحتم؟ راستش عصبی ام. نه ناراحت. عصبی از دست کسی؟ نه. گله دارم؟ نه به خدا. ولی عصبی ام.
روز تعطیلشونه. حق میدم نخوان از خانواده بزنن و مجبورن که پیش خانواده بخوابن! صبح جمعه چی کار می کنن؟ خوابن دیگه. تفریح که نمیرن اول صبح! خانواده شون هم حق داره. همه حق داره. همه. هم اونی که برنامه گذاشته و هم اونی که کنار زنش خوابیده. هم اونی که یه جای دیگه مشغوله. همه حق دارن به جز من.
خدا منتظره نق بزنی تا بذاره توی کاسه ات! خدایا شکرت. خودت میدونی ناشکری نمی کنم. الحمدلله چند هفته گذشته، نه پنج شنبه ها تونستم بخوابم و نه جمعه ها. یه دونه جمعه صبح فکر کنم خالی بود که اونم صبح خالی بود و عصرش نه. الحمدلله! از ته دل میگم! من یکی دیگه حداقل فهمیدم که گاهی همین چیزهای به ظاهر مثلا سخت، از هزار و یک چیز بهتره و دلت برای همین ها هم تنگ میشه بعدا و میگی چه غلطی کردم! پس واقعا الحمدلله... دو هفته آینده هم طبق برنامه ریزی ها حق استراحت ندارم. در طول هفته هم همینطور. همین الان هم حسین پیام داده که یه ربع به چهار خدمت می رسیم. بنا بود دیشب خبر بده و الان خبر داده :) اینم اضافه شد. مثل برنامه دیروز که اضافه شد. مثل اینکه مسعود منو کاشت و موندم دست تنها. به جواد می گم من دست تنهام و کار میفته دستم میشه کویر و هیشکی نمی مونه، می خنده. واقعا همین میشه. مسعود هم کاشت منو! حتی اون. حسین که اومد خودش مجبور شد یه سری کارها رو انجام بده.
دست تنها می مونی. وقتت هم میره. حالا خونه بودم غلطی نمیکردم ها! ولی وقتت میره. بعد به این فکر می کنی که بقیه همه چیزشون براشون مهمه جز اینکه بار ول کردن هاشون میفته گردن تو، خب یه ذره عصبیت می کنه! یه ذره... نه خیلی.
من کاری رو دارم انجام میدم که 17 سال پیش انجام میدادم :) نسل های مختلف اومدن و رفتن... به قول بیدل «پُل باش و تماشای گذشتن ها کن» و من همچنان دارم می بینم که میرن و میان... خدا رو شکر... الحمدلله... واقعا الحمدلله...
حسادت نیست به خدا! چرا باید حسودی کنم؟ مسئله اینه که اونی که الان برای پیشرفت شخصیش داره وقت میذاره و حتی جواب پیامک نمیده، همون، فردا میاد یقه منو میگیره که تو این سال ها داشتی چی کار می کردی؟ چرا ماشین و خونه و نمیدونم چی و چی نداری؟ چرا موقعیت شغلی ثابت نداری؟ چرا جایگاه اجتماعی نداری؟ یعنی چی که بعد از 17 سال، هنوز کارها رو میخوای انجام بدی دورت کویره؟ خب مشخصه بلد نبودی و وقتت رو اشتباه گذاشتی و فلان و فلان... یعنی تهش، میان سم می ریزن روی ریشه ات! که بخشکی...
عصبی ام... ولی دعا نمی کنم شرایط عوض بشه... میدونم ناشکری باعث میشه شرایط یه جوری رقم بخوره که برای همین حال و هوا هم گریه کنی... همه چی فراهم بشه برات. خونه. ماشین. موقعیت اجتماعی. چی و چی. ولی بشینی گریه کنی که کاش برگردم به همون دوران که هیچی نداشتم... برای همین الحمدلله... تا خدا چی بخواد و بی عرضگی ما چطور جمع و جور بشه؟
نفاد
🕰 پانزده آبان، ساعت هشت و هجده دقیقه به بیشتر از بیست نفر خبر دادیم. یه عده که آدم حساب نکردن جواب
قبل از 23 خرداد 1404، تقریبا روزی یه کتاب داشتم تموم می کردم. تقریبا. سرعت خوبی پیدا کرده بودم. وضعیت درسیم هم خوب داشت پیش می رفت نسبتا. یه کم آواره بودم که خب بودم دیگه! جنگ شد. شرایط عوض شد. و الان نزدیک یک ساله که وضعیت کتاب خوانی من رو به قهقرا رفته. کتاب شعر گرفتم دستم که تموم بشه و نمیشه! کاری که برای کتاب جور شده بود برام هم سر همین کتاب نخوندن هام پرید. روم نمیشه به مهدی بگم حداقل یه پیگیری کن هزینه قبلی ها رو واریز کنن... بعد رفتم می بینم درسم رو حذف کردن. میگم درس رو چرا حذف کردید؟ میگن افتادگی داری. حالا چرا افتادگی دارم؟ چون زنگ زدم پرسیدم چی کار باید بکنم؟ گفتن درخواست بنویس. نوشتم و فرستادم و گفتن قالب جدید درخواست ها رو بارگزاری کردیم و برو توی اون قالب بنویس! تا پنجم. من فکر کردم میگن تا ششم. ششم فرستادم و گفتن دیر فرستادی. افتادگی همینه. افتادگی الان باعث شده که درسهام حذف بشه و رسما و عملا یک سال از همه چی جا بمونم :)
یه جا دیدم ننه ابراهیم توی کانال از فرم یه آقا پسری عکس گرفته بود و گذاشته بود که پسره نوشته «به شدت تنبل» و نمی دونم چی چی. بعد ننه ابراهیم نوشته بود خب کرّه میخ! من الان برم به دختر مردم بگم تو تنبلی می گه آخ جون؟! نمی گه که! فقط فحش میده! یا تنبلی که برو درمانش کن! یا نیستی و تواضعه که بیجا می کنی می نویسی...
حرف حقیه. یا من بلدم شرایطم رو مدیریت کنم و «به شدت بی عرضه» نیستم یا دارم تواضع می کنم. اگه تواضعه که این چه شرایطیه من دارم؟ اگه اون واقعیته، که خب چرا غلطی نمی کنم؟ یعنی هر کی از بیرون می بینه حق داره این مدل سوال رو بپرسه...
جواب من چیه؟
خسته تر از اونم که جواب داشته باشم
پاشم برم سر وقت بازی هام... از نوشتن و غر زدن آبی برام گرم نمیشه...
نفاد
قبل از 23 خرداد 1404، تقریبا روزی یه کتاب داشتم تموم می کردم. تقریبا. سرعت خوبی پیدا کرده بودم. وضعی
اینم اضافه کنم
دیروز که امیرمحمد زنگ زد و گفت دیر میاد، میخواستم دیگه سرمو بکوبم به دیوار. که همه کارها رو ول می کنن سر من! ولی گفت پدرش مریضه و بیمارستانه حق دادم بهش... اما همون موقع، چند تا از بچه ها بودن که روی اعصاب راه می رفتن. بیهوده اونجا بودن! پرسیدم چرا اینجایید؟ گفتن فلانی و بهمانی گفتن ما میایم و شما هم بیاید...
فلانی و بهمانی هم نیومدن!
چطور کار برای آدم تراشیده میشه؟
همین شکلی که می بینید :)
اون طفل معصوم رو نمیشه دعوا کرد... اونی هم که بهشون وعده داده بود رو اگه دعوا کنی، خب به کفه ی کفشش هم نیست :) تو سگ کی باشی در این درگاه که بخوای اعتراض کنی؟
باید بچه ها برن روی اعصابت. هر کاری که میخواستی انجام بدی و براش برنامه ریزی کرده بودی رو نتونی انجام بدی. اعتراض هم بکنی بهت بگن غرغرو :)
شکر خدا را
که در پناه حسینیم...
سه دیقه دیگه باید حاضر و آماده باشم... نباشم جواد تا شب میخواد متلک بندازه که دیر میای و معطل شدیم و فلان...
🕰 پانزده آبان، ساعت سیزده و بیست و یک دقیقه
نود و هشت تیک عصبی گرفته بودم. اعصاب و روانم به شدت فرسوده شده بود. کرونا شد و چون شرایط عوض شد، الحمدلله حالم هم عوض شد. تبعات فرسودگی چنان بالا بود که نهایتا دور از محیط قبلی جایی اجاره شد و آن جا زندگی کردم.
هزار و چهارصد و دو، می رفتم زیر دوش آب گرم، نیم ساعت. خدا من را ببخشد. یکی دو بار بیشتر نشد. ولی دیگر توان نداشتم و تنها چیزی که به ذهنم می رسید همین بود...
و در تمام این سال ها می نوشتم. همه چیز. می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم. نوشتن مشغولم می کرد. مخدر بود؟ بود. هست. هنوز هم. بعد از این همه حذف کردن، باز هم آمده ام سمت نوشتن. صبح به قدری حال گریه داری داشتم که نمی خواستم بروم. می خواستم پیام بدهم دیگر نمی توانم... ولی نوشتم!
تا کی با نوشتن می شود جلو رفت؟ نمی دانم.
نفاد
🕰 پانزده آبان، ساعت هشت و هجده دقیقه به بیشتر از بیست نفر خبر دادیم. یه عده که آدم حساب نکردن جواب
🕰 پانزده آبان، ساعت سیزده و سی و یک دقیقه
وقتی از خشکاندن ریشه با سم نوشتم، خوب می دونستم از چی دارم می نویسم. من ریشه دارم. تو ریشه داری. هر کسی ریشه داره. ریشه آدم توی جاییه که بهش متعلقه. به شغلش. به درسش. به محیط اجتماعیش. به گوشیش. به خانواده اش. به دینش. خشکوندن ریشه یعنی اون چیزهایی که باعث میشن رفتار فرد بر اساس اونا شکل بگیره، برداری اونا را بزنی و از بین ببری. گوشی رو ازش بگیری. خانواده رو ازش بگیری. هر چیزی که باعث شکل دهی رفتارش میشه رو تغییر بدی. توی یه کلام هویتش رو عوض کنی.
با سم میفتن به جون ریشه ها یعنی چی؟ یعنی میخوان هویتت رو از بین ببرن. تو سالها معتاد بودی. بهت میگن نکش! بابا مخدر جزئی از زندگی توئه! رنگ پوستت رو تعیین کرده! نوع رفاقت هات رو تعیین کرده! ساعت خوابت رو تنظیم کرده! بعد میگن ترکش کن! عه! مگه میشه؟ ما سال ها با هم بودیم! همه چیمون با هم بود! ما را با هم میشناسن! بعد میگن ترک کن... سخت نیست؟! هست دیگه...
حالا با سم به جون ریشه افتادن یعنی چی؟ یعنی میگن تو هم مثل ما باش. می دونید؟ من نتونستم باشم. نمی تونم. اذیتم. انطباق ندارم. نتونستم خودم را با این روش سازگار کنم. مثلثم و فضای خالی دایره واری رو نشونم دادن و میگن جای تو اینجاست! نیست! به خدا نیست. من مثلثم! من دایره نیستم. حالا با سم، همونی که خودشونو آلوده کرده، افتادن به جون من که دایره شو و از مثلث بودن بیرون بیا...
بگم دارم گریه می کنم؟ آره! دارم گریه می کنم! برای خوابی که نکردم دارم گریه می کنم. برای اینکه نمی تونم حرفمو به کسی بزنم دارم گریه می کنم. برای اینکه هیشکی حواسش نیست با ول کردن هاش چه بلایی سر بقیه میاره دارم گریه می کنم. باید بخوابم که دو ساعت دیگه حسین میاد! ولی نشستم دارم می نویسم و گریه می کنم. خسته ام. خسته ام. از پیشنهاد اون خانم که یه دختر که فرسنگ ها با هم فاصله داشتیم... از ول کردن دیروز مسعود... از زنگ امروز داداش حسین و ول کردنش... از این که گفتن زوده و نرو و گفتم باید برم و چپ چپ نگاهم کردن...
آره خسته ام
من مثلثم
سبک زندگی شما ها داره من رو می بره سمت دایره شدن
به خدا نیستم
من دایره نیستم
تمام وجودم ارور میده وقتی میخوام دایره بشم
من نمی تونم دایره باشم :(
سم نریزید پای ریشه های من...
به خدا ظلمه