دنبال آدمایی بگردید كه حال دلتونو خوب كنن،
بدونن كه كی باشن و كی نباشن،
آدمایی كه دلتنگ دیدنشون بشی و هرجا كه پا میذاری با خودت بگی كه چقدر جاشون خالیه...
بلد باشن با چشماشون بخندن و با دلاشون راه برن و با دستاشون ستاره بچینن
واسه بودنشون حریم بزارن و واسه حریمتون احترام...
اینكه وقتی دلت گرفت بیان و رنگ بپاشن به زندگیت و لحظه هات
مدام تورو یاد موزیكایی بندازن كه بارها و بارها باهاشون عاشق شدی...
یادت بندازن كه قلب داری
تو دنیاشون چیزی به اسم ساعت وجود نداشته باشه كه بهونه ای باشه واسه رفتن و نبودناشون.
كسی كه به جای همه ی دوست داشتنا،
دوسش داشته باشین، اونی كه بهترین اتفاق روزتون شنیدن صداش باشه و بودن در كنارش حتی قد نوشیدن یه استكان چای، طعم پرواز و از این شهر لعنتی بهتون هدیه بده
كسی كه عجیب شبیه اردیبهشت باشه...
_رهامولوی
من روزی خواهم خندید، اما در آن روز اشک میریزیچون میفهمی که هیچکس، هیچکس عزیزم، اندازهی من بلدت نبود.
زمانی از دست دادن برایِ من فاجعه بود. بعدها، آنقدر از دست داده بودم که به مرور یاد گرفتم دیگر چیزی برای از دست دادن، ندارم.
گاهی در وجودمان به قبرستانی محتاجیم
برای چیزهایی که درونمان میمیرند ؛ مانند ذوق هایمان .
وصفِ احوال من افتاد به دستانِ قلم ؛
من نوشتم که غمی نیست ؛ تو بخوان سخت گذشت . .