هدایت شده از بادماراخواهدبرد
میترسم به چشمای آدمها خیره بشم و اونا بفهمن چی تو عمقش نهفته شده.
کمی برای ماندنم اصرارکن؛نه آنقدر کهبمانم، آنقدرکهبفهممرفتنم،چیزی را از جهان تو کممیکند
دلم میخواهَد براٰی کسی رودهدرازی کنم! حرفهاٰی مُفتِ بُنجل بزنم. دلم میخواهد برای کسی از چیزهای بیخودِ حوصلهسربر قصّه سر هم کنم و از روزمرهی بیاهمیتم ساعتها حرف بزنم بدون آنکه توی چشمَش یک حرّافِ بیخاصیت بنظر برسم! دلم میخواهد کسی مشتاقِ اخبار غیرضروری و چرندیاتم باشد. مشتاقِ چیزهای بی سر و تَهی که قطار میکنم و بعدش غش غش یکوری میخَندم. خودم با خودم. دلم میخواهد برای کسی از مکنوناتِ قلبم بگویم. از خُرده چیزهایی که فهمیدنش چندان ارزشی ندارد. میدانی؟ [دلم میخواهد مهمترین حادثهی زندگی کسی باشم؛] بعد او دَستش را پیاله کند زیر چانه و کلماتم را بنوشد و *یکطور نگاهم کند که انگار با همهی مَعمولی بودنم، یک شگفتیام…
_میم سادات هاشمی
به خواب دیدمت امشب که مال من شدهای
همان! به خواب ببینم مگر که مال منی