دلم میخواهَد براٰی کسی رودهدرازی کنم! حرفهاٰی مُفتِ بُنجل بزنم. دلم میخواهد برای کسی از چیزهای بیخودِ حوصلهسربر قصّه سر هم کنم و از روزمرهی بیاهمیتم ساعتها حرف بزنم بدون آنکه توی چشمَش یک حرّافِ بیخاصیت بنظر برسم! دلم میخواهد کسی مشتاقِ اخبار غیرضروری و چرندیاتم باشد. مشتاقِ چیزهای بی سر و تَهی که قطار میکنم و بعدش غش غش یکوری میخَندم. خودم با خودم. دلم میخواهد برای کسی از مکنوناتِ قلبم بگویم. از خُرده چیزهایی که فهمیدنش چندان ارزشی ندارد. میدانی؟ [دلم میخواهد مهمترین حادثهی زندگی کسی باشم؛] بعد او دَستش را پیاله کند زیر چانه و کلماتم را بنوشد و *یکطور نگاهم کند که انگار با همهی مَعمولی بودنم، یک شگفتیام…
_میم سادات هاشمی
به خواب دیدمت امشب که مال من شدهای
همان! به خواب ببینم مگر که مال منی
اینجاٰ مردم تلاش میکنند هرطور شده زندگی را فقط ادامه بدهَند، امّا خب همین هم کارِ سادهای نیست عزیزم./
دستِ دختربچهی کلهشقِّ درونم را گرفتم
آنقدر بالا و پایین پرید که مرا هم ناآرام کرد
و من بین رها کردن دستش و سرگیجه باید یکی را انتخاب میکردم
_زینب آقاجانی
تاٰزگیها راه به راه گریهاش میآید؛* فِکر میکند از آسمان دور افتاده و راهَش را روی زمین هم گم کرده. اینکه «که بود؟» و روزگاٰری «چه میخواست؟» را از یاد برده. در فردای مِهآلود جایی ندارد و خودَش را حتی در صبحِ روز بعد نمیبیند! دائماً فکر میکند سرنوشتش کمدیِ تراژیکی است که به دستِ حاکمان نوشته شده؛ پس ارادهای از خودَش ندارد که بخواهد آرزویی کند! *با یک پاپاسی تهِ جیب و قلبِ سوراخ که رؤیا از آن نشت میکند، توی زندگیِ ناکامش میپلکد* [و هی هفت ساٰلگیاش را مرور میکند که در آن میخندید، تیله جَمع میکرد و از اخبار سر در نمیآورد.حالاٰ ولی شبنشینِ غمگینی شده که با صدایِ هور هواپیما و تلق و تولوقِ ماشین زبالهبَر از خواب میپرد و از یادِ اینکه ممکن است بارقهی نور خورشیدِ فردا را نبیند یا درحالی بِمیرد که هنوز نتوانسته اقلاً یک ماشین اقساطی بخرد… راه به راه گریهاش میآید.
_میمساداتهاشمی