دستِ دختربچهی کلهشقِّ درونم را گرفتم
آنقدر بالا و پایین پرید که مرا هم ناآرام کرد
و من بین رها کردن دستش و سرگیجه باید یکی را انتخاب میکردم
_زینب آقاجانی
تاٰزگیها راه به راه گریهاش میآید؛* فِکر میکند از آسمان دور افتاده و راهَش را روی زمین هم گم کرده. اینکه «که بود؟» و روزگاٰری «چه میخواست؟» را از یاد برده. در فردای مِهآلود جایی ندارد و خودَش را حتی در صبحِ روز بعد نمیبیند! دائماً فکر میکند سرنوشتش کمدیِ تراژیکی است که به دستِ حاکمان نوشته شده؛ پس ارادهای از خودَش ندارد که بخواهد آرزویی کند! *با یک پاپاسی تهِ جیب و قلبِ سوراخ که رؤیا از آن نشت میکند، توی زندگیِ ناکامش میپلکد* [و هی هفت ساٰلگیاش را مرور میکند که در آن میخندید، تیله جَمع میکرد و از اخبار سر در نمیآورد.حالاٰ ولی شبنشینِ غمگینی شده که با صدایِ هور هواپیما و تلق و تولوقِ ماشین زبالهبَر از خواب میپرد و از یادِ اینکه ممکن است بارقهی نور خورشیدِ فردا را نبیند یا درحالی بِمیرد که هنوز نتوانسته اقلاً یک ماشین اقساطی بخرد… راه به راه گریهاش میآید.
_میمساداتهاشمی