تاٰزگیها راه به راه گریهاش میآید؛* فِکر میکند از آسمان دور افتاده و راهَش را روی زمین هم گم کرده. اینکه «که بود؟» و روزگاٰری «چه میخواست؟» را از یاد برده. در فردای مِهآلود جایی ندارد و خودَش را حتی در صبحِ روز بعد نمیبیند! دائماً فکر میکند سرنوشتش کمدیِ تراژیکی است که به دستِ حاکمان نوشته شده؛ پس ارادهای از خودَش ندارد که بخواهد آرزویی کند! *با یک پاپاسی تهِ جیب و قلبِ سوراخ که رؤیا از آن نشت میکند، توی زندگیِ ناکامش میپلکد* [و هی هفت ساٰلگیاش را مرور میکند که در آن میخندید، تیله جَمع میکرد و از اخبار سر در نمیآورد.حالاٰ ولی شبنشینِ غمگینی شده که با صدایِ هور هواپیما و تلق و تولوقِ ماشین زبالهبَر از خواب میپرد و از یادِ اینکه ممکن است بارقهی نور خورشیدِ فردا را نبیند یا درحالی بِمیرد که هنوز نتوانسته اقلاً یک ماشین اقساطی بخرد… راه به راه گریهاش میآید.
_میمساداتهاشمی
عُمرم پاورچین پاٰورچین میرود. هنوز شیرینِ هیچ کوهکَنی نشدهام. توی تنهاییام میلولم و از رِتق و فتق امور و دلشورهی پول و درس و فردا را داشتن، خستهام. از منتظرِ کسی نبودن خستهام. از دلِ لندوک و سبُکم خستهام. [کاش سر و کلهات پیداٰ شود تا خالی از خودم و پُر از نور شوم.] تا دلواپس و دلتنگ و دلنگران تو باشم. کاش پیدا شوی. به خانهی تاریکم بیای تا چاٰی و قرابیه بادامی بخوریم. بعد با لبهای تَر و گرمت شانهی برهنهام را ببوسی و بگویی:«دلم میخواٰهد توی دامن گلدارت بمیرم!»... دلم براٰی دلم میسوزد!
_میمساداتهاشمی
جهنم واقعی اون لحظهایه که یک انسان احمق با اطلاعات اشتباه و ناقصش، حرفی رو با اعتماد به نفس کامل و طعنه و پوزخند بهت میزنه، و انقدر چاه حماقتش عمیقه که حتی دلت نمیخواد انرژی بذاری که از اون چاه خارجش کنی. در یأس مطلق و سکوت، فقط میشینی و از وجود چنین موجود ابلهی رنج میبری.
_پیپرکات
حقیقتش این است که تو باعث شدی من شدیدترین و عمیقترین احساسات را به تنهایی تحمل کنم. در عینحال فکر کنم که این شرایط حق من است و شایستهی وضعیت بهتری نیستم.
_روحپراگ