میخواستم کمکت کنم در رو باز کنی، ولی دیدم کلیدت توی این در نمیچرخه. شاید مال درِ خونهی خودتونه.
به خودم میگم شاید دلتنگم، بعد میبینم که نه، فقط دلم واسه اون روزایی تنگ شده که هنوز بهت اهمیت میدادم.
به این نتیجه رسیدم که بعضیا رو نباید فهمید، باید ولشون کرد توی همون سطحی که خودشون انتخاب کردن. من خسته تر از اونم که بخوام مترجم باشم.
جدیدا همش رو مود جلال الدینم:
چه اندیشید آن دم کس ندانست
که مژگانش به خون دیده تر شد