شاید اگر ذوقی که موقع معاشرت و دیدن سگ و گربه دارم رو موقع معاشرت با انسانها داشتم، روابط اجتماعی قویتری داشتم.
-نیمهشب احساس کردم باید حتماً برای تو چیزی بنویسم، انگار اگر ننویسم همین حالا میمیرم. احتمالاً اشتباه میکنم، فکرش را بکن، چندبار قرار بود بمیرم و حالا زندهام؛ درست وقتی که به پشتی کاناپهای تکیه زدهام، قهوهام سرد شده و سعی دارم برای تو چند جملهی عاشقانه مجسم کنم، چند واقعهی مرگبار را از سر گذراندم، سخت گریه کردهام و صبح بعد طور دیگری زندگی را از سر گرفتم؟ امّا عزیزم این تمام چیزی بود که من داشتم، نهایت چیزی که آرزو داشتم درست از پس آن بر بیایم؛ دوست داشتن تو. تو خودت میدانی دوست داشتنت چه امید بیحدی به آدم میبخشد؟ چه جسارتی روی قلبش سوار میکند؟ آدم مگر از زندگی چه میخواهد؟ جز دوست داشتن کسی که تا حد مرگ دوستش میدارد. همین به تنهایی برای روبهروشدن با دشوارترین رنجها کافی نیست؟
-•[مَسیث]•-
شده باران بزند بر بدن پنجرهات؟!
ناگهان بغض بیفتد به تن حنجرهات...:)!
شده از درد بخندی که نبارد چشمت؟
من در این خنده ی پر غصه مهارت دارم..
تاوان عشق را دل ما هرچه بود داد
چشم انتظار باش در این ماجرا تو هم:))
#شب_شعر