دیگه وقتش بود که برات بنویسم
یعنی.. باید برات مینوشتم
حس میکنم یه چیزی بهت بدهکارم
یه چیزی که هیچوقت نمیتونم باهات صافش کنم
میدونی.. منو تو خیلی جاها با هم بودیم
خیلی کارا با هم کردیم
خیلی حرفا به هم زدیم
اما..جوری که باید هیچوقت ازت حرفی نزدم
هیچوقت نشده اسم کوچیکتو صدا بزنم،بعد نگات کنم؛جوری که لایقش باشی.
نمیخوام ازت بت بسازما..نه
ولی در حد خودت خوبی
قابل باوری
نمیدونم چی بگم ولی اینو میدونم که میتونی؛
کلی نوشته ناتموم دارم
که حوصلشو ندارم تمومشون کنم
قراره کتابامو چاپ کنم اما..
کدوم کتاب؟!اصن نمیخام حرفای قلمبه سلمبه بزنم
میخوام ساده و روون باهات حرف بزنم
برات بنویسم که هیچوقت دغدغه هامون نشد مثل اینا باشه:
دغدغه پسر قد بلند و خوش قیافه،دغدغه پول،ماشین،دور دور،ارتفاعات فلان جا،خوشحالی از شکم سیری،فلان مارک شلوار،کتابای چاپ شده و امضای خوش خط پایینش ،فلان مهمونی،فلان سفر،فلان عکس،فلان کوفت و زهرمار
ببین منو تو خیلی سوالای بی جواب داریم
چرا هیچوقت نشد اون چیزی باشی که باید باشی؟
چرا هیچوقت نشد برسی به اون چیزایی که میخوای؟
چرا هیچوقت نشد برنده بازی تو باشی؟
چرا اونی که میخواستی مال تو نشد؟
چرا همیشهی خدا واسه داشتن چیزی هی سگ دو میزدی و آخرشم با حسرت از دست رفتن آرزوها و امیداتو نگاه میکردی؟
چرا هیچوقت نشد..؟!
واقعا چرا نشد!؟
ببین هرکی ندونه من که میدونم
دویدن ها و نرسیدناتو
من که میدونم چه هدفایی داشتیو الان چی هستی
من که ته ته دلت میدونم چخبره
دلیل ساکت بودن همیشگیتو میدونم
وقتی تو آینه بهت زل میزنم،میفهمم غم تو چشاتو
حتی اگه هیچ کس نفهمیدتش
منو تو خوب میدونیم از دست دادنو به دست نیاوردن یعنی چی
منو تو کلمه حسرتو با همه وجود حس کردیم اما
خندیدیم و خندیدیم
دختری که همه رو از دور و برش میپرونه دوس داره تنها باشه،انگاری یکی تو سرش بهش میگه :اونآ احمقن،من که میدونم چه آدمای مزخرفین
بعضی وقتا احساس میکنم که هیچی معنی نداره
"در سیاره ای که میلیون ها سال با شتاب به سوی فراموشی میرود،ما در میان غم زاده شدیم"
بزرگ میشی
تلاش و تقلا میکنی
بیمار میشی
رنج میبری
باعث رنج دیگران میشی
گریه و زاری میکنی
میمیری،دیگرانم میمیرن و موجودات دیگه ای به دنیا میان
تا این کُمِدی بی معنی رو از سر بگیرن
تو هم بی اختیار افتادی وسط این نمایش افتضاحشون.
تازگیا افسرده شدم
اصل اصلش این بود که وقتی تست افسردگی آنلاین میدی
اگه نتیجه ات مثبت بود
یه دستی کله ای چیزی از تو صفحه نمایشگر بیاد بیرون و شروع کنه به حرف زدن باهات و درمان کردنت
واگرنه اینکه اون زیر مینویسه شما افسردگی هادّ دارید و سریعا به متخصص مراجعه کنید ، واسه آدم افسرده نشد نون و آب که.
آدمی که افسردگیه هادّ داره
اگه حال داشت تا پیش متخصص بره
جاش میرفت پنجره رو وا میکرد
گلدون ها رو آب میداد
سلام همسایه رو جواب میداد و دیگه افسرده نمیشد
چرا غم و غصه رو واسه فردا نزاریم ؟
نشد آقا..
نشد..
این رسم تست گیری نشد
اصن بیا لفظ قلم صحبت کنیم خانم محترم
شما میدانی که این نمایش، پوچ و تو خالیست؟
خانم محترم
من میدانم دقیقا چم شده است
من میدانم
من همیشه کوتاه می آیم
تقصیر هارا گردن میگیرم که خانه آرام باشد
مادر آرام باشد
پدر آرام باشد
معشوقه خیالی آرام باشد
دوست و دشمن آرام باشند
جهان آرامباشد
آنقدر لبخند زدم که دهانم کش آمده
آنقدر لبخند زدم که دو خط مورب در کنار لبهایم حکاکی شده است
(:حرف های فرو خورده:)
من شب بخیر گفتن را دوست دارم؛
وقتی بعد غذا فراموش میکنم از آشپز تشکر کنم حالم گرفته میشود
دلم میخواهد آخر کلاس ها همیشه به معلم خسته نباشید بگویم
وقتی از تاکسی پیاده میشوم به راننده میگویم
روز خوبی داشته باشید
واقعا از ته دلم میخواهم که روز خوبی داشته باشد
من آدم خوبی هستم
سعی میکنم شیر آبی را که چکه میکند سفت تر ببندم،چراغ ها را پشت سرم خاموش کنم و بدجنس نباشم
من آدم خوبی هستم
به بچه ها لبخند میزنم
به درد و دل بزرگترها گوش میدهم
از حمل و نقل عمومی استفاده میکنم تا هوا کمتر آلوده شود
من خوبم
اما دلم قرص نیست
من خوبم اما یک جای این خوب بودن میلنگد
هر چه جلوتر میرویم
سکوتی عجیب مرا فرا میگیرد.
من از این سکوت مبهم میترسم
یک چیزی نیست
واقعا یک جای کار میلنگد
اما آه از سکوت..
امان از تو
امان..
-•[مَسیث]•-
هدایت شده از سلاطین دهه هشتادونود🇮🇷
اصلا مهم نیست با چه طوفانی روبروهستید فقط باید بدانید خدا شمارا دوست دارد🤌🏽
850.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واییی حققق تا وقتی این حسو تجربه نکردم نمخام بمیرم