eitaa logo
نهج البلاغه 📜
1.1هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
656 ویدیو
27 فایل
📍مطالعه ترتیبی کتاب ارزشمند نهج البلاغة 🖇به همراه شرح مختصر ارتباط با ادمین 👇 Yazahra256 کپی آزاد به شرط: _ 5صلوات جهت تعجیل در امر فرج
مشاهده در ایتا
دانلود
🕌 زیارت ائمه معصومین (صلی الله علیهم اجمعین) در روز چهارشنبه متعلق است به ائمه معصومین 💠 امام کاظم (علیه السلام) 💠 امام رضا (علیه السلام) 💠 امام جواد (علیه السلام) 💠 امام هادی (علیه السلام) 💠 💠 ☀️ بسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحِيم ☀️ ❇️ السَّلاَمُ عَلَيكُم يَا أَولِيَاءَ اللَّهِ 🔶 السَّلاَمُ عَلَيكُم يَا حُجَجَ اللَّهِ‏ السَّلاَمُ عَلَيكُم يَانُورَاللَّهِ فِي‌ظُلُمَاتِ‌الأَرضِ‏ ❇️ السَّلاَمُ عَلَيكُم صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيكُم 🔶 و عَلَى آلِ بَيتِكُم الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ ❇️ بأَبِي أَنتُم وَ أُمِّي‏ 🔶 لقَد عَبَدتُمُ اللَّهَ مُخلِصِينَ ❇️ و جَاهَدتُم فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ 🔶 حتَّى أَتَاكُمُ اليَقِينُ‏ فَلَعَنَ‌اللَّهُ‌أَعدَاءَكُم‌مِنَ‌الجِنِّ‌وَ‌الإِنسِ‌أَجمَعِينَ ❇️ و أَنَا أَبرَأُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيكُم مِنهُم 1️⃣يامَولاَيَ يَا أَبَا إِبرَاهِيمَ مُوسَى‌بنَ‌جَعفَرٍ 2️⃣يا مَولاَيَ يَا أَبَا الحَسَنِ عَلِيَّ بنَ مُوسَى‏ 3️⃣ يَا مَولاَيَ يَا أَبَا جَعفَرٍ مُحَمَّدَ بنَ عَلِيٍ‏ 4️⃣ يَا مَولاَيَ يَا أَبَا الحَسَنِ عَلِيَّ بنَ مُحَمَّدٍ ❇️ أَنَا مَولًى لَكُم مُؤمِنٌ بِسِرِّكُم وَ جَهرِكُم 🔶 متَضَيِّفٌ بِكُم فِي يَومِكُم هَذَا ❇️ و هُوَ يَومُ الأَربِعَاءِ وَ مُستَجِيرٌ بِكُم 🔶 فأَضِيفُونِي وَ أَجِيرُونِي بِآلِ بَيتِكُمُ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ‏ ┄═🌼💠🌷💠🦋💠🌸💠🌼═┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✿‍✵✰ هـر شــ🌙ــب یـک ✰✵✿‍ داســتــان مـعـنــوی ✧✾════✾✰✾════✾✧ مردی بود عابد و همیشه با خدای خویش راز و نیاز مینمود و داد الله الله داشت روزی شیطان بر او ظاهر شد و وی را وسوسه کرد و به او گفت: ای مرد این همه که تو گفتی الله الله سحرها از خواب خوش خویش گذشتی و بلند شدی و با این سوز و درد هی گفتی: (الله الله الله) آخر یک مرتبه شد که تو لبیک بشنوی؟ تو اگر در خانه هر کس رفته بودی و این اندازه ناله کرده بودی لااقل یک مرتبه جوابت را داده بودند این مرد دید ظاهراً حرفی است منطقی! و لذا در او مؤثر افتاد و از آن به بعد دهانش بسته شد و دیگر الله الله نمیگفت! در عالم رؤیا هاتفی به او گفت: تو چرا مناجات خودت را ترک کردی؟ پاسخ داد: من می‌بینم این همه مناجات که می‌کنم و این همه درد و سوزی که دارم یک مرتبه نشد در جواب من لبیک گفته شود هاتف گفت: ولی من از طرف خدا مأمورم که جواب تو را بدهم گفت همان الله تو لبیک ماست آن نیاز و سوز و دردت پیک ماست یعنی همان درد و سوز و عشق و شوقی که ما در دل تو قرار دادیم این خودش لبیک ماست! برای همین مولا علی علیه‌السلام در دعای کمیل عرض می‌کند: 《اَلّلهُمَّ اغْفِر لِیَ الذّنوبَ الَّتی تَحْبِسُ الدُعا》 خدایا آن گناهانی که سبب می‌شود دعا کردن من حبس شود گناهانی که سبب می‌شود درد دعا کردن و درد مناجات نمودن از من گرفته شود خدایا آن گناهانم را بیامرز این است که می‌گویند برای انسان هم دعا مطلوب است و هم وسیله یعنی برای استجابت نیست دعا اگر هم استجابت نشود استجابت شده پس خودش مطلوب است ↲حکایت‌ها و هدایت‌ها آثار شهید مطهری
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔈ختم گویای در ۱۹۲ روز. 🌺 طرح باعلی تامهدی (علیهما السلام) 🔷سهم : از حکمت ۱۴۵ تا حکمت۱۴۷ ┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄ @nahjamira
🌹 سهم : از حکمت ۱۴۵ تا ۱۴۷ ••••••••••••🌿🌹🌿••••••••••• 📒 : بسا روزه داری كه بهره ای جز گرسنگی و تشنگی از روزه داری نبرد و با شب زنده داری چيزی جز رنج و بی خوابی به دست نياورد، خوشا خواب زيركان و افطارشان. ••••••••••••🌿🌹🌿••••••••••• 📒 : ايمان خود را با صدقه دادن، و اموالتان را با زكات دادن نگاه داريد، و امواج بلا را با دعا از خود دور سازید . ••••••••••••🌿🌹🌿••••••••••• (كميل بن زياد می گويد: امام دست مرا گرفت و به سوی قبرستان كوفه برد، آنگاه آه پردردی كشيد و فرمود): 📒 : ای كميل بن زياد! اين قلبها مانند ظرفهایی هستند كه بهترين آنها فراگیر ترين آنهاست، پس آنچه را می گويم نگاهدار: ۱- اقسام مردم (مردم شناسی) مردم سه دسته اند، دانشمند الهی و آموزنده ای بر راه رستگاری و پشه هایی که دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردانند، كه به دنبال هر سر و صدایی می روند و با وزش هر بادی حركت می كنند، نه از روشنایی دانش نور گرفتند و نه به پناهگاه استواری شتافتند. ۲- ارزشهای والای دانش ای كميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم تو را نگهبان است و مال را تو بايد نگهبان باشی، مال با بخشش كاستی پذيرد اما علم با بخشش فزونی گيرد و مقام و شخصيتی كه با مال به دست آمده با نابودی مال نابود می گردد. ای كميل بن زياد! شناخت علم راستين (علم الهی) آيينی است كه با آن پاداش داده می شود و انسان در دوران زندگی با آن خدا را اطاعت می كند و پس از مرگ، نام نيكو به يادگار گذارد، دانش فرمانروا و مال فرمانبر است. ۳- ارزش دانشمندان ای كميل! ثروت اندوزان بی تقوا مرده اند گرچه به ظاهر زنده اند، اما دانشمندان تا دنيا برقرار است زنده اند، بدنهايشان گرچه در زمين پنهان اما ياد آنان در دلها هميشه زنده است. ۴- اقسام دانش پژوهان بدان كه در اينجا (اشاره به سينه مبارك كرد) دانش فراوانی انباشته است، ای كاش كسانی را می يافتم كه می توانستند آن را بياموزند، آری تيزهوشانی می يابم اما مورد اعتماد نمی باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده و با نعمتهای خدا بر بندگان و با برهانهای الهی بر دوستان خدا فخر می فروشند. يا گروهی كه تسليم حاملان حق می باشند اما ژرف انديشی لازم را در شناخت حقيقت ندارند، كه با اول شبهه ای شك و ترديد در دلشان ريشه می زند، پس نه آنها و نه اينها سزاوار آموختن دانشهای فراوان من نيستند. يا ديگری كه سخت در پی لذت بوده و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن كه در ثروت اندوزی حرص می ورزد، هيچكدام از آنان نمی توانند از دين پاسداری كنند و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند و چنين است كه دانش با مرگ دانشمندان می ميرد. ۵- ویژگی های رهبران الهی آری، خداوندا! زمين هيچگاه از حجت الهی خالی نيست، كه برای خدا با برهان روشن قيام كند، يا آشكار و شناخته شده، يا بيمناك و پنهان، تا حجت خدا باطل نشود و نشانه هايش از ميان نرود، تعدادشان چقدر و در كجا هستند؟ به خدا سوگند كه تعدادشان اندك ولی نزد خدا بزرگ مقدارند، كه خدا به وسيله آنان حجتها و نشانه های خود را نگاه می دارد، تا به كسانی كه همانندشان هستند بسپارد و در دلهای آنان بكارد، آنان كه دانش، نور حقيقت بينی را بر قلبشان تابيده و روح يقين را دريافته اند، كه آن چه را خوشگذران ها دشوار می شمردند آسان گرفتند و با آنچه كه ناآگاهان از آن هراس داشتند انس گرفتند در دنيا با بدنهایی زندگی می كنند، كه ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم؟ كميل! هرگاه خواستی بازگرد. ••••••••••••🌿🌹🌿••••••••••• 〰〰〰〰〰〰〰〰 @nahjamira
🔊 گزارش موضوعات مهم حکمت ۱۴۵ تا حکمت ۱۴۷ 🎙حجت الاسلام مهدوی ارفع 🌹 طرح «باعلی تا مهدی» علیهما السلام ┄┄┅┅✿❀🌿🌼🌿❀✿┅┅┄┄ @nahjamira
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ 🌷 – قسمت 7⃣1⃣ ✅ .... روی پشت‌بام می‌خواندند و می‌رقصیدند. مادرم پشت سر هم می‌گفت: « قدم! زود باش. صدایش کن. » به ناچار صدا زدم: « آقا... آقا... آقا... » خودم لرزش صدایم را می‌شنیدم. از خجالت تمام بدنم یخ کرده بود. جوابی نشنیدم. ناچار دوباره طناب را کشیدم و فریاد زدم: « آقا... آقا... آقا صمد! » قلبم تالاپ تلوپ می‌کرد و نفسم بند آمده بود. صمد که صدایم را شنیده بود، از وسط دریچه خم شد توی اتاق. صورتش را دیدم. با تعجب داشت نگاهم می‌کرد. تصویر آن نگاه و آن چهره‌ی مهربان تپش قلبم را بیشتر کرد. اشاره کردم به بقچه. خندید و با شادی بقچه را بالا کشید. دوستان صمد روی پشت‌بام دست می‌زدند و پا می‌کوبیدند. بعد هم پایین آمدند و رفتند توی آن یکی اتاق که مردها نشسته بودند. بعد از شام، خانواده‌ها درباره‌ی مراسم عقد و عروسی صحبت کردند. فردای آن روز مادر صمد به خانه‌ی ما آمد و ما را برای ناهار دعوت کرد. مادرم مرا صدا کرد و گفت: « قدم جان! برو و به خواهرها و زن‌داداش‌هایت بگو فردا گلین خانم همه‌‌شان را دعوت کرده. » چادرم را سر کردم و به طرف خانه‌ی خواهرم راه افتادم. سر کوچه صمد را دیدم. یک سبد روی دوشش بود. تا من را دید، انگار دنیا را به او داده باشند، خندید و ایستاد و سبد را زمین گذاشت و گفت: « سلام. » برای اولین بار جواب سلامش را دادم؛ اما انگار گناه بزرگی انجام داده بودم، تمام تنم می‌لرزید. مثل همیشه پا گذاشتم به فرار. خواهرم توی حیاط بود. پیغام را به او دادم و گفتم: « به خواهرها و زن‌داداش‌ها هم بگو. » بعد دو تا پا داشتم و دو تا هم قرض کردم و دویدم. می‌دانستم صمد الان توی کوچه‌ها دنبالم می‌گردد. می‌خواستم تا پیدایم نکرده، یک جوری گم و گور شوم. بین راه دایی‌ام را دیدم. اشاره کردم نگه دارد. بنده خدا ایستاد و گفت: « چی شده قدم! چرا رنگت پریده؟! » گفتم: « چیزی نیست. عجله دارم، می‌خواهم بروم خانه. » دایی خم شد و در ماشین را باز کرد و گفت: « پس بیا برسانمت. » از خدا خواسته‌ام شد و سوار شدم. از پیچ کوچه که گذشتیم، از توی آینه‌ی بغل ماشین، صمد را دیدم که سر کوچه ایستاده و با تعجب به ما نگاه می‌کرد. مهمان‌بازی‌های بین دو خانواده شروع شده بود. چند ماه بعد، پدرم گوسفندی خرید. نذری داشت که می‌خواست ادا کند. مادرم خانواده‌ی صمد را هم دعوت کرد. صبح زود سوار مینی‌بوسی شدیم، که پدرم کرایه کرده بود، گوسفند را توی صندوق عقب مینی‌بوس گذاشتیم تا برویم امامزاده‌ای که کمی دورتر، بالای کوه بود. ماشین به کندی از سینه‌کش کوه بالا می‌رفت. راننده گفت: « ماشین نمی‌کشد. بهتر است چند نفر پیاده شوند. » من و خواهرها و زن‌برادرهایم پیاده شدیم. صمد هم پشت سر ما دوید. خیلی دوست داشت دراین فرصت با من حرف بزند، اما من یا جلو می‌افتادم و یا می‌رفتم وسط خواهرهایم می‌ایستادم و با زن‌برادرهایم صحبت می‌کردم. آه از نهاد صمد درآمده بود. بالاخره به امامزاده رسیدیم. گوسفند را قربانی کردند و چند نفری گوشتش را جدا و بین مردمی که آن حوالی بودند تقسیم کردند. قسمتی را هم برداشتند برای ناهار، و آبگوشتی بار گذاشتند. نزدیک امامزاده، باغ کوچکی بود که وقف شده بود. چندنفری رفتیم توی باغ. با دیدن آلبالوهای قرمز روی درخت‌ها با خوشحالی گفتم: « آخ جون، آلبالو! » صمد رفت و مشغول چیدن آلبالو شد. چند بار صدایم کرد بروم کمکش؛ اما هر بار خودم را سرگرم کاری کردم. خواهر و زن‌برادرم که این وضع را دیدند، رفتند به کمکش. صمد مقداری آلبالو چیده بود و داده بود به خواهرم و گفته بود: « این‌ها را بده به قدم. او که از من فرار می‌کند. این‌ها را برای او چیدم. خودش گفت خیلی آلبالو دوست دارد. » تا عصر یک بار هم خودم را نزدیک صمد آفتابی نکردم. بعد از آن، صمد کمتر به مرخصی می‌آمد. مادرش می‌گفت: « مرخصی‌هایش تمام شده. » گاهی پنج‌شنبه و جمعه می‌آمد و سری هم به خانه‌ی ما می‌زد. اما برادرش، ستار، خیلی تندتند به سراغ ما می‌آمد. هر بار هم چیزی هدیه می‌آورد. 🔰ادامه دارد....🔰 @nahjamira