6.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان عجیب یک جوان لات که به سرعت مجوز شهادت گرفت.
سید مسعود رشیدی، جوانی که میگفتند حتی بلد نبود سلام کند!
و اینگونه دل نزد خدا باشد؛ خداوند آن را میخرد...
♨️ چه خبر از برزخ ( از خاطرات شهید)
👈 آیت الله حق شناس، در مجلسی که بعد از شهادت احمدعلی داشتند بین دونماز، سخنرانیشان را به این شهید بزرگوار اختصاص داده و با آهی از حسرت که در فراق احمد بود، بیان داشتند:
“این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم .از احمد پرسیدم چه خبر؟ به من فرمود: تمام مطالبی که ( از برزخ و…) می گویند حق است. از شب اول قبر و سوال و…اما من را بی حساب و کتاب بردند.
👈 رفقا! آیت الله بروجردی حساب و کتاب داشتند. اما من نمی دانم این جوان چه کرده بود؟ چه کرد که به اینجا رسید؟!"
🍃 شهید احمدعلی نیری ❤️
🌹 سهم #روز_چهل_ودوم از حکمت ۳۹۰ تا حکمت ۴۰۲ #نهج_البلاغه
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت390 : مؤمن بايد شبانه روز خود را به سه قسم تقسيم كند، زمانی برای نيايش و عبادت پروردگار و زمانی برای تامين هزينه زندگی و زمانی برای واداشتن نفس به لذّتهایی كه حلال و مایهٔ زيبایی است. خردمند را نشايد جز آنكه در پی سه چيز حركت كند، كسب حلال برای تامين زندگی، يا گام نهادن در راه آخرت يا به دست آوردن لذتهای حلال.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت391 : از حرام دنيا چشم پوش، تا خدا زشتيهای آن را به تو نماياند و غافل مباش كه لحظه ای از تو غفلت نشود.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت392 : سخن گوييد تا شناخته شويد، زيرا كه انسان در زير زبان خود پنهان است.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت393 : از دنيا آن مقدار كه به تو می رسد بردار و از آنچه روی گرداند، روی گردان و اگر نتوانی در جستجوی دنيا، نيكو تلاش كن.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت394 : بسا سخن که از حمله مسلّحانه كارگرتر است.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت395 : هر مقدار كه قناعت كنی كافی است.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت396 : مرگ بهتر از تن به ذلت دادن، به اندك ساختن بهتر از دست نياز به سوی مردم داشتن است، اگر به انسان نشسته در جای خويش چيزی ندهند، با حركت و تلاش نيز نخواهند داد، روزگار دو روز است، روزی به سود تو و روزی به زيان تو است، پس آنگاه كه به سود تو است به خوشگذرانی و سركشی روی نياور و آنگاه كه به زيان تو است شكيبا باش.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت397 : چه خوب است عطر مشك، تحمل آن سبك و آسان و بوی آن خوش و عطرآگين است.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت398 : فخرفروشی را كنار بگذار، تكبّر و خود بزرگ بينی را رها كن، به ياد مرگ باش.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت399 : همانا فرزند را بر پدر و پدر را بر فرزند حقی است؛ حق پدر بر فرزند اين است كه فرزند در همه چيز جز نافرمانی خدا، از پدر اطاعت كند و حق فرزند بر پدر آنكه نام نيكو بر فرزند نهد، خوب تربيتش كند و او را قرآن بياموزد.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت400 : چشم زخم حقیقت دارد، استفاده از نيروهای مرموز طبيعت حقیقت دارد، سحر و جادو وجود دارد و فال نيك راست است و رويداد بد را بدشگون دانستن، درست نيست و اعتقاد به رسیدن بیماری به دیگری صحیح نیست، بوی خوش درمان و نشاط آور، عسل درمان کننده و نشاط آور، سواری بهبودی آور و نگاه به سبزه زار درمان کننده و نشاط آور است.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت401 : هماهنگی در اخلاق و رسوم مردم، ايمن ماندن از دشمنی و كينه های آنان است.
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
📒 #حکمت402 : (شخصی در حضور امام سخنی بزرگتر از شان خود گفت، فرمود،) پر درنياورده پرواز كردی و در خردسالی آواز بزرگان سر دادی
(شكير، نخستين پرهایی است كه بر بال پرنده می رويد و نرم و لطیف است و سقب، شتر خردسال است زيرا شتر بانگ در نياورد تا بالغ شود.)
┄═❁🍃❈🌼❈🍃❁═┄
#نهضت_جهانی_نهج_البلاغه_خوانی
〰〰〰〰〰〰〰〰
@nahjamira
1_1168176083.mp3
6.64M
🔈ختم گویای #نهج_البلاغه در ۱۹۲ روز.
🌺 طرح باعلی تامهدی (علیهما السلام)
🔷سهم #روز_چهل_ودوم : از حکمت ۳۹۰ تا ۴۰۲
#ندای نهج_البلاغه
#نهضت_جهانی_نهج_البلاغه_خوانی
┄┄┅┅✿❀🌿🌹🌿❀✿┅┅┄┄
@nahjamira
1_1168286842.mp3
1.95M
🔊 گزارش موضوعات مهم حکمت ۳۹۰ تا ۴۰۲
🎙حجت الاسلام مهدوی ارفع
🌹 طرح «باعلی تا مهدی» علیهما السلام
#ندای_نهج_البلاغه
#نهضت_جهانی_نهج_البلاغه_خوانی
#روز_چهل_ودوم
┄┄┅┅✿❀🌿🌼🌿❀✿┅┅┄┄
@nahjamira
🌷 #دختر_شینا – قسمت 2⃣4⃣
✅ #فصل_یازدهم
💥 یک روز عصر، نان خریده بودم و داشتم برمیگشتم. زنهای همسایه جلوی در خانهای ایستاده بودند و با هم حرف میزدند. خیلی دلتنگ بودم. بعد از سلام و احوالپرسی تعارفشان کردم بیایند خانهی ما. گفتم: « فرش میاندازم توی حیاط. چایی هم دم میکنم و با هم میخوریم. » قبول کردند.
💥 در همین موقع، مردی از ته کوچه بدوبدو آمد طرفمان. یک جارو زده بود زیر بغلش و چند تا کتاب هم گرفته بود دستش. از ما پرسید: « شما اهل روستای حاجیآباد هستید؟! »
ما به هم نگاه کردیم و جواب دادیم: « نه. »
مرد پرسید: « پس اهل کجا هستید؟! »
صمد سفارش کرده بود، خیلی مواظب باشم. با هر کسی رفت و آمد نکنم و اطلاعات شخصی و خانوادگی هم به کسی ندهم. به همین خاطر حواسم جمع بود و چیزی نگفتم.
💥 مرد یکریز میپرسید: « خانهتان کجاست؟! شوهرتان چهکاره است؟! اهل کدام روستایید؟! » من که وضع را اینطور دیدم، کلید انداختم و در حیاط را باز کردم. یکی از زنها گفت: « آقا شما که اینهمه سؤال دارید، چرا از ما میپرسید. اجازه بدهید من شوهرم را صدا کنم. حتماً او بهتر میتواند شما را راهنمایی کند. »
مرد تا این حرف را شنید، بدون خداحافظی یا سؤال دیگری بدوبدو از پیش ما رفت. وقتی مرد از ما دور شد، زن همسایه گفت: « خانم ابراهیمی! دیدی چطور حالش را گرفتم. الکی به او گفتم حاجآقامان خانه است. اتفاقاً هیچکس خانهمان نیست. »
💥 یکی از زنها گفت: « به نظر من این مرد دنبال حاجآقای شما میگشت. از طرف منافقها آمده بود و میخواست شما را شناسایی کند تا انتقام آن منافقهایی را که حاجآقای شما دستگیرشان کرده بود بگیرد. »
با شنیدن این حرف، دلهره به جانم افتاد. بیشتر دلواپسیام برای صمد بود. میترسیدم دوباره اتفاقی برایش بیفتد.
💥 مرد بدجوری همه را ترسانده بود. به همین خاطر همسایه ها به خانهی ما نیامدند و رفتند. من هم در حیاط را سهقفله کردم. حتی درِ توی ساختمان را هم قفل کردم و یک چهارپایه گذاشتم پشت در.
💥 آن شب صمد خیلی زود آمد. آن وضع را که دید، پرسید: « این کارها چیه؟! »
ماجرا را برایش تعرف کردم. خندید و گفت: « شما زنها هم که چقدر ترسویید. چیزی نیست. بیخودی میترسی. »
بعد از شام، صمد لباسش را پوشید.
پرسیدم: « کجا؟! »
گفت: « میروم کمیته کار دارم. شاید چند روز نتوانم بیایم. »
گریهام گرفته بود. با التماس گفتم: « میشود نروی؟ »
با خونسردی گفت: « نه. »
گفتم: « می ترسم. اگر نصف شب آن مرد و دار و دسته اش آمدند چهکار کنم؟! »
صمد اول قضیه را به خنده گرفت؛ اما وقتی دید ترسیده ام، کُلت کمریاش را داد به من و گفت: « اگر مشکلی پیش آمد، از این استفاده کن. » بعد هم سر حوصله طرز استفاده از اسلحه را یادم داد و رفت.
💥 اسلحه را زیر بالش گذاشتم و با ترس و لرز خوابیدم. نیمههای شب بود که با صدایی از خواب پریدم. یک نفر داشت در میزد. اسلحه را برداشتم و رفتم توی حیاط. هر چقدر از پشت در گفتم: « کیه؟ » کسی جواب نداد. دوباره با ترس و لرز آمدم توی اتاق که در زدند. مانده بودم چهکار کنم. مثل قبل ایستادم پشت در و چند بار گفتم: « کیه؟! » این بار هم کسی جواب نداد. چند بار این اتفاق تکرار شد. یعنی تا میرسیدم توی اتاق، صدای زنگ در بلند میشد و وقتی میرفتم پشت درکسی جواب نمیداد.
💥 دیگر مطمئن شده بودم یک نفر میخواهد ما را اذیت کند. از ترس تمام چراغها را روشن کردم. بار آخری که صدای زنگ آمد، رفتم روی پشتبام و همانطور که صمد یادم داده بود اسلحه را آماده کردم. دو مرد وسط کوچه ایستاده بودند و با هم حرف میزدند. حتماً خودشان بودند. اسلحه را گرفتم روبهرویشان که یکدفعه متوجه شدم یکی از مردها، همسایهی اینطرفیمان، آقای عسگری، است که خانمش پا به ماه بود. آنقدر خوشحال شدم که از همان بالای پشتبام صدایش کردم و گفتم: « آقای عسگری شمایید؟! » بعد دویدم و در را باز کردم.
💥 آقای عسگری، که مرد محجوب و سربهزیری بود، عادت داشت وقتی زنگ میزد، چند قدمی از در فاصله میگرفت. به همین خاطر هر بار که پشت در میرسیدم، صدای مرا نمیشنید. آمده بود از من کمک بگیرد. خانمش داشت زایمان میکرد.
🔰ادامه دارد...🔰
دوشنبه سوری همراه اولی
آخرين دوشنبه هر ماه از جوايز و هداياي همراه اول بهره مند شويد. پيشنهاد دوشنبه 28 آذر بستههاي رايگان اينترنت (يكروزه از 5صبح تا 5عصر) از 500 مگابايت تا 100 گيگابايت و بستههای رایگان مکالمه درون شبکه و تلفن ثابت از 10 تا 100 دقیقه
با شماره گيری
*100*64#