eitaa logo
آن‌روزی‌که‌دیگر‌نیستم.
1.2هزار دنبال‌کننده
158 عکس
18 ویدیو
1 فایل
همه‌چی از اون‌جایی شروع شد که گمون کردیم لازم نیست دست به خنجر باشیم و آماده‌ی‌رزم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j8ded8 کپی نکن عزیزم که خلق را تقلیدشان بر باد داد.
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه رهام کنید می‌شینم گوشه‌ی اتاقم و هفت شبانه روز برای این وضعیت گند ولجن اقتصادی اشک می‌ریزم و گریه می‌کنم.
آن‌روزی‌که‌دیگر‌نیستم.
اگه رهام کنید می‌شینم گوشه‌ی اتاقم و هفت شبانه روز برای این وضعیت گند ولجن اقتصادی اشک می‌ریزم و گری
من دردم میاد وقتی پیرمرد دست‌فروش رو می‌بینم که به‌زور راه میره، امّا سرچهار‌راه‌ ایستاده و داره خودکار آبی می‌فروشه چون باید با پولش عصا بخره. دردم می‌گیره و با خودم فکر می‌کنم تا کِی باید اینجا بایسته و التماس کنه که ازش خودکار بخرن و درنهایت چندتا خودکار باید بفروشه تا بتونه فقط بهتر راه بره؟
آن‌روزی‌که‌دیگر‌نیستم.
من دردم میاد وقتی پیرمرد دست‌فروش رو می‌بینم که به‌زور راه میره، امّا سرچهار‌راه‌ ایستاده و داره خود
هزارباره لعنت و نفرین می‌فرستم به اون مسئول بی‌عرضه و حروم‌خوری که از درد مردم دردش نمی‌گیره. لعنت می‌فرستم و خودم رو کنترل می‌کنم که به همین بسنده کنم و فحاشی‌هام رو توی دلم نگه دارم. صبح، شب، عصر، بعد از چایی، قبل از ناهار، قبل از خواب، بعد از بیداری و هروقت که دستم برسه. لعنت می‌فرستم به اونی که دستش می‌رسه و کاری نمی‌کنه، لعنت می‌فرستم به اونی که می‌بینه و ککش نمی‌گزه. لعنت می‌فرستم به اونی که درد مردم رو درد خودش نمی‌دونه. هزاران لعنت می‌فرستم به اونی که سفره‌ی مردم رو کوچیک می‌کنه.
Dua-Alqamah-Ali-Fani-262384.mp3
زمان: حجم: 14.3M
دعای علقمه برای من یک گریز واقعیه. گریز از زمین، به آسمون. از گرفتاری، به رهایی. از مشکل، به راه‌حل. از تاریکی، به نور.
برقامون قطع شده و اتاق من کاملاً مشابه یک کوره‌ی آتیشه، هر دوصفحه درسی که می‌خونم میرم خودمو پنج دقیقه تو فریزر حبس می‌کنم و دوباره برمی‌گردم. تابستان خود را چگونه گذراندید پارت n
آن‌روزی‌که‌دیگر‌نیستم.
/شب پنجم هنر-بیانات شهید خامنه‌ای- ۱۵۰ صفحه. تموم شد.
/شب ششم ۱۰ صفحه دودمان. امروز روز بسیار پرکاری داشتم، فقط سعی کردم این ده‌صفحه رو از جهت پشت گوش ننداختن بخونم.
آن‌روزی‌که‌دیگر‌نیستم.
خداوندا، به زبان می‌گویم که تو عظیمی و در درونم شاید به آن اندازه که باید به عظمت تو ایمان ندارم. به
پروردگارا، تو شاهد باش که من هنگامه‌ی سختی و بلا به هیچ‌کس جز تو امید نبستم. شاهد باش که من ایمان داشتم تو "خداوند ممکن کردنِ ناممکن‌هایی"، پس چاره‌ی مشکلاتم را به خودت سپردم. شاهد باش که من، برای چیزهای از دست رفته‌ام اگرچه اشک بسیار ریخته و گلایه زیاد کرده‌ام، امّا درنهایتش به تقدیرت دل سپردم زیرا که باور داشتم تو بهتر از آن‌ها را قسمتم می‌گردانی. شاهد باش آنجا که کلماتم در گلو یخ می‌زندند و توان بیان کردنشان را نداشتم، مناجات‌های بلندم را با تو ادامه میدادم. شاهد باش که من هر زمان به عظمت تو می‌اندیشیدم، از ذلت زانوانم می‌لرزد و نیز دل به عطوفت خودت خوش می‌کنم. پروردگارا، تو شاهد باش که من شاهدی جز تو ندارم.
تنها سوالی که ازنظرم شب، صبح، جلوی آینه، وسط کار و مشغله باید از خودمون بپرسیم اینه: به شانه کشیدی غم سینه‌اش را، و یا چون بقیه تو سربار یاری؟
هدایت شده از غم‌های‌یک‌سروِ‌کوتاه.
رابطه من و فاطمه از رفاقت خیلی بالاتره،مثلا من ساعتِ کوکی فاطمه‌م که باید سر هر ساعتی که میگه بیدارش کنم.