نوشته : ای رحمکننده به اشکهایِ دیدهها ؛
زیرلب میگم : خدایِ من، رحمکن به اشکهای ما ، در فراق مولایمان و باقیماندهی غیبتش را بر ما ببخش...
رحمکن بر بندههایی که سلاحی جز اشک ندارند! : )))
#کلماتنشانشده.
یا رجائی عند مصیبتی : )))
تو تنها امید منی ، در این روزهای سخت...✨
#کلماتنشانشده.
" ناجــه "
چقدر فرازِ چهلوسه گریه داره : ))))
چقدر فرازِ شصت امیدبخش و پناهدهندهست : )))
صالحُ بعد صالح!🌱
اللّهُـمَّ اجْعَلْ زَعیمَنا في دِرعِکَ الْحَصینَةِ
الَّتي تَجعَلُ فیها مَن تُریدُ ...🤍
- و خدا قلب صالحان را به تو مایل
کرده است ، خامنه ای ِعزیز ِثانی : )))
•سیودو•@ashabolhousein - 155.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
دههِ سوم دهه حیاتی بچه ها!
تو میتونی تا پیش امام حسین علیه السلام هم بری؟
امیرالمومنین بهت نگاه میکنه ها!
یا حبیب من لا حبیب له 💔
هزار تا اسم خدا رو بگو تا علی ابن ابی طالب تو یکیش بهت نگاه کنه!
3⃣2⃣ | @m_fayaz96
" ناجــه "
دههِ سوم دهه حیاتی بچه ها! تو میتونی تا پیش امام حسین علیه السلام هم بری؟ امیرالمومنین بهت نگاه میک
ماه رمضون از محرم هم بالاترههااا : ))))))
با دلتون بشنوید و امشب رو از دست ندین🥺
" ناجــه "
دههِ سوم دهه حیاتی بچه ها! تو میتونی تا پیش امام حسین علیه السلام هم بری؟ امیرالمومنین بهت نگاه میک
دعا میتونه قضای قطعی امضاشدهی خدا رو عوض کنه!
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
وطن❤️🩹.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
___ _
#رادیوچهارصدوهفتاد
یك عمر جهاد کرد و در آخرِ سر ؛
محبوب ِشهیدان
به شهیدان پیوست : )
با نوای ِ: بچههای ِایران
تقدیم به روح بزرگ و ملکوتی ،
شهید سید علی خامنهای : ) .
[ @OTAGH_470 / @najjeeh ]
امشب بعد از مدتها بیوقفه و یکنفس، صد صفحه کتاب خواندم : )))
در اقیانوسِ واژهها غرق شدم و سرم را که بالا آوردم ساعت ۲ نیمهشب بود...
به پدر گفتم تا ۱۲ کتاب میخوانم و بعد میخوابم ، ولی غرق شدم و نفهمیدم چه شد!
اما خوشحالم ؛
مدتها بود از شخصیتِ کتابخوانم فاصله گرفته بودم و احساس میکردم خودم را نمیشناسم : ))
امشب بعد از مدتها ، احساس کردم زندهام✨
و زیرلب گفتم :« هنوز هم چیزهایی هست که مرا به این زندگی وصل کند. چیزی مثل کلمه ... »
- گلنار.
هدایت شده از - قرین -
من تا به حال شما را ندیدم . امشب میخواهم در خیالم ، شما را نقاشی کنم و قاب بگیرم و به دیوار دلم آویزان کنم . اشکالی که ندارد ؛ آیا اجازه میدهید ؟ اول نقاشی روز تولدتان را میکشم ؛ همان وقت که زمین احساس کرد به آسمان نزدیکتر شده . شما را در ستونی از نور که از زمین به آسمان رفته میکشم و فرشتهها را چنانکه انگشت به دهان سبحاناللّٰه میگویند . در نقاشی تولدتان دریا را ایستاده بر پنجهی پا میکشم که شوق دیدار شما موجهایش را تا بلندای آسمان کشانده ! درختها را اما از بُهت عظمت و زیباییات سجده کنان میکشم . راستش نمیدانم بیابانها را چگونه بکشم اما کوهها را از همیشه بلندتر میکشم و انسانها را که برای تماشای نور آمدند بر دامنهها میپراکنم و برای حسن ختام این تولد با خطی خوش مینویسم فتبارکاللّٰهأحسنالخالقین تا همه بدانند این آیه در شأن نزول شما گفته شده است . دوم نقاشی پردهی غیبت است . جایخالیتان را سبز میکشم تا امیدِ برگشتتان از دلها پرنکشد اما دیگر کل دنیا را با مداد سیاه میکشم . آسمانِ ابریِ تیره و تار ، قطرههای بارانی که سنگریزه شد ؛ رودخانههایی که بهجای آب زلال ، پر از شنهای روان شد ؛ درختها را کمر شکسته و بیبرگوبار و دریا را راکد میکشم . اینجای نقاشی دوست داشتم میشد بوی تعفن دریای راکد را هم کشید و کوهها را چنان خمیده و درهم شکسته میکشم که دلِ هرببینده از دیدنش چنان بشکند که همان دم خداوند در دل شکستهاش تجلی یابد اما سرآخر انسانها را گروه گروه با نقابهایی متفاوت میکشم ؛ گروهی با نقابهای دلفریب و قلبی که زیر پایشان است نه درون سینهشان . گروهی را با نقاب خاکستری و گروهی دیگر را بدون نقاب با رویی سیاه میکشم . دستهای را هم با رویی سفید و نقابهای نورانی و دستهای رو به آسمان میکشم که چشم دوختهاند به جای خالیِ سبزت ؛ قلبهای اینان را در سرشان میکشم چرا که عاقلانه عشق میورزند و عاشقانه تدبیر میکنند . بخشی از نقاشیِ دوران غیبت را به نمازهایت اختصاص میدهم . همانجا که دستهایت به نشانهی ادب بر زانوانتان و اشکها غلتان بر گونههای گندمگونتان است . نقاشی دیگری از قنوتتان میکشم همانجا که چشم تمام آسمان و زمین به دستانتان دوخته شده و محتاج دعای شماست ؛ از دستهایتان نوری به آسمان میکشم و بر آن نور این دعا را مینویسم : اللّٰهماغفرلِشیعتنـاومُحبینـا . فرشتهها و اولیاء خدا و یارانتان را چنان که آمینگوی دعای شمایند در صفوفی به هم متصل میکشم . نقاشی دیگر ، از سجدههای طولانی شما بر تربت حسیـن است و این درحالی است که زمین از برکت اشکهای شما نمناک است . بخش آخر نقاشی را به تصورم از ظهور اختصاص دادهام . شما را سوار بر اسب و شمشیر به دست زیاد کشیدهاند ؛ من اما شما را پیاده و با شمشیر غلاف میکشم همانجا که دو کودک بر شانه نشاندید و با آنها بازی میکنید و کوچه صفی شده از کودکانِ منتظر برای بازی با شما که انتهایش ناپیداست . من این صف اشتیاق را چنان میکشم که دل هر بیننده در آرزویِ بازی کودکانه با شما آب شود . جای دیگری از این نقاشی شما را درحالی میکشم که بر سر شیعیان و محبان خود دست میکشید و غم را چنان از چهرهها و دلها میزدایید که هربینندهای از تماشای این صحنه اشک مجالش ندهد . سرانجام در گوشهای جنازهی چند آدم سیاه دوران غیبت را میکشم تا همه بدانند در دوران ظهور شما ، جای نفس کشیدن ظلمت نیست . آسمان ظهور را آبی ، رودها را زلال و دریا را مواج میکشم . شاخههای درختها را مملو از شکوفه و خمیده از برگ و بار فراوان میکشم و کوهها را چنان ایستاده که گویا برای ادای احترام به شما قامت بستند . آقا ! اگر اجازه دهید نقاشیام را همینجا تمام کنم و تا آخر عمر به تماشا بایستم:))؟
" ناجــه "
من تا به حال شما را ندیدم . امشب میخواهم در خیالم ، شما را نقاشی کنم و قاب بگیرم و به دیوار دلم آوی
حجمِ زیباییِ این متن ، فراتر از حدِ بیان است : )))
قلمت خیلی دلنوازه دختررر✨