eitaa logo
" ناجــه "
561 دنبال‌کننده
476 عکس
65 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 برایِ شکوفه‌ی بهارنارنج و بویِ باران🌧️ برایِ ثبت لحظاتی که به رنگِ آبی‌اند، آبیِ آسمانی : ) کپی؟ نه‌جانم؛ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجــه "
دههِ سوم دهه حیاتی بچه ها! تو میتونی تا پیش امام حسین علیه السلام هم بری؟ امیرالمومنین بهت نگاه میک
ماه رمضون از محرم‌ هم بالاتره‌هااا : )))))) با دلتون بشنوید و امشب رو از دست ندین🥺
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
وطن❤️‍🩹.mp3
زمان: حجم: 3.7M
___ _ یك عمر جهاد کرد و در آخرِ سر ؛ محبوب ِشهیدان به شهیدان پیوست : ) با نوای ِ: بچه‌های ِایران تقدیم به روح بزرگ و ملکوتی ، شهید سید علی خامنه‌ای : ) . [ @OTAGH_470 / @najjeeh ]
امشب بعد از مدت‌ها بی‌وقفه و یک‌نفس، صد صفحه کتاب خواندم : ))) در اقیانوسِ واژه‌ها غرق شدم و سرم را که بالا آوردم ساعت ۲ نیمه‌شب بود... به پدر گفتم تا ۱۲ کتاب می‌خوانم و بعد می‌خوابم ، ولی غرق شدم و نفهمیدم چه شد! اما خوشحالم ؛ مدت‌ها بود از شخصیتِ کتابخوانم فاصله گرفته بودم و احساس می‌کردم خودم را نمی‌شناسم : )) امشب بعد از مدت‌ها ، احساس کردم زنده‌ام✨ و زیرلب گفتم :« هنوز هم چیزهایی هست که مرا به این زندگی وصل کند. چیزی مثل کلمه ... » - گلنار.
هدایت شده از - قرین -
من تا به حال شما را ندیدم . امشب می‌خواهم در خیالم ، شما را نقاشی کنم و قاب بگیرم و به دیوار دلم آویزان کنم . اشکالی که ندارد ؛ آیا اجازه می‌دهید ؟ اول نقاشی روز تولدتان را می‌کشم ؛ همان وقت که زمین احساس کرد به آسمان نزدیک‌تر شده . شما را در ستونی از نور که از زمین به آسمان رفته می‌کشم و فرشته‌ها را چنان‌‌که انگشت به دهان سبحان‌اللّٰه می‌گویند . در نقاشی تولدتان دریا را ایستاده بر پنجه‌ی پا می‌کشم که شوق دیدار شما موج‌هایش را تا بلندای آسمان کشانده ! درخت‌ها را اما از بُهت عظمت و زیبایی‌ات سجده کنان می‌کشم . راستش نمی‌دانم بیابان‌ها را چگونه بکشم اما کوه‌ها را از همیشه بلندتر می‌کشم و انسان‌ها را که برای تماشای نور آمدند بر دامنه‌ها می‌پراکنم و برای حسن ختام این تولد با خطی خوش می‌نویسم فتبارک‌اللّٰه‌أحسن‌الخالقین تا همه بدانند این آیه در شأن نزول شما گفته شده است . دوم نقاشی پرده‌ی غیبت است . جای‌خالی‌تان را سبز می‌کشم تا امیدِ برگشت‌تان از دل‌ها پرنکشد اما دیگر کل دنیا را با مداد سیاه می‌کشم . آسمانِ ابریِ تیره و تار ، قطره‌های بارانی که سنگ‌ریزه شد ؛ رودخانه‌هایی که به‌جای آب زلال ، پر از شن‌های روان شد ؛ درخت‌ها را کمر شکسته و بی‌برگ‌و‌بار و دریا را راکد می‌کشم . اینجای نقاشی دوست داشتم می‌شد بوی تعفن دریای راکد را هم کشید و کوه‌ها را چنان خمیده و درهم شکسته می‌کشم که دلِ هرببینده از دیدنش چنان بشکند که همان دم خداوند در دل‌ شکسته‌اش تجلی یابد اما سرآخر انسان‌ها را گروه گروه با نقاب‌هایی متفاوت می‌کشم ؛ گروهی با نقاب‌های دل‌فریب و قلبی که زیر پایشان است نه درون سینه‌شان . گروهی را با نقاب خاکستری و گروهی دیگر را بدون نقاب با رویی سیاه می‌کشم . دسته‌ای را هم با رویی سفید و نقاب‌های نورانی و دست‌های رو به آسمان می‌کشم که چشم‌ دوخته‌اند به جای خالیِ سبزت ؛ قلب‌های اینان را در سرشان می‌کشم چرا که عاقلانه عشق می‌ورزند و عاشقانه تدبیر می‌کنند . بخشی از نقاشیِ دوران غیبت را به نمازهایت اختصاص می‌دهم . همان‌جا که دست‌هایت به نشانه‌ی ادب بر زانوانتان و اشک‌ها غلتان بر گونه‌های گندمگون‌تان است . نقاشی دیگری از قنوت‌تان می‌کشم همان‌جا که چشم تمام آسمان و زمین به دستان‌تان دوخته شده و محتاج دعای شماست ؛ از دست‌هایتان نوری به آسمان می‌کشم و بر آن نور این دعا را می‌نویسم : اللّٰهم‌اغفرلِشیعتنـاومُحبینـا . فرشته‌ها و اولیاء خدا و یاران‌تان را چنان که آمین‌گوی دعای شمایند در صفوفی به هم متصل می‌کشم . نقاشی دیگر ، از سجده‌های طولانی شما بر تربت حسیـن است و این درحالی‌ است که زمین از برکت اشک‌های شما نمناک است‌ . بخش آخر نقاشی را به تصورم از ظهور اختصاص داده‌ام . شما را سوار بر اسب و شمشیر به دست زیاد کشیده‌اند ؛ من اما شما را پیاده و با شمشیر غلاف می‌کشم همان‌جا که دو کودک بر شانه نشاندید و با آن‌ها بازی می‌کنید و کوچه صفی شده از کودکانِ منتظر برای بازی با شما که انتهایش ناپیداست . من این صف اشتیاق را چنان می‌کشم که دل هر بیننده در آرزویِ بازی کودکانه با شما آب شود . جای دیگری از این نقاشی شما را درحالی می‌کشم که بر سر شیعیان و محبان خود دست می‌کشید و غم را چنان از چهره‌ها و دل‌ها می‌زدایید که هربیننده‌ای از تماشای این صحنه اشک مجالش ندهد . سرانجام در گوشه‌ای جنازه‌ی چند آدم سیاه دوران غیبت را می‌کشم تا همه بدانند در دوران ظهور شما ، جای نفس کشیدن ظلمت نیست . آسمان ظهور را آبی ، رودها را زلال و دریا را مواج می‌کشم . شاخه‌های درخت‌ها را مملو از شکوفه و خمیده از برگ و بار فراوان میکشم و کوه‌ها را چنان ایستاده که گویا برای ادای احترام به شما قامت بستند . آقا ! اگر اجازه دهید نقاشی‌ام را همین‌جا تمام کنم و تا آخر عمر به تماشا بایستم:))؟
" ناجــه "
من تا به حال شما را ندیدم . امشب می‌خواهم در خیالم ، شما را نقاشی کنم و قاب بگیرم و به دیوار دلم آوی
حجمِ زیباییِ این متن ، فراتر از حدِ بیان است : ))) قلمت خیلی دلنوازه دختررر✨
[🇯🇴🇮🇷] القدسُ لَنا : )✨
" ناجــه "
و بهار ، غم‌انگیزتر از همیشه از راه می‌رسد...
" ناجــه "
- دیروز عصر ، کوچه‌های شهر را قدم می‌زدم تا به پایگاه برسم. عجله داشتم و اصلاً حواسم به جزئیات نبود! ناگهان سرپیچ کوچه که پیچیدم ، عطربهارنارنج‌ها حجمِ ریه‌ام را پر کرد. سربالا آوردم و دیدم درختِ نارنجِ خانه‌ی روبه‌رویم ، غرق شکوفه شده... ناخودآگاه لبخند محوی روی لب‌هایم نقش بست. به راهم ادامه دادم ، اما انگار عطر بهار نارنج‌ها تمام شدنی نبود! سرهر کوچه ، عطرش تجدید می‌شد و به دنبالش، لبخند من هم . جلسه که تمام شد، در راه برگشت ، دیدم تمامِ درخت‌ها سبز شده‌اند. ناگاه یادم افتاد روزهای آخر اسفند است و چندقدم مانده به بهار . باورم نمی‌شد منی که عاشق این لحظات بوده‌ام ، حالا حتی روز و تاریخ را از یاد برده باشم! روزهای عجیبی‌ست این روزها! همیشه حسرت می‌خوردم به کسانی که دهه‌ی شصت حضور داشته و مبارزه را تجربه کرده بودند. همیشه دلم می‌خواست جای پدربزرگ و مادربزرگ باشم، که از آن روزهای روشن خاطره تعریف می‌کردند... حالا من، یک دهه هشتادی، در بطنِ روزهای مبارزه و حماسه زندگی می‌کنم. باورم نمی‌شود حسرت‌هایم به واقعیت تبدیل شد... طنینِ شعارها ، مشت‌های گره‌کرده ، نوشتنِ شب‌نامه‌ ، شابلون‌ و اسپریِ رنگ ، پخشِ پوستر ، جهاد و مبارزه و مقاومت! این‌بار ماییم که حماسه می‌آفرینیم و بعدها تاریخ از شجاعتِ ما یادخواهد کرد... حالا می‌توانیم چندین سال بعد، برای بچه‌هایمان از روزهایِ روشنِ اسفندِ چهارصدوچهار حرف بزنیم. می‌توانیم بگوییم اندوه، در شریان‌هایِ ما جریان داشت ؛ اما سوگواری نکردیم. بگوییم پرپر شدن جوان‌ها و کودکان مظلوم مملکت را می‌دیدیم ، اما کم نمی‌آوردیم. بگوییم صدای موشک و خمپاره می‌آمد ، اما ما میدان را خالی نمی‌کردیم... حالا می‌توانیم از شجاعت ، برای نسل‌های بعد حرف بزنیم. و یادآور شویم که از زخم‌هایمان ، جوانه زدیم و رشد کردیم. که بهارِ ما ، روییدن هزارهزار لاله بر خاکِ وطن بود. که بهار ، تنها تغییر فصل‌ها نبود ؛ تغییر قلب‌هایِ ما بود . دگرگونی قلب‌های تیره ، و روشن شدن مسیرِ سعادت‌. به فرزندانِ خود بگوییم ؛ چه بسیار آدم‌هایی که مسیر حق برایشان روشن شد و به وطن بازگشتند و چه بسیارِ افرادی که در جهل خودشان ماندند و وطن‌فروش شدند... آری ؛ این بهار ، فقط بهارِ مادی نیست. بهارِ قلوب‌ست. قلب‌هایی که متمایل شده‌اند به حق و تمنا می‌کنند ظهور صاحب‌الزمان را ... قلب‌هایی که روشن‌اند و منتظر🌱 و امید دارند که همین روزها ، چشمان‌شان به جمالِ مهدیِ زهرا (عج) روشن خواهد شد :)✨ - گلنار .