" ناجــه "
دههِ سوم دهه حیاتی بچه ها! تو میتونی تا پیش امام حسین علیه السلام هم بری؟ امیرالمومنین بهت نگاه میک
ماه رمضون از محرم هم بالاترههااا : ))))))
با دلتون بشنوید و امشب رو از دست ندین🥺
" ناجــه "
دههِ سوم دهه حیاتی بچه ها! تو میتونی تا پیش امام حسین علیه السلام هم بری؟ امیرالمومنین بهت نگاه میک
دعا میتونه قضای قطعی امضاشدهی خدا رو عوض کنه!
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
وطن❤️🩹.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
___ _
#رادیوچهارصدوهفتاد
یك عمر جهاد کرد و در آخرِ سر ؛
محبوب ِشهیدان
به شهیدان پیوست : )
با نوای ِ: بچههای ِایران
تقدیم به روح بزرگ و ملکوتی ،
شهید سید علی خامنهای : ) .
[ @OTAGH_470 / @najjeeh ]
امشب بعد از مدتها بیوقفه و یکنفس، صد صفحه کتاب خواندم : )))
در اقیانوسِ واژهها غرق شدم و سرم را که بالا آوردم ساعت ۲ نیمهشب بود...
به پدر گفتم تا ۱۲ کتاب میخوانم و بعد میخوابم ، ولی غرق شدم و نفهمیدم چه شد!
اما خوشحالم ؛
مدتها بود از شخصیتِ کتابخوانم فاصله گرفته بودم و احساس میکردم خودم را نمیشناسم : ))
امشب بعد از مدتها ، احساس کردم زندهام✨
و زیرلب گفتم :« هنوز هم چیزهایی هست که مرا به این زندگی وصل کند. چیزی مثل کلمه ... »
- گلنار.
هدایت شده از - قرین -
من تا به حال شما را ندیدم . امشب میخواهم در خیالم ، شما را نقاشی کنم و قاب بگیرم و به دیوار دلم آویزان کنم . اشکالی که ندارد ؛ آیا اجازه میدهید ؟ اول نقاشی روز تولدتان را میکشم ؛ همان وقت که زمین احساس کرد به آسمان نزدیکتر شده . شما را در ستونی از نور که از زمین به آسمان رفته میکشم و فرشتهها را چنانکه انگشت به دهان سبحاناللّٰه میگویند . در نقاشی تولدتان دریا را ایستاده بر پنجهی پا میکشم که شوق دیدار شما موجهایش را تا بلندای آسمان کشانده ! درختها را اما از بُهت عظمت و زیباییات سجده کنان میکشم . راستش نمیدانم بیابانها را چگونه بکشم اما کوهها را از همیشه بلندتر میکشم و انسانها را که برای تماشای نور آمدند بر دامنهها میپراکنم و برای حسن ختام این تولد با خطی خوش مینویسم فتبارکاللّٰهأحسنالخالقین تا همه بدانند این آیه در شأن نزول شما گفته شده است . دوم نقاشی پردهی غیبت است . جایخالیتان را سبز میکشم تا امیدِ برگشتتان از دلها پرنکشد اما دیگر کل دنیا را با مداد سیاه میکشم . آسمانِ ابریِ تیره و تار ، قطرههای بارانی که سنگریزه شد ؛ رودخانههایی که بهجای آب زلال ، پر از شنهای روان شد ؛ درختها را کمر شکسته و بیبرگوبار و دریا را راکد میکشم . اینجای نقاشی دوست داشتم میشد بوی تعفن دریای راکد را هم کشید و کوهها را چنان خمیده و درهم شکسته میکشم که دلِ هرببینده از دیدنش چنان بشکند که همان دم خداوند در دل شکستهاش تجلی یابد اما سرآخر انسانها را گروه گروه با نقابهایی متفاوت میکشم ؛ گروهی با نقابهای دلفریب و قلبی که زیر پایشان است نه درون سینهشان . گروهی را با نقاب خاکستری و گروهی دیگر را بدون نقاب با رویی سیاه میکشم . دستهای را هم با رویی سفید و نقابهای نورانی و دستهای رو به آسمان میکشم که چشم دوختهاند به جای خالیِ سبزت ؛ قلبهای اینان را در سرشان میکشم چرا که عاقلانه عشق میورزند و عاشقانه تدبیر میکنند . بخشی از نقاشیِ دوران غیبت را به نمازهایت اختصاص میدهم . همانجا که دستهایت به نشانهی ادب بر زانوانتان و اشکها غلتان بر گونههای گندمگونتان است . نقاشی دیگری از قنوتتان میکشم همانجا که چشم تمام آسمان و زمین به دستانتان دوخته شده و محتاج دعای شماست ؛ از دستهایتان نوری به آسمان میکشم و بر آن نور این دعا را مینویسم : اللّٰهماغفرلِشیعتنـاومُحبینـا . فرشتهها و اولیاء خدا و یارانتان را چنان که آمینگوی دعای شمایند در صفوفی به هم متصل میکشم . نقاشی دیگر ، از سجدههای طولانی شما بر تربت حسیـن است و این درحالی است که زمین از برکت اشکهای شما نمناک است . بخش آخر نقاشی را به تصورم از ظهور اختصاص دادهام . شما را سوار بر اسب و شمشیر به دست زیاد کشیدهاند ؛ من اما شما را پیاده و با شمشیر غلاف میکشم همانجا که دو کودک بر شانه نشاندید و با آنها بازی میکنید و کوچه صفی شده از کودکانِ منتظر برای بازی با شما که انتهایش ناپیداست . من این صف اشتیاق را چنان میکشم که دل هر بیننده در آرزویِ بازی کودکانه با شما آب شود . جای دیگری از این نقاشی شما را درحالی میکشم که بر سر شیعیان و محبان خود دست میکشید و غم را چنان از چهرهها و دلها میزدایید که هربینندهای از تماشای این صحنه اشک مجالش ندهد . سرانجام در گوشهای جنازهی چند آدم سیاه دوران غیبت را میکشم تا همه بدانند در دوران ظهور شما ، جای نفس کشیدن ظلمت نیست . آسمان ظهور را آبی ، رودها را زلال و دریا را مواج میکشم . شاخههای درختها را مملو از شکوفه و خمیده از برگ و بار فراوان میکشم و کوهها را چنان ایستاده که گویا برای ادای احترام به شما قامت بستند . آقا ! اگر اجازه دهید نقاشیام را همینجا تمام کنم و تا آخر عمر به تماشا بایستم:))؟
" ناجــه "
من تا به حال شما را ندیدم . امشب میخواهم در خیالم ، شما را نقاشی کنم و قاب بگیرم و به دیوار دلم آوی
حجمِ زیباییِ این متن ، فراتر از حدِ بیان است : )))
قلمت خیلی دلنوازه دختررر✨
" ناجــه "
- دیروز عصر ، کوچههای شهر را قدم میزدم تا به پایگاه برسم.
عجله داشتم و اصلاً حواسم به جزئیات نبود!
ناگهان سرپیچ کوچه که پیچیدم ، عطربهارنارنجها حجمِ ریهام را پر کرد.
سربالا آوردم و دیدم درختِ نارنجِ خانهی روبهرویم ، غرق شکوفه شده...
ناخودآگاه لبخند محوی روی لبهایم نقش بست. به راهم ادامه دادم ، اما انگار عطر بهار نارنجها تمام شدنی نبود!
سرهر کوچه ، عطرش تجدید میشد و به دنبالش، لبخند من هم .
جلسه که تمام شد، در راه برگشت ، دیدم تمامِ درختها سبز شدهاند.
ناگاه یادم افتاد روزهای آخر اسفند است و چندقدم مانده به بهار .
باورم نمیشد منی که عاشق این لحظات بودهام ، حالا حتی روز و تاریخ را از یاد برده باشم!
روزهای عجیبیست این روزها!
همیشه حسرت میخوردم به کسانی که دههی شصت حضور داشته و مبارزه را تجربه کرده بودند.
همیشه دلم میخواست جای پدربزرگ و مادربزرگ باشم، که از آن روزهای روشن خاطره تعریف میکردند...
حالا من، یک دهه هشتادی، در بطنِ روزهای مبارزه و حماسه زندگی میکنم.
باورم نمیشود حسرتهایم به واقعیت تبدیل شد...
طنینِ شعارها ، مشتهای گرهکرده ، نوشتنِ شبنامه ، شابلون و اسپریِ رنگ ،
پخشِ پوستر ، جهاد و مبارزه و مقاومت!
اینبار ماییم که حماسه میآفرینیم و بعدها تاریخ از شجاعتِ ما یادخواهد کرد...
حالا میتوانیم چندین سال بعد، برای بچههایمان از روزهایِ روشنِ اسفندِ چهارصدوچهار حرف بزنیم.
میتوانیم بگوییم اندوه، در شریانهایِ ما جریان داشت ؛ اما سوگواری نکردیم.
بگوییم پرپر شدن جوانها و کودکان مظلوم مملکت را میدیدیم ، اما کم نمیآوردیم.
بگوییم صدای موشک و خمپاره میآمد ، اما ما میدان را خالی نمیکردیم...
حالا میتوانیم از شجاعت ، برای نسلهای بعد حرف بزنیم.
و یادآور شویم که از زخمهایمان ، جوانه زدیم و رشد کردیم.
که بهارِ ما ، روییدن هزارهزار لاله بر خاکِ وطن بود.
که بهار ، تنها تغییر فصلها نبود ؛ تغییر قلبهایِ ما بود .
دگرگونی قلبهای تیره ، و روشن شدن مسیرِ سعادت.
به فرزندانِ خود بگوییم ؛
چه بسیار آدمهایی که مسیر حق برایشان روشن شد و به وطن بازگشتند و چه بسیارِ افرادی که در جهل خودشان ماندند و وطنفروش شدند...
آری ؛
این بهار ، فقط بهارِ مادی نیست.
بهارِ قلوبست. قلبهایی که متمایل شدهاند به حق و تمنا میکنند ظهور صاحبالزمان را ...
قلبهایی که روشناند و منتظر🌱
و امید دارند که همین روزها ، چشمانشان به جمالِ مهدیِ زهرا (عج) روشن خواهد شد :)✨
- گلنار .