eitaa logo
" ناجــه "
558 دنبال‌کننده
476 عکس
66 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 برایِ شکوفه‌ی بهارنارنج و بویِ باران🌧️ برایِ ثبت لحظاتی که به رنگِ آبی‌اند، آبیِ آسمانی : ) کپی؟ نه‌جانم؛ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
[🇯🇴🇮🇷] القدسُ لَنا : )✨
" ناجــه "
و بهار ، غم‌انگیزتر از همیشه از راه می‌رسد...
" ناجــه "
- دیروز عصر ، کوچه‌های شهر را قدم می‌زدم تا به پایگاه برسم. عجله داشتم و اصلاً حواسم به جزئیات نبود! ناگهان سرپیچ کوچه که پیچیدم ، عطربهارنارنج‌ها حجمِ ریه‌ام را پر کرد. سربالا آوردم و دیدم درختِ نارنجِ خانه‌ی روبه‌رویم ، غرق شکوفه شده... ناخودآگاه لبخند محوی روی لب‌هایم نقش بست. به راهم ادامه دادم ، اما انگار عطر بهار نارنج‌ها تمام شدنی نبود! سرهر کوچه ، عطرش تجدید می‌شد و به دنبالش، لبخند من هم . جلسه که تمام شد، در راه برگشت ، دیدم تمامِ درخت‌ها سبز شده‌اند. ناگاه یادم افتاد روزهای آخر اسفند است و چندقدم مانده به بهار . باورم نمی‌شد منی که عاشق این لحظات بوده‌ام ، حالا حتی روز و تاریخ را از یاد برده باشم! روزهای عجیبی‌ست این روزها! همیشه حسرت می‌خوردم به کسانی که دهه‌ی شصت حضور داشته و مبارزه را تجربه کرده بودند. همیشه دلم می‌خواست جای پدربزرگ و مادربزرگ باشم، که از آن روزهای روشن خاطره تعریف می‌کردند... حالا من، یک دهه هشتادی، در بطنِ روزهای مبارزه و حماسه زندگی می‌کنم. باورم نمی‌شود حسرت‌هایم به واقعیت تبدیل شد... طنینِ شعارها ، مشت‌های گره‌کرده ، نوشتنِ شب‌نامه‌ ، شابلون‌ و اسپریِ رنگ ، پخشِ پوستر ، جهاد و مبارزه و مقاومت! این‌بار ماییم که حماسه می‌آفرینیم و بعدها تاریخ از شجاعتِ ما یادخواهد کرد... حالا می‌توانیم چندین سال بعد، برای بچه‌هایمان از روزهایِ روشنِ اسفندِ چهارصدوچهار حرف بزنیم. می‌توانیم بگوییم اندوه، در شریان‌هایِ ما جریان داشت ؛ اما سوگواری نکردیم. بگوییم پرپر شدن جوان‌ها و کودکان مظلوم مملکت را می‌دیدیم ، اما کم نمی‌آوردیم. بگوییم صدای موشک و خمپاره می‌آمد ، اما ما میدان را خالی نمی‌کردیم... حالا می‌توانیم از شجاعت ، برای نسل‌های بعد حرف بزنیم. و یادآور شویم که از زخم‌هایمان ، جوانه زدیم و رشد کردیم. که بهارِ ما ، روییدن هزارهزار لاله بر خاکِ وطن بود. که بهار ، تنها تغییر فصل‌ها نبود ؛ تغییر قلب‌هایِ ما بود . دگرگونی قلب‌های تیره ، و روشن شدن مسیرِ سعادت‌. به فرزندانِ خود بگوییم ؛ چه بسیار آدم‌هایی که مسیر حق برایشان روشن شد و به وطن بازگشتند و چه بسیارِ افرادی که در جهل خودشان ماندند و وطن‌فروش شدند... آری ؛ این بهار ، فقط بهارِ مادی نیست. بهارِ قلوب‌ست. قلب‌هایی که متمایل شده‌اند به حق و تمنا می‌کنند ظهور صاحب‌الزمان را ... قلب‌هایی که روشن‌اند و منتظر🌱 و امید دارند که همین روزها ، چشمان‌شان به جمالِ مهدیِ زهرا (عج) روشن خواهد شد :)✨ - گلنار .
چه بارونی میاد :)))))))))
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه خیلی «دمتون گرم» بدهکاریم❤️🇮🇷
[ ما زنده‌ایم، مثل امید... ] هربار می‌خواهم این روزها را روایت کنم، نمی‌دانم از کجا شروع کنم و درنهایت ، بیخیالش می‌شوم و چیزی نمی‌نویسم! کلمه‌دانی‌ام خالی شده انگار‌. واژه‌ای برای بیان نمی‌یابم و فقط می‌نشینم به تماشا... اما تا کی نشستن و روایت نکردن؟ پس می‌نویسم که اینجا ، در شهرستان‌هایی که جنگ آنقدرها جلوه نکرده، جنب و جوش دمِ عید کماکان حس می‌شود ؛ اما مثل همیشه نیست! شب‌ها به جای اینکه تنها منظره‌ات، تماشایِ آدم‌های رهگذری باشد که به دنبال خرید لباس و کیف و کفشند ؛ می‌توانی مردمی را ببینی که پرچم‌به‌دوش ، دست بچه‌هایشان را گرفته‌اند و به جمعیت درون پارک‌شهر می‌پیوندند. پارک وسطِ شهر ، از روز ۱۰ اسفند تاکنون ، از جمعیت خالی نشده است! برنامه‌های متفاوتی هم برگزار می‌شود، از رجزخوانی مجری و شعرخوانی شاعران بگیر ، تا انجام ورزش‌های باستانی و پهلوانی! برای بچه‌ها هم سرگرمی‌های مختلفی در نظر گرفته شده. بعضی‌ها نقاشی رنگ می‌کنند ، بعضی دیگر با شابلون چاپ می‌زنند ، نوجوان‌ها هم کمک بزرگ‌ترها موکب‌داری می‌کنند... راستی یادم رفت بگویم سطح شهر مملو از موکب‌هاست. یکی چایی می‌دهد ، یکی آش ، یکی نان محلی یزدی‌ها که بهش می‌گوییم لَتیرُگ . یکی هم سلیقه به خرج داده و آب‌هویج و شربت خیارسبز و ... می‌دهد. این روزها ، شهر زنده‌ست. هرکس هرکاری از دستش برمی‌آید انجام می‌دهد و به اندازه‌ی خودش سهمی دارد... دیشب ، پشت موتور نشسته بودم و به این فکر می‌کردم چقدر آدم‌ها در فاجعه‌ها ، نترس می‌شوند! همین مردم تهران، چه شجاعتی دارند که زیرموشک‌‌باران بازهم دست از راهپیمایی و تجمعات خیابانی نمی‌کشند! ذات ایرانی‌هاست انگار . هرچقدر درد و غم بیشتر ، رشد کردن و امیدواری هم بیشتر! من اینجا کار چندانی از دستم برنمی‌آید ، اما با کمک گروهِ دخترانه‌مان تلاش می‌کنیم مردم را تشویق کنیم به ادامه دادن و خالی نکردن میدان! از روز اول ، یک قرارگاه دخترانه تشکیل دادیم ، با بچه‌های خادم‌الشهدای مسجد نشستیم دورِ هم و فکر کردیم الان چه کاری باید انجام دهیم؟ هرکس نظری داد، یکی گفت پوستر بزنیم، یکی گفت شابلون‌نویسی، یکی عاشق شب‌نامه بود و ... نظرات همه را جمع کردیم و رفتیم در دل میدان. پوسترِ عکسِ رهبر شهید و امام خامنه‌ای را چاپ کردیم و شروع کردیم پشت‌شان با دستخط خودمان شب‌نامه نوشتن! قرار بود برویم سراغ کاسب‌ها و عکس‌ها را پشت در مغازه‌شان بزنیم. متن هم می‌نوشتیم برای تشکر کردن و دلگرمی‌شان : ) دیشب اولین شبی بود که با بچه‌ها می‌رفتم. به گروه‌های چهارنفره تقسیم شدیم و پخش شدیم در خیابان‌ها. قرار شد یکی صحبت کند ، یکی پوسترها را بچسباند، یکی عکس بگیرد و نفر بعدی روایتش را بنویسد. به چندین مغازه رفتیم و با برخوردهای متفاوتی مواجه شدیم. یکی خیلی خشک برخورد می‌کرد، یکی خیلی گرم. یکی از کارمان تعریف می‌کرد و دلگرمی‌ می‌داد، یکی هم حوصله نداشت و ارزشی برای کارمان قائل نبود. اما چیزی که این میان، به من انگیزه می‌بخشید برای ادامه دادن، رشد شخصی خودمان و قدم کوچکی بود که برایِ رهبرشهیدمان برمی‌داشتیم. بچه‌ها با این کار یاد می‌گرفتند که باید صبور باشند و از حرف دیگران دلخور نشوند. یاد می‌گرفتند چطور حرف بزنند و رفتار کنند تا طرف مقابل را قانع کنند و می‌فهمیدند نباید آدم‌ها را از روی ظاهرشان قضاوت کرد... کار ما شاید کوچک ، اما درس‌های بزرگی برای‌مان داشت. حالا جسورتر شده‌ایم و دوست داریم قدم‌های بزرگ‌تر برداریم! دیگر از واکنش‌ها هراسی نداریم و می‌خواهیم بمانیم پای وطن‌مان... این روزها ، احساس می‌کنم زنده‌تر از قبلم. احساس می‌کنم وجودم برای کشورم مفید است و امید ، کماکان ، در قلبم ریشه می‌دواند. نمی‌گویم غم نیست، که هست. عمیق و ممتد و بی‌پایان! غمی که شب‌ها دست می‌اندازد دور گلویم و چشمه‌ی اشکم را جاری می‌کند. اما همین غم، چون صبح شود ، مرا به دویدن وادار می‌کند . چون از پای افتادن و نشستن، مرهمی روی غمم نمی‌گذارد‌. دردم را دوا نمی‌کند. اما حرکت کردن، آتش درونم را آرام‌تر می‌کند. وقتی حرکت می‌کنم، احساس می‌کنم به دریای مواج انتقام از دشمن پیوسته‌ام و حالم بهتر است. سخت است ، می‌دانم. ولی فکر می‌کنم الان زمان نشستن نیست... باید حرکت کرد، تا پیروز شد. و آن وقت، در زمان مناسبش نشست به سوگواری. و آنقدر اشک ریخت، که اشکِ چشم خشک شود! من این روزها دوست دارم فریاد بزنم و به همه‌ی آدم‌ها بگویم :« زنده بمان عزیزِ من :) زنده بمان و حرکت کن، که با نشستن چیزی درست نمی‌شود... » این روایت ادامه دارد... - گلنار .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
روایتِ‌یک‌بسیجی؛.mp3
زمان: حجم: 3.6M
____ _ - این پادکست تنها گوشه‌ای از فداکاری‌های یک بسیجی برای امنیتِ ماست . . . روایتی واقعی از روزهایِ تلخ‌دی ماه و شروعِ جنگِ رمضان... نوایِ : علیرضا و مهدی . روایت : فاطمه . [ @OTAGH_470 / @najjeeh ]
- عزیزِ من ؛ تو بگو با دلتنگی‌های شبانه چه کنم؟ : )