" ناجــه "
- دیروز عصر ، کوچههای شهر را قدم میزدم تا به پایگاه برسم.
عجله داشتم و اصلاً حواسم به جزئیات نبود!
ناگهان سرپیچ کوچه که پیچیدم ، عطربهارنارنجها حجمِ ریهام را پر کرد.
سربالا آوردم و دیدم درختِ نارنجِ خانهی روبهرویم ، غرق شکوفه شده...
ناخودآگاه لبخند محوی روی لبهایم نقش بست. به راهم ادامه دادم ، اما انگار عطر بهار نارنجها تمام شدنی نبود!
سرهر کوچه ، عطرش تجدید میشد و به دنبالش، لبخند من هم .
جلسه که تمام شد، در راه برگشت ، دیدم تمامِ درختها سبز شدهاند.
ناگاه یادم افتاد روزهای آخر اسفند است و چندقدم مانده به بهار .
باورم نمیشد منی که عاشق این لحظات بودهام ، حالا حتی روز و تاریخ را از یاد برده باشم!
روزهای عجیبیست این روزها!
همیشه حسرت میخوردم به کسانی که دههی شصت حضور داشته و مبارزه را تجربه کرده بودند.
همیشه دلم میخواست جای پدربزرگ و مادربزرگ باشم، که از آن روزهای روشن خاطره تعریف میکردند...
حالا من، یک دهه هشتادی، در بطنِ روزهای مبارزه و حماسه زندگی میکنم.
باورم نمیشود حسرتهایم به واقعیت تبدیل شد...
طنینِ شعارها ، مشتهای گرهکرده ، نوشتنِ شبنامه ، شابلون و اسپریِ رنگ ،
پخشِ پوستر ، جهاد و مبارزه و مقاومت!
اینبار ماییم که حماسه میآفرینیم و بعدها تاریخ از شجاعتِ ما یادخواهد کرد...
حالا میتوانیم چندین سال بعد، برای بچههایمان از روزهایِ روشنِ اسفندِ چهارصدوچهار حرف بزنیم.
میتوانیم بگوییم اندوه، در شریانهایِ ما جریان داشت ؛ اما سوگواری نکردیم.
بگوییم پرپر شدن جوانها و کودکان مظلوم مملکت را میدیدیم ، اما کم نمیآوردیم.
بگوییم صدای موشک و خمپاره میآمد ، اما ما میدان را خالی نمیکردیم...
حالا میتوانیم از شجاعت ، برای نسلهای بعد حرف بزنیم.
و یادآور شویم که از زخمهایمان ، جوانه زدیم و رشد کردیم.
که بهارِ ما ، روییدن هزارهزار لاله بر خاکِ وطن بود.
که بهار ، تنها تغییر فصلها نبود ؛ تغییر قلبهایِ ما بود .
دگرگونی قلبهای تیره ، و روشن شدن مسیرِ سعادت.
به فرزندانِ خود بگوییم ؛
چه بسیار آدمهایی که مسیر حق برایشان روشن شد و به وطن بازگشتند و چه بسیارِ افرادی که در جهل خودشان ماندند و وطنفروش شدند...
آری ؛
این بهار ، فقط بهارِ مادی نیست.
بهارِ قلوبست. قلبهایی که متمایل شدهاند به حق و تمنا میکنند ظهور صاحبالزمان را ...
قلبهایی که روشناند و منتظر🌱
و امید دارند که همین روزها ، چشمانشان به جمالِ مهدیِ زهرا (عج) روشن خواهد شد :)✨
- گلنار .
[ ما زندهایم، مثل امید... ]
هربار میخواهم این روزها را روایت کنم، نمیدانم از کجا شروع کنم و درنهایت ، بیخیالش میشوم و چیزی نمینویسم!
کلمهدانیام خالی شده انگار. واژهای برای بیان نمییابم و فقط مینشینم به تماشا...
اما تا کی نشستن و روایت نکردن؟
پس مینویسم که اینجا ، در شهرستانهایی که جنگ آنقدرها جلوه نکرده، جنب و جوش دمِ عید کماکان حس میشود ؛ اما مثل همیشه نیست!
شبها به جای اینکه تنها منظرهات، تماشایِ آدمهای رهگذری باشد که به دنبال خرید لباس و کیف و کفشند ؛
میتوانی مردمی را ببینی که پرچمبهدوش ،
دست بچههایشان را گرفتهاند و به جمعیت درون پارکشهر میپیوندند.
پارک وسطِ شهر ، از روز ۱۰ اسفند تاکنون ، از جمعیت خالی نشده است!
برنامههای متفاوتی هم برگزار میشود،
از رجزخوانی مجری و شعرخوانی شاعران بگیر ،
تا انجام ورزشهای باستانی و پهلوانی!
برای بچهها هم سرگرمیهای مختلفی در نظر گرفته شده. بعضیها نقاشی رنگ میکنند ، بعضی دیگر با شابلون چاپ میزنند ، نوجوانها هم کمک بزرگترها موکبداری میکنند...
راستی یادم رفت بگویم سطح شهر مملو از موکبهاست.
یکی چایی میدهد ، یکی آش ، یکی نان محلی یزدیها که بهش میگوییم لَتیرُگ .
یکی هم سلیقه به خرج داده و آبهویج و شربت خیارسبز و ... میدهد.
این روزها ، شهر زندهست.
هرکس هرکاری از دستش برمیآید انجام میدهد و به اندازهی خودش سهمی دارد...
دیشب ، پشت موتور نشسته بودم و به این فکر میکردم چقدر آدمها در فاجعهها ، نترس میشوند!
همین مردم تهران، چه شجاعتی دارند که زیرموشکباران بازهم دست از راهپیمایی و تجمعات خیابانی نمیکشند!
ذات ایرانیهاست انگار .
هرچقدر درد و غم بیشتر ، رشد کردن و امیدواری هم بیشتر!
من اینجا کار چندانی از دستم برنمیآید ،
اما با کمک گروهِ دخترانهمان تلاش میکنیم مردم را تشویق کنیم به ادامه دادن و خالی نکردن میدان!
از روز اول ، یک قرارگاه دخترانه تشکیل دادیم ، با بچههای خادمالشهدای مسجد نشستیم دورِ هم و فکر کردیم الان چه کاری باید انجام دهیم؟
هرکس نظری داد، یکی گفت پوستر بزنیم، یکی گفت شابلوننویسی، یکی عاشق شبنامه بود و ...
نظرات همه را جمع کردیم و رفتیم در دل میدان.
پوسترِ عکسِ رهبر شهید و امام خامنهای را چاپ کردیم و شروع کردیم پشتشان با دستخط خودمان شبنامه نوشتن!
قرار بود برویم سراغ کاسبها و عکسها را پشت در مغازهشان بزنیم.
متن هم مینوشتیم برای تشکر کردن و دلگرمیشان : )
دیشب اولین شبی بود که با بچهها میرفتم.
به گروههای چهارنفره تقسیم شدیم و پخش شدیم در خیابانها.
قرار شد یکی صحبت کند ، یکی پوسترها را بچسباند، یکی عکس بگیرد و نفر بعدی روایتش را بنویسد.
به چندین مغازه رفتیم و با برخوردهای متفاوتی مواجه شدیم. یکی خیلی خشک برخورد میکرد، یکی خیلی گرم.
یکی از کارمان تعریف میکرد و دلگرمی میداد، یکی هم حوصله نداشت و ارزشی برای کارمان قائل نبود.
اما چیزی که این میان، به من انگیزه میبخشید برای ادامه دادن، رشد شخصی خودمان و قدم کوچکی بود که برایِ رهبرشهیدمان برمیداشتیم.
بچهها با این کار یاد میگرفتند که باید صبور باشند و از حرف دیگران دلخور نشوند.
یاد میگرفتند چطور حرف بزنند و رفتار کنند تا طرف مقابل را قانع کنند و میفهمیدند نباید آدمها را از روی ظاهرشان قضاوت کرد...
کار ما شاید کوچک ، اما درسهای بزرگی برایمان داشت.
حالا جسورتر شدهایم و دوست داریم قدمهای بزرگتر برداریم!
دیگر از واکنشها هراسی نداریم و میخواهیم بمانیم پای وطنمان...
این روزها ، احساس میکنم زندهتر از قبلم.
احساس میکنم وجودم برای کشورم مفید است و امید ، کماکان ، در قلبم ریشه میدواند.
نمیگویم غم نیست، که هست.
عمیق و ممتد و بیپایان!
غمی که شبها دست میاندازد دور گلویم و چشمهی اشکم را جاری میکند.
اما همین غم، چون صبح شود ، مرا به دویدن وادار میکند .
چون از پای افتادن و نشستن، مرهمی روی غمم نمیگذارد. دردم را دوا نمیکند.
اما حرکت کردن، آتش درونم را آرامتر میکند.
وقتی حرکت میکنم، احساس میکنم به دریای مواج انتقام از دشمن پیوستهام و حالم بهتر است.
سخت است ، میدانم.
ولی فکر میکنم الان زمان نشستن نیست...
باید حرکت کرد، تا پیروز شد.
و آن وقت، در زمان مناسبش نشست به سوگواری.
و آنقدر اشک ریخت، که اشکِ چشم خشک شود!
من این روزها دوست دارم فریاد بزنم و به همهی آدمها بگویم :« زنده بمان عزیزِ من :)
زنده بمان و حرکت کن، که با نشستن چیزی درست نمیشود... »
این روایت ادامه دارد...
- گلنار .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
روایتِیکبسیجی؛.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
____ _
#رادیوچهارصدوهفتاد
- این پادکست تنها
گوشهای از فداکاریهای
یک بسیجی برای امنیتِ ماست . . .
روایتی واقعی از روزهایِ تلخدی ماه
و شروعِ جنگِ رمضان...
نوایِ : علیرضا و مهدی .
روایت : فاطمه .
[ @OTAGH_470 / @najjeeh ]
" ناجــه "
__ _
نشستهام به انتظار ، بیایی و گذر کنی ؛
دلِ شکستهی مرا ، دوا به یک نظر کنی :)
نشستهام بیای و به سر رسد غمِ دلم ،
که بوسهای بخواهم و ز دادنش حذر کنی!
- گلنار.
[ جمعه ؛ ۱۵ دقیقه مانده به تحویلِ سال! ]
- سالی که گذشت، سالِ عجیبی بود!
سالی که بیشترین از دستدادنها را تجربه کردیم. سالی توأم با غم، اندوه و اشک...
همیشه روی کاغذ ، آنچه از سال گذشته، برایم پررنگتر بود مینوشتم.
چه غم ، چه شادی...
اما امسال، هرچقدر بنویسم ، تمام نمیشود!
امسال ، رشد ، در تمامِ تار و پودِ زندگیام تنیده بود.
رشد با درد ، رشد با لبخند ، رشد با دلکندن و بزرگ شدن!
اردیبهشت با کنکور ، آبان با دانشگاه و دوری از خانه ، اسفند با شهادتِ پدرِ ایران و پرپرشدن مردمِ بیگناه...💔🥺
دعای آخر سال و روز آخر رمضانمان ،
دعای ظهور باشد...
انشاءالله🌱🤍
- گلنار.