[ ما زندهایم، مثل امید... ]
هربار میخواهم این روزها را روایت کنم، نمیدانم از کجا شروع کنم و درنهایت ، بیخیالش میشوم و چیزی نمینویسم!
کلمهدانیام خالی شده انگار. واژهای برای بیان نمییابم و فقط مینشینم به تماشا...
اما تا کی نشستن و روایت نکردن؟
پس مینویسم که اینجا ، در شهرستانهایی که جنگ آنقدرها جلوه نکرده، جنب و جوش دمِ عید کماکان حس میشود ؛ اما مثل همیشه نیست!
شبها به جای اینکه تنها منظرهات، تماشایِ آدمهای رهگذری باشد که به دنبال خرید لباس و کیف و کفشند ؛
میتوانی مردمی را ببینی که پرچمبهدوش ،
دست بچههایشان را گرفتهاند و به جمعیت درون پارکشهر میپیوندند.
پارک وسطِ شهر ، از روز ۱۰ اسفند تاکنون ، از جمعیت خالی نشده است!
برنامههای متفاوتی هم برگزار میشود،
از رجزخوانی مجری و شعرخوانی شاعران بگیر ،
تا انجام ورزشهای باستانی و پهلوانی!
برای بچهها هم سرگرمیهای مختلفی در نظر گرفته شده. بعضیها نقاشی رنگ میکنند ، بعضی دیگر با شابلون چاپ میزنند ، نوجوانها هم کمک بزرگترها موکبداری میکنند...
راستی یادم رفت بگویم سطح شهر مملو از موکبهاست.
یکی چایی میدهد ، یکی آش ، یکی نان محلی یزدیها که بهش میگوییم لَتیرُگ .
یکی هم سلیقه به خرج داده و آبهویج و شربت خیارسبز و ... میدهد.
این روزها ، شهر زندهست.
هرکس هرکاری از دستش برمیآید انجام میدهد و به اندازهی خودش سهمی دارد...
دیشب ، پشت موتور نشسته بودم و به این فکر میکردم چقدر آدمها در فاجعهها ، نترس میشوند!
همین مردم تهران، چه شجاعتی دارند که زیرموشکباران بازهم دست از راهپیمایی و تجمعات خیابانی نمیکشند!
ذات ایرانیهاست انگار .
هرچقدر درد و غم بیشتر ، رشد کردن و امیدواری هم بیشتر!
من اینجا کار چندانی از دستم برنمیآید ،
اما با کمک گروهِ دخترانهمان تلاش میکنیم مردم را تشویق کنیم به ادامه دادن و خالی نکردن میدان!
از روز اول ، یک قرارگاه دخترانه تشکیل دادیم ، با بچههای خادمالشهدای مسجد نشستیم دورِ هم و فکر کردیم الان چه کاری باید انجام دهیم؟
هرکس نظری داد، یکی گفت پوستر بزنیم، یکی گفت شابلوننویسی، یکی عاشق شبنامه بود و ...
نظرات همه را جمع کردیم و رفتیم در دل میدان.
پوسترِ عکسِ رهبر شهید و امام خامنهای را چاپ کردیم و شروع کردیم پشتشان با دستخط خودمان شبنامه نوشتن!
قرار بود برویم سراغ کاسبها و عکسها را پشت در مغازهشان بزنیم.
متن هم مینوشتیم برای تشکر کردن و دلگرمیشان : )
دیشب اولین شبی بود که با بچهها میرفتم.
به گروههای چهارنفره تقسیم شدیم و پخش شدیم در خیابانها.
قرار شد یکی صحبت کند ، یکی پوسترها را بچسباند، یکی عکس بگیرد و نفر بعدی روایتش را بنویسد.
به چندین مغازه رفتیم و با برخوردهای متفاوتی مواجه شدیم. یکی خیلی خشک برخورد میکرد، یکی خیلی گرم.
یکی از کارمان تعریف میکرد و دلگرمی میداد، یکی هم حوصله نداشت و ارزشی برای کارمان قائل نبود.
اما چیزی که این میان، به من انگیزه میبخشید برای ادامه دادن، رشد شخصی خودمان و قدم کوچکی بود که برایِ رهبرشهیدمان برمیداشتیم.
بچهها با این کار یاد میگرفتند که باید صبور باشند و از حرف دیگران دلخور نشوند.
یاد میگرفتند چطور حرف بزنند و رفتار کنند تا طرف مقابل را قانع کنند و میفهمیدند نباید آدمها را از روی ظاهرشان قضاوت کرد...
کار ما شاید کوچک ، اما درسهای بزرگی برایمان داشت.
حالا جسورتر شدهایم و دوست داریم قدمهای بزرگتر برداریم!
دیگر از واکنشها هراسی نداریم و میخواهیم بمانیم پای وطنمان...
این روزها ، احساس میکنم زندهتر از قبلم.
احساس میکنم وجودم برای کشورم مفید است و امید ، کماکان ، در قلبم ریشه میدواند.
نمیگویم غم نیست، که هست.
عمیق و ممتد و بیپایان!
غمی که شبها دست میاندازد دور گلویم و چشمهی اشکم را جاری میکند.
اما همین غم، چون صبح شود ، مرا به دویدن وادار میکند .
چون از پای افتادن و نشستن، مرهمی روی غمم نمیگذارد. دردم را دوا نمیکند.
اما حرکت کردن، آتش درونم را آرامتر میکند.
وقتی حرکت میکنم، احساس میکنم به دریای مواج انتقام از دشمن پیوستهام و حالم بهتر است.
سخت است ، میدانم.
ولی فکر میکنم الان زمان نشستن نیست...
باید حرکت کرد، تا پیروز شد.
و آن وقت، در زمان مناسبش نشست به سوگواری.
و آنقدر اشک ریخت، که اشکِ چشم خشک شود!
من این روزها دوست دارم فریاد بزنم و به همهی آدمها بگویم :« زنده بمان عزیزِ من :)
زنده بمان و حرکت کن، که با نشستن چیزی درست نمیشود... »
این روایت ادامه دارد...
- گلنار .
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
روایتِیکبسیجی؛.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
____ _
#رادیوچهارصدوهفتاد
- این پادکست تنها
گوشهای از فداکاریهای
یک بسیجی برای امنیتِ ماست . . .
روایتی واقعی از روزهایِ تلخدی ماه
و شروعِ جنگِ رمضان...
نوایِ : علیرضا و مهدی .
روایت : فاطمه .
[ @OTAGH_470 / @najjeeh ]
" ناجــه "
__ _
نشستهام به انتظار ، بیایی و گذر کنی ؛
دلِ شکستهی مرا ، دوا به یک نظر کنی :)
نشستهام بیای و به سر رسد غمِ دلم ،
که بوسهای بخواهم و ز دادنش حذر کنی!
- گلنار.
[ جمعه ؛ ۱۵ دقیقه مانده به تحویلِ سال! ]
- سالی که گذشت، سالِ عجیبی بود!
سالی که بیشترین از دستدادنها را تجربه کردیم. سالی توأم با غم، اندوه و اشک...
همیشه روی کاغذ ، آنچه از سال گذشته، برایم پررنگتر بود مینوشتم.
چه غم ، چه شادی...
اما امسال، هرچقدر بنویسم ، تمام نمیشود!
امسال ، رشد ، در تمامِ تار و پودِ زندگیام تنیده بود.
رشد با درد ، رشد با لبخند ، رشد با دلکندن و بزرگ شدن!
اردیبهشت با کنکور ، آبان با دانشگاه و دوری از خانه ، اسفند با شهادتِ پدرِ ایران و پرپرشدن مردمِ بیگناه...💔🥺
دعای آخر سال و روز آخر رمضانمان ،
دعای ظهور باشد...
انشاءالله🌱🤍
- گلنار.
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
نمیتونم بپذیرم که فردا روز اول عیده و داره از راه میاد. چون تو ذهن من هیچوقت عید اینطوری نبوده. هیچوقت نباید دم عید اینقدر غمگین و محزون میبودم. چون این زمستون به اندازه کافی نرگس نخریدم، و شکوفههایِ تازه رسیده رو درست حسابی ندیدم، و بویِ عید شهر رو نگرفت و کوچه رو آب و جارو نکردیم.. فکر کنم عید خودش هم باورش نشه که داره میاد.
میگم اصلا کاش عید میذاشت یه سال دیگه میاومد. چون من اصلا امسال هفت سین ندارم. یه سین دارم کلا. چون، عید برای من همیشه قابل احترام ترین و قشنگ ترین و زیبا ترین سنت ایرانی بوده، چون وقتی فکر میکنم امشبم یه سری آدم زیر آوار میمونن و خانوادههایی دارن که چشم انتظار و عزادارشون میمونن.. اصلا برای همین میگم کاش عید نیاد، عید خودشهم دوست نداره اینطوری بیاد، من میدونم من میشناسمش.
ولی خوشحالم این غمی که سلول به سلول من رو گشته و زمینگیرم کرده، زورش به بقیه مردم نرسیده. خوشحالم که بازار شلوغه و خیابونها پر از بساط فروشندهها. خوشحالم که ایران هنوز زندهست. و آره، با همه اینها خوشحالم که عید میاد. غمِ من غم سیاهیه که منو سر جام نشونده و و غمِ مردم غم سبز. شاید منم بلند شم برای غمهام بدوعم تا بلاخره سبز بشه. امیدوارم عید غمهایِ من رو هم مثل درختها سبز کنه.
خوشحالم برای عید ولی امسال هفت سینم فقط یه سین داره هادی. فقط یه سین.
#دستخط
" ناجــه "
نمیتونم بپذیرم که فردا روز اول عیده و داره از راه میاد. چون تو ذهن من هیچوقت عید اینطوری نبوده. هیچو
هفتسینم ، فقط یه سین داره...