" ناجــه "
- لابهلای حرفزدن و خندیدن ، برایمان لینک سایت آهنگِ بیکلام فرستاد و گفت :« خیلی قشنگن، گوش بدین. »
و بعد روی پیامش ریپلای زد و نوشت :
« آهنگاش منو یادِ گلنار میندازه :) »
با این حرفش ، قلبم لبخند زد و پر از پروانه شد، پروانههایِ آبی🦋
داشتم به این فکر میکردم که چه چیزی در وجودِ من ، او را به یادِ آهنگهای بیکلام میاندازد که پیام بعدیاش بیشتر ذوقزدهام کرد : « راستش تو خیلی شبیه آهنگای بیکلامی! »
پروانهها بالبال زدند. قلبم تپید و این فکر در ذهنم پررنگتر شد :
- چه چیزی در من، شبیه موسیقی بیکلام است؟!
شاید روحیهی شاعرانهام ، شاید مهربانیام ، شاید هم... نمیدانم!
باید از خودش بپرسم...
ولی به راستی چه تعریف نابی بود✨
هیچکس تا به حال مرا اینطور توصیف نکرده بود. اینقدر دقیق و لطیف!
از سرشب تا حالا دارم به این جملهاش فکر میکنم و هربار لبخند ملیحی روی لبهایم نقش میبندد .
من واقعاً بندهی کلماتم و شیفتهی اهمیت دادن به جزئیات : )💙
و آدمهایی که مرا به زیباترین نحو توصیف میکنند را دوست میدارم🫂
- گلنار .
سلام دوستان ِمن امیدوارم حالتون خوب و نورزتون مبارک باشه🤍.
یکی از تصمیماتی که امسالِ گرفتم و به ذهنم خطور کرد، این بود که گاهی یک بیت شعر حفظ کنم در مدت یک هفته و گاهی کمتر..
گفتم اگر موافق باشین این کار رو کنار هم و باهم انجام بدیم، حالا یا اینجا یا تو چنل موومان میزارم تا ببینید.
-شنوای نظراتتون هستم☕️.
" ناجــه "
- صدایِ تقتقِ باران روی شیشههای پنجره، لبخند ملیحی را روی لبهایم نشاند.
در حیاط را باز کردم و به آسمان نگاه کردم.
باران ، آرام و نمنم میبارید.
به ساعت نگاه کردم، یک ساعت دیگر با رفیقم قرار داشتم.
بهش پیام دادم لباس گرم بردار و حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد قرار کنسل شود!
چند دقیقه بعد، آنقدر باران شدت گرفت که در عرض چندثانیه تمام لباسهایم خیس شد و مجبور شدم بروم داخل...
پیام دادم چیکار کنیم؟ گفت قسمت نیست و انشاءالله بماند برای فردا.
غمگین شدم. دیگر حتی حوصلهی بیرون رفتن هم نداشتم...
ساعت ۹ شب، بعد از رفتن مهمانهایِ ناگهانی، بابا آماده شد که برود.
گفتم منم میآیم و رفتم...
هنوز باران میآمد ، نمنم و دوستداشتنی :)
به محل تجمع که رسیدم، همه سرپا ایستاده بودند. مرد و زن و بچه ، ایستاده شعار میدادند و مجری برنامه را همراهی میکردند.
در دل به صبوریشان ، به پایکار بودن و خسته نشدنشان آفرین گفتم و همراه جمعیت شعار دادم.
عکسِ حضرت آقا، با لیوان چای در دست، همیشه همراهم بود.
عجیب این عکس را دوست داشتم، یادگاری راهیان نور امسال بود .
وسط شعاردادنها ، دختری با پوشیه دیدم که پرچم بزرگی روی شانههایش گذاشته بود.
اقتدارش را دوست داشتم، موبایلم را بیرون آوردم و حضورش را ثبت کردم...
گرم صحبت با رفقا بودم که نگاهم به ساعتم افتاد.
چقدر زود زمان رفتن رسیده بود و من چقدر دوست داشتم هنوز بمانم و لحظاتِ بیتکرار این شبها را در ذهن و در دوربینم ثبت کنم : )
این شبها، شبهای عجیبیست .
و من مطمئنم ایران در طول تاریخ چندهزارسالهاش ، هیچوقت این وحدت را به چشم ندیده بود...
وحدتی که با وجود برف و باران و سرما هم از بین نمیرود!
- گلنار .
هدیهای که نشان از دوست دارد ،
و از طرف دوست به من رسیده است : )✨
پ.ن : قمرک ، ساخته شده از سنگِ داخلیِ حرمِ قمربنیهاشم😭