eitaa logo
" ناجــه "
560 دنبال‌کننده
476 عکس
66 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 برایِ شکوفه‌ی بهارنارنج و بویِ باران🌧️ برایِ ثبت لحظاتی که به رنگِ آبی‌اند، آبیِ آسمانی : ) کپی؟ نه‌جانم؛ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
وَ گفت :« تو خیلی شبیه آهنگای بی‌کلامی :) »
" ناجــه "
- لابه‌لای حرف‌زدن و خندیدن ، برایمان لینک سایت آهنگ‌ِ بی‌کلام فرستاد و گفت :« خیلی قشنگن، گوش بدین. » و بعد روی پیامش ریپلای زد و نوشت : « آهنگاش منو یادِ گلنار میندازه :) » با این حرفش ، قلبم لبخند زد و پر از پروانه شد، پروانه‌هایِ آبی🦋 داشتم به این فکر می‌کردم که چه چیزی در وجودِ من ، او را به یادِ آهنگ‌های بی‌کلام می‌اندازد که پیام بعد‌ی‌‌اش بیشتر ذوق‌زده‌ام کرد : « راستش تو خیلی شبیه آهنگای بی‌کلامی! » پروانه‌ها بال‌بال زدند‌. قلبم تپید و این فکر در ذهنم پررنگ‌تر شد : - چه چیزی در من، شبیه موسیقی بی‌کلام است؟! شاید روحیه‌ی شاعرانه‌ام ، شاید مهربانی‌ام ، شاید هم... نمی‌دانم! باید از خودش بپرسم‌‌... ولی به راستی چه تعریف نابی بود✨ هیچ‌کس تا به حال مرا اینطور توصیف نکرده بود. اینقدر دقیق و لطیف! از سرشب تا حالا دارم به این جمله‌اش فکر می‌کنم و هربار لبخند ملیحی روی لب‌هایم نقش می‌بندد . من واقعاً بنده‌ی کلماتم و شیفته‌ی اهمیت دادن به جزئیات : )💙 و آدم‌هایی که مرا به زیباترین نحو توصیف می‌کنند را دوست می‌دارم🫂 - گلنار .
سلام دوستان ِمن امیدوارم حالتون خوب و نورزتون مبارک باشه🤍. یکی از تصمیماتی که امسالِ گرفتم و به ذهنم خطور کرد، این بود که گاهی یک بیت شعر حفظ کنم در مدت یک هفته و گاهی کمتر.. گفتم اگر موافق باشین این کار رو کنار هم و باهم انجام بدیم، حالا یا اینجا یا تو چنل موومان میزارم تا ببینید. -شنوای نظراتتون هستم☕️.
تجمعاتِ بارانی *
" ناجــه "
تجمعاتِ بارانی *
۴ فروردین | اردکانِ یزد.
" ناجــه "
- صدایِ تق‌تقِ باران روی شیشه‌های پنجره، لبخند ملیحی را روی لب‌هایم نشاند. در حیاط را باز کردم و به آسمان نگاه کردم. باران ، آرام و نم‌نم می‌بارید. به ساعت نگاه کردم، یک ساعت دیگر با رفیقم قرار داشتم. بهش پیام دادم لباس گرم بردار و حتی به ذهنم هم خطور نمی‌کرد قرار کنسل شود! چند دقیقه بعد، آنقدر باران شدت گرفت که در عرض چندثانیه تمام لباس‌هایم خیس شد و مجبور شدم بروم داخل... پیام دادم چیکار کنیم؟ گفت قسمت نیست و ان‌شاءالله بماند برای فردا. غمگین شدم. دیگر حتی حوصله‌ی بیرون رفتن هم نداشتم... ساعت ۹ شب، بعد از رفتن مهمان‌هایِ ناگهانی، بابا آماده شد که برود. گفتم منم می‌آیم و رفتم... هنوز باران می‌آمد ، نم‌نم و دوست‌داشتنی :) به محل تجمع که رسیدم، همه سرپا ایستاده بودند. مرد و زن و بچه ، ایستاده شعار می‌دادند و مجری برنامه را همراهی می‌کردند. در دل به صبوری‌شان ، به پای‌کار بودن و خسته نشدن‌شان آفرین گفتم و همراه جمعیت شعار دادم. عکسِ حضرت آقا، با لیوان چای در دست، همیشه همراهم بود. عجیب این عکس را دوست داشتم، یادگاری راهیان نور امسال بود . وسط شعاردادن‌ها ، دختری با پوشیه دیدم که پرچم بزرگی روی شانه‌هایش گذاشته بود. اقتدارش را دوست داشتم، موبایلم را بیرون آوردم و حضورش را ثبت کردم... گرم صحبت با رفقا بودم که نگاهم به ساعتم افتاد. چقدر زود زمان رفتن رسیده بود و من چقدر دوست داشتم هنوز بمانم و لحظاتِ بی‌تکرار این شب‌ها را در ذهن و در دوربینم ثبت کنم : ) این شب‌ها، شب‌های عجیبی‌ست . و من مطمئنم ایران در طول تاریخ چندهزارساله‌اش ، هیچ‌وقت این وحدت را به چشم ندیده بود... وحدتی که با وجود برف و باران و سرما هم از بین نمی‌رود! - گلنار .
هدیه‌ای که نشان از دوست دارد ، و از طرف دوست به من رسیده‌ است : )✨ پ.ن : قمرک ، ساخته شده از سنگِ داخلیِ حرمِ قمربنی‌هاشم😭