ابرای عزیز از تو خواهم یک مومنهی سرو سپیده
آنگونه که چشم و گوش مثلش نه دیده، و حتی نشنیده
ابرا چه خوش گفت: ننه! نور دو دیده!
از شدت اعتماد به نفست لایهی اوزون گشت دریده
#شعر_مخاطب
#دختر
از روز ازل تا به ابد درگیری
صد عیب و بدی به چهره ها میگیری
یک روز پی دختر دکتر هستی
یک روز ولی پی معلم میری
در دایره ی لغات ابرا گشتم
گفتا که پسر، تو چقَدَر نَ گیری
یک فرم مگر زمانی از تو میبرد؟
اسم و سِمَتت را تو بگی، میمیری؟
نه مردِ نگیر! مشکلت این ها نیست
قطعا تو دگر ز خواستگاری سیری
#دختر_معلم
#شعر_عالی
😂😂😂😂😂😂
ای طلبه خواستگار ای حاجی
ای فرزندِ نگیرِ مادرِ بگیر ☹️
ای سخت پسند و ای تو کمال گرا
نگیر بودن خود را پای استخاره مگذار 😒
#چه_خوب_بود
😂😂😂😂
ای پسر عزب از چه دلگیری
مجرد مانده از بس که عیب میگیری
شاید هم که داری یک ننه فلافلی سخت گیری
هیچ از خود نداری بر چه حساب اینقدر نگیری
#مثلا_ما_هم_بلدیم
این یکی را گفت دکتر نیست که !
آن یکی هم جیب او پر نیست که !
سومی فرزند یک قصاب بود
اندکی پف ... زیر پوستش آب بود
چارمی حیف که ماشینی نداشت
زندگی بی car هم سودی نداشت !
پنجمی شغلش چرا آزاد بود ...
بعدی ام اهل علی آباد بود ...
دخترک قلبش حسابی می تپید
ناامید و مثل ماهی میتپید
تا که همچون قصه ها از راه دور
یک ننه آمدکه در دستش به زور ...
دست یک شهزاده ای خوشتیپ و ماه
قدبلند مولخت ناز و بی گناه
سر به زیر و مهربان و خنده رو
دکتری ماشین سوار و بزله گو
صاحب خانه و ویلا در شمال
با جکوزی، در حیاطش صدنهال ...
دخترک تا از دلش آگاه شد
عاشق حضرت جناب شاه شد ...
حیف اما بخت او پر غصه بود
آن ننه دست از عروسی شسته بود
ابرویی انداخت بالا ناز کرد
لب گزید و حرف خود آغاز کرد
باز سرخ و زرد را یک چاره بود
تو ولی سبزی و این ... مارا چه سود
ما عروس قدبلند میخواستیم
ابروانش چون کمند میخواستیم
حداقل یک معلم یا وکیل
مادرش دکتر پدر هم یک وزیر
مومنه ایکاش بور و بی رقیب
تا شود سلطان قلب این حبیب ...
دخترک چون این سخن هارا شنید
اشک در چشمان تارش میدوید
#شعر_مخاطب
#اینجا_اونجه_نیست_🙄
بوسه و میز سحر؟😕
موقع سحری کسی حرفم نباید بزنه چون خواب آدم میپره🥱 بوسه کجا بود؟😕
توی خونهی ما موقع سحر و افطار و کلا موقع غذا، کسی جرئت نداره به اون یکی بگه #تو !
با کله میرن تو شکم طرف😆😆
#پیام_مخاطب
به مومنه ی سفیده ی بور پسند
ازجانب ما رسان تویک پندی چند
هرگز نرسی به مقصد ننّه ی خویش
باز آی به خویش و گندمی هم بپسند
#شعر_مخاطب
ز شوهر سیر کردی دختران را
تو گفتی که بده خط مامان را
منم دادم وَ رفتم تا بزنگی
ولی گویا که داری قلب سنگی
تو حتما در دلت گشتی پشیمان
وَ با خود گفتی ای داد ،این نبود آن
شدم جوگیر و بگرفتم شماره
ولی باید بگردم من دوباره
بجویم دختری مانند مهتاب
قدش چون سرو و قلبش همچنان آب
ز انگشتان او بارد هنر ها
برای ما بیارد او پسر ها
سفیده، مومنه، زیبا و دانا
که باشد در محبت مثل دریا
منم باید بگویم تا بگردی
خودت وَ شازده ات را پیر کردی