👌رهبر شهیدمون همیشه تأکید داشتند که باید اتفاقهای مهم کشور و انقلاب رو روایت کنیم.
🔺تاریخ بارها نشون داد اگه کوتاه بیاییم و بیخیال باشیم، دشمن اونطوری که خودش دوست داره روایت میکنه. بعد دقیقا چیزی که حق مسلّم ماست، میشه یه تهدید برای جامعه جهانی.
📘کتاب #نبرد_روایتها پشت پرده حرکتهای دشمن برای انجام این کار رو خیلی دقیق بهمون نشون و در کنارش راهکارهای مناسبی رو ارائه میده. اون هم دشمنی به اسم اسرائیل که غولهای رسانهای دنیا رو در اختیار داره.
ثبت سفارش: @admin_activism
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت یازدهم
#عشقیزوفرنی
تا رسیدیم در پمپ بنزین گفت :«ملت پرچما غلاف.شیشه هارَم بدید بالا! »
پرچمم را لول کردم و کشیدم داخل و پیش خودم گفتم: «ای خاااک! ببین با کیا رفتیم تنگه اُحُد!
لابد ترسیده ماشینشُ شناسایی کنن! از جون زن و بچه ش هم ترسیده که میگه شیشه هارو بدین بالا! پس این همه آدم توی این شهر هر شب سه چار ساعت از یَمین و یَسار می کوبن میان توی فلان میدون و خیابون و گذر می گازن و بنزین می سوزونن و یه خروار زن و بچه بار می زنند با کلی علائم جونشونُ از سر راه آووردن؟»
بنزین که زد سوار شد و گفت گروهان آزااااااد.....
بچه هایش بار و بندیل ماشین پیمائی شان را از شیشه های ماشین سرریز کردند توی خیابان.
مادر بچه هایش که انگار صدای غُرغُر حاجی گرینوف درونم را شنیده بود ازصندلی بغلِ راننده تابید سمت من و گفت:«یه شب اینجا اومدیم بنزین زدیم ،موقع کارت کشیدن کارمند پمپِ بنزین یه راننده پژو رو نشون داد که اصلنم به ریخت و قیافه ش نمیومد اهل حال باشه که اون پول بنزین شمارو حساب کرده. حاجی رفته ازش پرسیده «چرا؟»
طرف گفته«شما دارید میرید خیابون ما شرایطشو نداریم مارو تو ثوابش شریک کنید...! ازونشب میگه تو پمپ بنزین بساطو جمع کنین، قیافه هاتونم عین بسیج مستضعفینه شیشه هارو بدید بالا،یهو یکی پول بنزینمونو نده! مگه خودمون چِمونه ثواب جمع کنیم! ولاااا بخدااا»
از همه شیشه های ماشین چهار پنج تا علم داشت توی خیابان هوار می کشید! باران تازه نم گرفته بود...
حاجی گرینوف درونم از فرط شلتاق بازی اش
تا خود میدان معلم کز کرد و حرفی نزد!
✍️طیبه فرید
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت دوازدهم
#عکس_آقا_مجتبی
- ننه یه بار دیگهام بگرد. دردات تو جونم
پسر جوان همانطور که داشت تندتند پوسترهای توی دستش را ورق میزد، با اخمهای توی هم کشیده غرولندکنان گفت:«حاجخانم همین حالا جلوی خودتون گشتم. دیدید که نبود. الانم مراسم تموم شده مردم منتظر ایستادن.» جمعیت گعدهاش کرده بود و پنج شش دست، از چپ و راست، به انتظار دراز شده بود. پسربچهای از لا به لای جمعیت خودش را جلو کشید. با سرعت چنگ زد تا عکسی را بکشد و برود. نزدیک بود که دسته پوسترها از دستش در بروند و ولو شوند کف خیابان. با عصبانیت داد زد:«عمو چه خبرتهه؟! حاجخانم شرمنده. نیست. عکسای آقامجتبی زود تموم میشن. همین رو بگیرید تا فردا شب.»
پیرزن کمی این پا و آن پا کرد و قول گرفت که فردا شب یکی از خوشگلهایش را برایش نگهدارد. چند قدمی که از شلوغی دور شد، ایستاد و نگاهی به پوستر توی دستش انداخت. به صورت رهبر شهید خیره شد. چندلحظهای مکث کرد. انگار که چیزی برایش تازگی داشت. خوب که به عکس نگاه کرد، آهی کشید و پوستر را در بغل گرفت. با دست دیگر چادر را کشید توی صورتش و رو به آسمان گفت:«خدایا پدر رو که ازمون گرفتی این پسر رو در پناه خودت حفظ کن.»
با اینکه شب به نیمه رسیده بود اما هنوز میدان شلوغ است. انگار مردم دلشان نمیآید که به خانه بروند.
✍️محمدصالح عبداللهی کرمانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت سیزدهم
به نام خدا
#پیشنهادی برای خالی نبودن یادآوران و راویان جنگ رمضان در برخی از نقاط
به شکلی اتفاقی و تصادفی رفتم چالیدره ی مشهد مقدس
انجایی که بوی شادی همراه با غم از دست دادن رهبر شهید درهم امیخته شده بود
عجیب بود
شادی همراه با غم
غم همراه با شادی
مردمانی قهرمان که از گوشه گوشه ی ایران عزیز
از شمال تا جنوب
از شرق تا غرب
از کرد و بلوچ و ترک و لر و فارس و عرب همه وهمه کنار غم خوب بلد بودند شادی کنند
خوب یاد گرفته بودند که اشکهایشان را از دید دشمن پنهان کنند
تا دشمن اسراییلی نبیند و شاد از ریختن این اشکها نشود
گرچه مردان عزیزی را در دفاع
و کودکان بی گناهی را در جنگ
و بانوان بی دفاع و مادران مقدس را در جنایت اسراییل از دست داده بودند
اما
هرگز این داغ ها مانع ادامه ی دفاعشان نخواهد بود
و زندگی همچنان مانند گذشته جریان دارد
الحمدالله
واین به یمن داشتن مردانی قهرمان است
که اینک در خطوط مقدم جنگ چون سدی
چون کوهی باشکوه و استوار مقاومت میکنند
اری این ملت غم را در دل پنهان کرده
و زندگی در جریان است
الحمدالله
هنوز صدای نفس کشیدن کودکان این سرزمین
که داغ دار از دست دادن رفقای خود در میناب هستند به گوش می رسد
هنوز ایران صداو بوی زندگی میدهد
هنوز ایران مقاومت میکند
الحمدالله
وتاابد به کوری چشم اسراییل ایران ایران شیعی خواهدماند
الحمدالله
اما اما اما اما
جای یک چیز در میانه این فضا خالی بود
جای کس یا کسانی که باشند
و به یاد ارند برای این ملت قهرمان.
که هم کنون بسیاری از مردان باغیرت شهید شده
و بسیاری دیگر در انتظار شهادتند
بسیاری از مردان رفتند تا
این ملت قهرمان
در امنیت و ارامش بماند
و برای اینده تاریخ این رشادتها را روایت کنند
اری
بسیاری از کنار خانواده بودن
از عشق به کودکان خود گذشتند
از کنار بودن همسر مهربانشان
دختر با محبتشان
پسر کوچک اما چون کوه استوارشان
از همه و همه ی این قشنگی ها و نعمت ها و عشق های زیبا گذشتند
رفتند
فقط برای
رضایت خدا
فقط برای انکه
کودکان این سرزمین
زنان و بانوان این خاک مقدس
پیرمردان و مادربزرگان این ملت
همه وهمه اهاد این ملت اسیب نبیند
و الحمدالله
خدارا شکر
کنار خانواده به زیارت سفر تفریح گشت و گزار و زندگی و نفس کشیدن ادامه دهند
خدا را شاکریم به سبب زندگی در جریان
وباز الحمدالله
به داشتن این ملت قهرمان
به علت داشتن این مردان جنگجوی الهی
بخدا قسم این مردان حاضر در میدان نبرد
این مردان پای لانچر
حاضر در مرزها
دریاها و اسمان و خاک
که مدافع امنیت ارامش و اسایش ایرانند
برای ما عزیزتر از جانند
و دستان ما همچنان مانند همیشه به سوی اسمان بلند است
تا خداوند یاریشان کند
و این مردان الهی با پیروزی از جنگ به خانه و کاشانه و به میان خانواده باز گردند
که ما بی صبرانه منتظر پیروزی هستیم
و بی صبرانه در انتظار بازگشت این مردان خدایی
هرچند که این مردان ارزوی شهادت دارند
و گر شهید شوند پیروز میدانند
مایه سرافرازی ملت
واگر با پیروزی برگردند
مایه شادی و غرور ماخواهند بود
که پیروزی جبهه ی حق را خدا وعده داده
این مردان با خدای خود عهد بر شهادت دارند
بسباری شهید خواهند شد
وبسیاری پس از پیروزی باز خواهند گشت
و درانتظار شهادت همچنان اشک انتظار خواهند ریخت
کاش کاش کاش خاک پای این مردان مقدس در ارتش /سپاه/پلیس/مرزبانی/و نظامیان ایران بودم ای کاش
که خاک پای این عزیزان مقدس و قابل احترام است
✍️احمد زارعمقدم
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت چهاردهم
#هیچ_چیز_مثل_قبل_نیست_بیشتر_از_قبل_است
رفته بودم خرید کنم، شلوغ بود و در ترافیک خودم را به هایپرمارکت رساندم. به عادت همیشگی که همین بیرون آمدن و نگاه کردن به اجناس را تفریح حساب میکنم، خواستم دقایقی، ذهن و قلبم را از غم و رنج این روزها پرت کنم.
گمان میکردم شاید نسبت به قبل وسایل کمتر باشد و مردم کمتر حضور داشته باشند و برخی با شدت بیشتری خرید کنند.
میبینم یک خانمی آمده در این اوضاع وسایل زینتی میخرد!
دیگری قاشق و قابلمهها را قیمت میگیرد.
در دل با خود میگفتم: خواهر خوبم! مردم دنیا اگر میدانستند وسط جنگ جهانی، بانوی ایرانی با آرامش کامل، تیپ زده و رفته هایپرمارکت قاشق بخرد! قالب تهی میکردند!
غرب نمیتواند این تفکر را هضم کند، میگوید: بترس، فرار کن، آرایش جنگی بگیر نه اینکه آرایش جنگی !
با خود میگویم یعنی در خانهاش چند قاشق و چنگال نیست که در این شرایط آمده این وسایل را تهیه کند؟
از شما چه پنهان خندهام میگیرد.
دیگری گلدانها را نگاه میکند.
بقیه مردم هم در حد خوراکیهای روزانه خرید میکنند و همه چیز هم کامل موجود هست و ما بیست و شش روز است که در یکی از مؤثرترین جنگهای تاریخی هستیم.
از آن مهمتر، آدمهایی که از کنار هم رد میشوند، به هم لبخند میزنند. متصدیهای فروشگاه هم خوشبرخوردتر از قبل هستند.
هیچ چیز مثل قبل نیست، چون بیشتر از قبل است...
در حالی که ما در جنگیم. جنگی به وسعت جهان.
جنگی که یک طرفش ما هستیم و یک طرف ابرقدرتهای مشرک و ظالمی که تنها آوردن نامشان بر تن کشورهای مدعی جهانی اولی بودن لرزه میاندازد.
مردم اما آرام، مهربانتر و رئوفتر از قبل، متحدتر.
سرداران سلحشور ما، محکم و استوار و شجاع.
ما همدل شدهایم، خیلی بیشتر از قبل، همه کمک میکنند. فاصلهها کمتر شده و یکصدا با عقاید مختلف دلمان برای ایرانمان میتپد. این خاصیت اتحاد، بزرگترین نقطه قوت ماست.
جایی نمیرویم، مهاجرت نمیکنیم و همه ماندهایم.
اگر از روانشناسهای فرویدخوانده بپرسید، میگویند در شرایط جنگی تابآوری کم میشود، طاقت کم میشود، مردم پرخاشگر میشوند.
اگر از سیاستخواندههای مارکسی و وبری بپرسید، میگویند مردم در جنگ از ترس قحطی و گرسنگی از دست مي روند !
اما مردم فهیم ما، مردم پخته ما، این ملت برآمده از تاریخی کهن و تمدنی بزرگ، جهان را تحت تأثیر قرار داده، امت بزرگ جهان اسلام را متحد کرده و دلهای آزادگان جهان را خشنود ساخته است.
بنیانهای فکری این ملت بزرگ که یک بالش تفکر عمیق شیعه است و بال دیگرش تمدن ایرانی، آن را بیبدیل ساخته، آن را الگو قرار داده و آن را پرندهای افسانهای ساخته است.
📢ما اينجا هستيم، در ايران پهناور، جنگ است.
#زندگی_در_جریان_است
#ما_پیروزیم 🇮🇷💚🤲✊
✍️ فاطمه نجار
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پانزدهم
#روایت_فتح
بسم رب الشهداء
نفسهایم در هوای نمگرفتهی بندر عباس گم میشود، شهری که این روزها به قلب تپندهی جنگ بدل شده است. بندر عباس، با موقعیت استراتژیکش در تنگه هرمز، درست در خط مقدم نبرد قرار دارد. گویی تمام دنیا چشم به این نقطه دوخته است.
در مسجد سلمان فارسی بودیم. مسجدی که گویی از دل دعاهای خیر مردم و برکت سفر رهبر انقلاب جوانه زده بود. روی سردرش نوشته بودند: «ساخته شده از محل اعتبارات سفر مقام معظم رهبری». این عبارت، نه فقط یک نوشته، بلکه نشانهی امید و استواری بود.
اینجا، هر شب، آسمان شهر با رقص مرگبار موشکها روشن میشود. حداقل ده، پانزده موشک... گاهی نزدیکتر، گاهی دورتر. امشب اما، موشک خیلی نزدیک بود. درست لحظهای که امام جماعت مشغول اقامه نماز مغرب بود. صدای مهیبی آمد و همهی مسجد لرزید. شیشهها به وحشت به ارتعاش درآمدند، اما . نماز، با همان صلابت و خضوع همیشگی ادامه یافت. گویی ایمان، سپری در برابر هراس بود.
بعد از نماز، در میان زمزمههای دعا و نجواهای دل، بانوان با چشمانی گریان از خشم، آرزوی نابینایی ترامپ را میکردند. «الهی کور بشه!» یکی میگفت. اما خانم مسنی با صورتی نورانی، با لحنی سرشار از امید و اعتقاد پاسخ داد: «نه، نباید کور بشه. باید پیروزی ایران رو با چشماش ببینه، بعد بمیره!» این جمله، مثل پتکی بر دلم فرود آمد. چه عمق بصیرتی! چه آرزوی بزرگی!
دیگری با صدایی لرزان میگفت: «الهی ترامپ و نتانیاهو دیوانه بشن!» و یکی دیگر با تلخی پاسخ میداد: «دیوانه هستند دیگه! مگه از این دیوانهتر هم میشه؟!»
در میان این همه هیاهو و غم، اما چیزی مرا بیشتر تحت تاثیر قرار داد: استواری و پایبندی مردم. با وجود تمام سختیهای اقتصادی، با وجود تهدیدهای دائمی، آنها پای کار بودند. با دلی پر از امید و با روحیهی انقلابی، در کنار هم ایستاده بودند. این مسجد، نه فقط محلی برای عبادت، بلکه نمادی از مقاومت و اتحاد بود. گویی در این مسجد، قلب ایران میتپد.
✍️ فرزانه طالقانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت شانزدهم
به نام خدا
#گردپیری_رنگ_جوانی
هوا نسبت به دیشب سردتر بود. جمعیت هم نسبت به دیشب بیشتربود. با دوستم از مردم و آمدنِ هر شب شان می گفتیم. از اینکه چطور خسته نمی شوند؟ چه انرژی آنها را به میادین می کشید؟ نیم ساعتی گذشت. مردم هر سمت به ما ملحق می شدند. فاصله بین ماها طوری شده بود که دست بلند میکردی برای شعار دادن، جایی برای پایین آمدن نداشت. سوز سرما فقط روی صورت حس میشد. جمعیت چسبیده به هم، هیچ بادی بین ما جرات رد شدند نداشت.دیسک هم انگار ماند سر جایش. شاید نزدبیرون تا من بزنم بیرون. نمی دانم یک ساعت شد یا نه. میان خیل جمعیت با صحنه ایی مواجع شدم که پاهایم قفل شد. توانایی راه رفتن نداشتم. دوستم دو سه قدمی جلوتر از من رفته بود. به عقب نگاهی کرد. صدایش را نمی شنیدم. البته صدا به صدا نمی رسید. سمت من آمد. کتفم را گرفت تکانم داد. بغض و اشک در هم تلاقی شدند. جمله یا حتی کلمه در دهانم نمی چرخید. دوستم نزدیک گوشم آمد و گفت:
«کمرت درد گرفت! بریم؟ با اشاره سمت راستم را نشانش دادم. پیر زنی با پسر معلولش، با ویلچری که پیرزن را می کشید، به جای اینکه پیرزن هولش بدهد. پیر زنی ضعیف و نحیف که باد هم حریفش بود. نوه هایش هم کنارش بودند. مرتب از مادر بزرگشان میخواستند خسته شده و و یلچر را به آنها بدهد. مادر بزرگ هم چادر به دور گردنش که بسته بود، یک گرهِ دیگری زد و گفت :
«نا، اصلا خَسه نَیمه...»
می گفت، شما تازه از تهران رسیدید خسته اید. من کل روز را خانه بودم...
این مهمان داری و میدان داری چیزی جز میهن داری اگر نیست ، پس چیست ؟ این انرژی و توانایی جز عشق به وطن اگر نیست ، پس چیست؟ عجب دم عیدی خانه تکانی انجام داد حاج خانم ! گرد پیری را از خانه ی دلش تکاند. رنگ جوانی بر آن کشید. با اقتدار به پیشواز پیروزی می رود. گام هایم را محکم تر گرفتم. قوی تر از یک ساعت قبل، شاید هم هفده شب قبل. پیرزن هم، هم پای ما می آمد. تاآخر مسیر تا پراکنده شدند جمعیت، که به خانه هایشان بروند.
قبل خداحافظی به دوستم گفتم:
«فرداشب دستکش یادمان باشد.»
✍️حوا زاهدیان
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت هفدهم
#راهپیمایی_شبانه
زمان تندتر از همیشه میگذرد. آنقدر که فرصت نمیشود از همهی این روزها بنویسم. و ننوشتنش واقعاً حیف است. این روزها و شبها سراسر زیبایی میبینم. و حالا چند تکه از این جورچین زیبا را با جملاتم کنار هم مینشانم.
هرشب جمعیت بعد از تجمع در میدان لالهی شهر الوند برای راهپیمایی به راه میافتند. آقایی که میکروفن به دست، میدانداری میکند از مردم میخواهد چراغهای گوشیها را روشن کنند، پرچمها را تکان بدهند و عکسها را بالا بیاورند. میگوید اینها اتحادآفرین و دشمنشکن است. راست میگوید.
صدایش بدجور گرفته. از روز اول جنگ، محکم ایستاده و صدایش را برای خدا خرج کردهاست.
یک دستم در دست پسرکم قفل میشود و با دست دیگرم گوشی را بالا میبرم. چراغقوهاش را روشن میکنم و تصویر زیبایی از کتاب خواندن رهبر شهید را روی صفحهاش میاندازم. در میان رجزخوانیهای آقای مداح، به نیت ظهور و سلامتی رهبرم زبانم را به صلوات مشغول میکنم. در دلم میگذرد که اگر این قدمها کمی حکم جهاد پیدا کند، حتما خدا به ذکر و دعا در این لحظهها جور دیگری نظر میکند.
شعارها پر میگیرند و تا تمام آسمان شهر پرواز میکنند تا کسی در خواب غافلانه از این کاروان جا نماند. و به راستی که « الله اکبر » است و الهی که « مرگ بر آمریکا » و « مرگ بر اسرائیل » اجابت شود. اینها شعارهای همیشگی هستند. از باقی شعارها فاکتور میگیرم.
دسته به مسیر معین شده ادامه میدهد. کوچه به کوچه، محله به محله سر میزند. گاهی همشهریها از پنجرههای خانهها سر بیرون میآورند و با نگاهی که قابل تفسیر نیست این جمعیت خستگیناپذیر را بدرقه میکنند. و گاهی پرچم ایران یا عکس رهبرانمان را بیرون میآورند. و با مشتهای گره کرده همنوا با جمعیت شعار میدهند. گویی به هردلیلی از حضور جسمی در این قافله جا ماندهاند اما دلها و جانهایشان را به ما میسپارند. آقای مداح هم آنها را حسابی تحویل میگیرد و میگوید در ثواب این قدمها شریک هستند.
از دیدن آنها خوشحال میشوم. گوشی را برایشان تکان میدهم و در تاریکی شب لبخندی که میدانم نمیبینند تحویلشان میدهم! راستش را بخواهید با همهی آنها احساس قوم و خویشی میکنم. انگار که خواهر و برادرم باشند. انگار که دیگر نسبتها فقط به خون و گوشت نیست، به اعتقاد و قلبهای ماست.
همین است که به آن خانمی که توی تجمع داشت روی صورتش پرچم وطن را نقاشی میکرد لبخند زدم و او هم با لبخندی گرمتر جوابم را داد.
و یا آن دختری که مقنعهاش میان افتادن و ماندن روی سرش در تردید بود به من تعارف زد برایم از موکب چای بیاورد تا من با بچهای در بغل به زحمت نیفتم.
گاهی جاماندهها از خانهها بیرون میآیند. پیرزنهایی را میبینم که سینه میزنند. انگار که پاهایشان توان این راهپیمایی را نداشته و غصهدارند. زنهایی که برای این کاروان دشمن شکن اسفند دود میکنند و مردهایی که جانانه با شعارها همراهی میکنند. آن آقای میداندار از همهی این همراهیها تشکر و مردم را به اتحاد دعوت میکند.
میبینم که آقا و خانمی با چادر گل گلی بیرون آمدهاند و هرکدام یک طرف پرچم بزرگی را نگهداشتهاند. لحظهای میایستم تا عکس بگیرم. انگار که فهمیدهباشند آمادهتر میایستند. و قند است که در دلم آب میشود...
✍️فائزه فداکار
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هجدهم
#صبح_و_امیدها
صبح کودکان با نشاط قدم در مدرسه گذاشتند.
معلم ها هم خوشحال و امیدوار.
به امیدی آمده بودیم که دوباره برگردیم به خانه هایمان. کنار کودکان کنار خانواده مان.
امید به خدا اینگونه است دیگر. بروی دوباره برگردی. دوباره خانه ات از عطر تنت سرشار شود.
بله آمده بودیم مدرسه تا برگردیم!!!!
افسوس:
جنگ خواب دیگری دیده بود بهرمان😭
خوابی از جنس داغ شدن یک شهر و یک ایران!
بله کودکان در حیاط مدرسه مشغول هیاهوی کودکانه ی خود بودند.
ناگهان خاک بلند شد و دیگر......
و دیگر جیزی دیده نمی شد. معاون مدرسه که در حیاط می جرخید حالا در خون می غلتید. کودکان تن بی جان و خون آلود افتاده بودند. جنگ داغ دختران را بر دل ایران زمین گذاشت. داغی جاودان.و این گونه است که
جنگ ننگ است، خون ریزی ننگ است مگر در دفاع برای ایرانی. ایران کودکی رزنگ و بی نظیر فهمیده و با کمالات است که سرش به گریبان خودش است.و جنگ و خون ریزی را ننگ می داند مگر در دفاع از خود.
✍️حوا خوشدل
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
5617596698162437888_677616194520831.pdf
حجم:
2.1M
🗃️ جعبه مهمات جنگ شناختی
(مباحث شناختی مرتبط با جنگ رمضان)
🔰 این بسته، شامل سرخط های محتوایی مناسبی برای جهاد تبیین در فضای غبارآلود جنگ شناختی کنونی است.
مطالب در سه فصل به ۱۲ سوال کلیدی پاسخی معارفی و عینی میدهد.
✅ مقدمه: روایتگری یا معنابخشی به رویداد
✅ فصل اول: سؤالات ناظر به آنچه رخ داده (حوادث اخیر)
سؤال ۱: آیا مردم، کمکاری کردهاند؟
سؤال ۲: آیا شهادت رهبری، نشانه ضعف و بی تدبیری است؟
سؤال ۳: آیا تقابل نظامی با ابرقدرت، منطقی است؟
سوال ۴: منطق درگیری با کشورهای همسایه چیست؟
✅ فصل دوم: سؤالات ناظر به آنچه رخ خواهد داد (آینده)
سؤال ۵: سرانجام این ماجرا چیست؟
سؤال ۶: تا چه زمانی باید به ایستادگی ادامه داد؟
سوال ۷: قواعد پیروزی چیست؟
✅ فصل سوم: سؤالات ناظر به وظایف مؤثرین
سؤال ۸: تکالیف عمومی آحاد جامعه چیست؟
سؤال ۹: مسئولیتهای کارگزاران اجرایی و سیاسی چیست؟
سؤال ۱۰: راهبردهای نهادهای نظامی و امنیتی کدام است؟
سؤال ۱۱: رسالت نخبگان و گروههای مرجع چیست؟
سؤال ۱۲: اخلاق و قواعد روایتگری رسانهای کدام است؟
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت نوزدهم
#توقف_در_پاسارگارد
چیزی به افطار نمانده بود و هوا روبه تاریکی میرفت.
از دور نگاهم به تابلوی بزرگی کنار اتوبان افتاد که روی آن نوشته شده بود:
«مجتمع خدماتی رفاهی پاسارگاد»
لاین را عوض کردم و ۱۰۰ متر پایینتر از تابلو، در جایگاه بنزین نگه داشتم.
بعد از سوختگیری، دور زدم و جلوی رستوران، کنار ماشینهای دیگر پارک کردم.
ترمز دستی را کشیدم و در آینه رو به مسافران گفتم: «برای افطار یکم وامیستیم»
دو نفر پیاده شدند. تا قدم از ماشین بیرون گذاشتم، با یک انفجار شدید، حس کردم پرت شدم به بالا و محکم روی زمین افتادم.
با درد چشم باز کردم.
تکههای دست و پا و بدنِ مسافران را دیدم که در اطراف پراکنده شده بودند.
در چشم بهم زدنی هَمهَمهان بپا شد.
موشک درست وسط رستوران مجتمع فرود آمده بود.
آنهایی که زنده مانده بودند، به اینطرف و آنطرف میدویدند.
صدای ناله و فریاد در فضای دود و سیاهی شب پیچیده بود.
دیگر از آن زرق و برق مجتمع پاسارگاد خبری نبود و تبدیل به جهنمی شده بود که مردم در آن تکه تکه شده و همه چیز درحال سوختن بود.
مادری به دنبال بچههایش میگشت و پدری با سر و تنِ زخمی در جستجوی عروس، دختر و نوههایش بود.
ضجّه میزدند و نفرینشان را نثار اسرائیل و آمریکای جنایتکار میکردند.
ما تا ابد خواستار انتقام خون این شهدای بیگناهیم.
نفرت ما از اسرائیل تمام شدنی نیست
✍️زهرا پرچگانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت بیستم
#من_داعشی_ام
همین کوچه بود شک ندارم ،پیچیدیم امدیم جلوی خانه ،محسن گفت ول کن نیستن دیوانه ها ...!
سه نفر بودند ،ماسک مشکی رو صورت ،یکی شان قمه داشت .
گفتم محسن سلاخی مون نکنن؟! گفت نه بابا! برای ترسوندنه ...
کشیک شب بودیم تو جریان اعتراضات به گرونی ،داوطلب امده بودیم برای محافظت از خانه و مغازه مردم که درگیری شد و ما از بچه ها جدا افتادیم . دوره مان کردند ، فرار کردیم و درِ این ساختمان را زدیم همین که حالا اوار شده روی زمین .
دو واحد پایینی چراغشان خاموش بود .مرد واحد سومی امد پشت پنجره ،گفتیم حاجی دنبالمونن ! درو باز میکنی ؟ مطمئن بودیم الان ایفون صدا می دهدو در باز می شود ،اما نشد! محسن هاج و واج سرش را بالا برد ،گفتم حاجی بزن درو ،از بسیج محل شهید هادی هستیم . مرد میانسالی بود موفرفری و اخمو ،گفت چه غلطی می کردید اون بیرون ؟ زیر لبی به محسن گفتم بَه ! گاومان زایید ..،همانطور سربالا گفتم مراقبت از مغازه و ها واموال مردم ،حاجی ما پناه اوردیم خونت ، دنبالمونن تو نکیر منکر می پرسی ؟!
مرد گنده نه گذاشت نه برداشت با لحن تسمخرامیزی گفت بمانید همونجا ،بسیجی داعش ماست ...
جفتمان خشکمان زد ،نگاهمان به هم بود که نامردها پیچیدند توی کوچه وحمله کردند...
محسن هنوز پایش را می کشد ،خدا رحم کرد ضربه عمیق تری به پا نخورد ،با همان پا دارد به مردم زیر اوار کمک می کند.پیشانی و بازوی من هشت تا بخیه خورد،نامردها به قصد کشت می زدند ،اجلمان نرسیده بود انگار که جان سالم بدر بردیم...
از صبح که موشک خورده اینجا ،یک نفس زخمی و شهید می کشیم بیرون...
یکی شان همان مرد اخمو بود ،از موی فرفریش که خاکی وخونی بود شناختم و از تن صدای نتراشیده اش...دستش را که گرفتم گفت تو کی هستی ؟ امدادگری؟ گفتم نه حاجی من داعشی ام .....
✍️افسانه پورفردی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞