📜روایت بیستوپنجم
#چتر
نشسته ام و نگاه می کنم ، فقط چند دقیقه از تحویل سال گذشته ولی این بار خیلی متفاوت از قبل .
این جا میام میدان ، زیر صدای پدافند ، پرچم به دست و با چشمانی بارانی .
هیچ وقت تا امروز خواندن دعای فرج در هنگام تحویل سال این چنین بر جانم نشسته بود .
صدای اذان می آید و درگوشه ای از میدان برای نماز جماعت آماده می شوند .
چه خبر شده ؟ مردم به جای نشستن کنار سفره های رنگین هفت سین ، این جا روی زیر اندازها ، روی زمین سرد ، زیر آسمان گره خورده از ابرهای سیاه و صدای پدافند برای نماز جماعت آماده می شوند .
دلم گرفته و انگار آسمان هم بغضی را که در گلو نگه داشته دارد بیرون می ریزد .
قطرات باران که شروع شد ، دیدم آرام از سر پستش آمد و کنار زیر انداز یک خانواده به نماز ایستاد .
هر شب می بینمش ، تمام مدت که در میان میدان پرچم می چرخانیم و از عمق جان تکبیر می گوییم ، او آنجا ایستاده و چشم به اطراف میدان دارد .
نماز دوم را که قامت بست ، دل آسمان ترکید ، ولی او هنوز آرام نماز می خواند .
پسر بچه ای بلند شد و چترش را آورد .
نمی توانست چتر را باز کند ، ولی تمام تلاشش را کرد ، بالاخره چتر باز شد .
رفت و پشت سرش ایستاد تا کمتر خیس شود .
باران می آید و آسمان چهره ی گرفته ی زمین را می شوید .
باران می آید و پسرک خودش زیر باران خیس برای او چتر گرفته ، شاید او بهتر می داند این روزها مدیون چه کسانی هستیم .
باران می آید.
✍️صفیه مخلصآبادیفراهانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت بیستوششم
#سنگر_های_پشت_سنگر
صبح روز نهم اسفند ماه ۱۴۰۴ در ملایر ، بوی باران پاییزی با بوی باروت در هم تنیده بود. وقتی تلویزیون را روشن کردم انگار به یکباره تمام غم انگیزترین خاطرات زندگیم دوباره جان گرفت خبر شهادت رهبر و مقتدایم را وقتی شنیدم به یکباره انگار یتیم شده بودم و اشک امانم را بریده بود اما به یاد آخرین صحبتهای آقا و مقتدایم افتادم که می فرمود: آرام باشید برای رسیدن به قله مقصود باید این خس و خاشاک را کنار بزنیم . آرام شدم و راهی خیابان شدم با خودم نجوا کردم که آقا جان به شما قول میدهم که عزاداریم را بگذارم برای بعد از پیروزی در جنگ . محل کارم ما را برای یک جلسه اظطراری فراخوان کرده بود وقتی وارد محل کار شدم متوجه شدم که برخی از همکارانم تصمیم بزرگی گرفته بودند آنها همه وصیتنامه های خود را تنظیم کرده بودن و برای آخرین بار همدیگر را در آغوش گرفتند و با همدیگر وداع کردند با دیدن این صحنه یاد زمان جنگ تحمیلی افتادم که رزمندگان با همدیگر صیغه برادری خوانده بودند و در عملیاتها وقتی میدانستند که شهید خواهند شد وصیتنامه خود را به دیگری میدادند تا به خانواده برساند اما قرار چیزی دیگری بود تبیین در زمان جنگ به ما مأموریت داده شده بود که این جنگ را برای مردم تبیین کنیم و مردم را برای خالی نکردن میدان تشویق کنیم چون احتمال جنگ خیابانی نیز بود در همین راستا تمامی همکاران عزمشان را جزم کردند و هرکدام از آنها به دنبال مأموریت خود رفتند وعده ما این شده بود که ساعت ۹ شب در خیابان خیام حضور پیدا کرده و مردم را مشتاقانه دعوت به همکاری کنیم نتیجه این همدلی شده بود حضور مقتدرانه مردم شریف شهرستان ملایر در خیابان خیام.
✍️علی علیکرمی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت بیستوهفتم
#داغ_غریبی
چه کردی با این دلهای مبتلا؟ چه داغ غریبی روی سینهی ما گذاشتی که نه با گذر زمان سرد میشه نه با هیچ اشکی شسته میشه.
تو رفتی و ما موندیم و یک عمر خیره شدن به قاب عکسی که نمیتونه جواب دلتنگیهای بیامان ما رو بده.
آخ که چقدر بیپناه شدیم… چقدر در میون این هیاهوی توخالی دنیا، جای خالیت مثل یک سیاهچالهی بزرگ، تموم دلخوشیهامون رو میبلعه.
سختترین جای این سوگ اونجاس که تازه داشت کارهای دیدارم جور میشد.
تازه داشت مسیر رسیدن به بیت و لحظهی شیرین همنفسی با شما هموار میشد.
من فقط یک قدم با در آغوش کشیدن این رویا فاصله داشتم اما تو رفتی و حسرت یک دل سیر تماشایت، داغی شد که تا ابد روی سینهام موند. چقدر بیانصافه این فاصلهای که در آخرین لحظه، برای همیشه قد کشید.
یعنی قرار ما افتاد برای مشهد؟ قرار شد به جای اون دیدار نیمهکاره در بیت، بیام کنج صحن انقلاب به تماشایت؟ حالا که نمیتونم ببینمت، باید بیام در حریم امن آقا علی بن موسی الرضا (ع) دنبال رد پای حضورت بگردم؟ چقدر این تغییر وعدهگاه، جگرم رو میسوزاند❤️🩹
✍️معصومه صفدری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت بیستوهشتم
#کاوه_و_ضحاک
داشتم داستان کاوه و فریدون را میخواندم.
دیدم خدایا، چقدر این داستان به امروز ما شباهت دارد. ضحاکِ داستان با فریب و ترس هزار سال بر ایران حکومت کرد و سرانجام با قیام مردم سرکوب شد. ضحاک که نماد اهریمن است و از مغز جوانان تغذیه میکند. چقدر جالب که امروز ایران با طبقهای اپستینی مقابله میکند؛ قشری جنینخوار که ذهنها را میجود و آگاهی را میگیرد تا سالیان سال سیطرهٔ خود را بر این مردم، این مرز و بوم و سرمایههایش حفظ کند.
شاهنامه چه جالب بزدلانی را معرفی میکند که از ترسشان تصدیق میکردند ضحاک پادشاهی عادل و دادگر است. آیا این شما را یاد کشورهای حاشیهٔ خلیج فارس نمیاندازد؟ یاد وادادگان غربپرست داخلی نمیاندازد؟
اما این کاوه است که میایستد؛ از میان داغ فرزندانی که دیگر تحمل تکرارش را ندارد.
و مردمی که سالیان سال است زیر بار ظلم، داغ پدران و مادران و فرزندانشان را بر دل دارند؛ از جدا شدن پارههای تن ایران، از جنگ جهانی دوم و قحطیِ ساختگی، از استعمار غرب، کودتاها، شکنجهها، استبدادها، تحریمهای بسیار سنگین، جنگ هشتساله و...
آری، این ملت دلِ خونی دارد.
از قحطیِ ساختگی بگویم؛ مادربزرگم روایت میکند که پدرش خانوادهای بسیار پرجمعیت داشتهاند. اما قحطی ساختگی و وبا به جانشان میافتد و تمام خانوادهاش را از او میگیرد و پدرش، که نوجوان بوده، میماند و خدایش. این فقط یک نمونه است؛ بلکه تمام مردم ایران ولیِّ دم هستند و این نبرد، انتقام خونهای پاک و بیگناهی است که ریخته شد.
کاوه اینبار، تنهای تنها، ضحاک و نوچههایش را رسوا میکند و مردم را آگاه میسازد؛ و فریدونی که میآید تا فصلی تازه را آغاز کند.
این روح امپراتوری ایران است که حالا بیدار شده است. اینبار روح اسطورههای ایرانی با حماسهٔ عاشورایی در هم تنیده شده است.
اینبار خامنهایِ شهید مردم را آماده و بیدار کرد و خامنهایِ جوان است که گرز گاوسر را بر سر اهریمن فرود میآورد.
این دفاع مقدس روزی با پیروزی به پایان میرسد؛ اما روسیاهیاش سالیان سال بر چهرهٔ کسانی خواهد ماند که وادادند و مقاومت نکردند و تنپروری را بر وطن ترجیح دادند.
✍️عرفان دهقانی (آقای عین دال)
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــتهای
رویــــــداد #پرونده_روایت_صلح
واکـــــآوی راهبــــــردی، تاریـــــــــخی
و تمدنی صلح در ایران و اسلام
🔻صلح در تراز تمدن اسلامی
🔻صـــــلحنامـــــههــــــای ایـــــــران
از شـــــکســـــــــت تــــــــــا راهبـــــــــرد
🔻آینده صلح در نظـام جهانی
⭐ با حضور #استاد_عباس_صفائی_مهر
پژوهشگر اندیشگاه روایت ایرانی / مدیر گروه مطالعات تحول مرکز پژوهشهای مجلس
📅 از امروز جمعه ۷ فروردین ماه
ساعت ۱۶ عصر (بهمدت ۴۵ دقیقه)
💡به صورت نشست مجازی در فضای فنوتک با ظرفیت محدود فقط برای ۱۰۰ نفر اول شرکت کننده. لینک ورود به جلسه:
https://fanotech.ir/knxz9
🔻@narrative_thinktank
هدایت شده از مدرسه کنشگری
امروز سلسلهنشستهای جدیدی
قـــــــراره شـــــروع بشــــــــه با عنــــــوان #پرونده_روایت_صلح
امروز نشست اولش رو خواهیم داشت.
ساعت ۱۶ عصر به مدت ۴۵ دقیقه😍
🔗 لینک ورود به نشست:
https://fanotech.ir/knxz9
هدایت شده از مدرسه کنشگری
در #نشست_اول باموضوع قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر؛ صلحی که جنگ رو به تاخیر انداخت، تلاش میشه بدون ورود به حاشیههای سیاسی و با تکیه بر اسناد منتشرشده، روند شکلگیری این قرارداد، نقش بازیگران بینالمللی (آمریکا، شوروی و کشورهای عربی)، و مهمتر از همه، درسهایی که این تجربه برای هر نوع مذاکره و صلحنامه در آینده داره، واکاوی بشه✌️
هدایت شده از مدرسه کنشگری
شاید برات سوال پیش بیاد که
آیا هر صلحنامهای میتونه پایانبخش درگیری باشه یا بعضی از صلحنامهها صرفا جنگ رو به تأخیر میندازن و زمینه رو برای فاجعهای بزرگتر فراهم میکنن؟
قراره تو #نشست_اول به این سوال پاسخ بدیم. پس ساعت ۱۶ عصر امروز برخط باش☺️
🔗 لینک ورود به نشست:
https://fanotech.ir/knxz9
📜روایت بیستونهم
#سرباز_گهواره_نشین
«هفته چهل و چند» شد اولین کتابی که در سال ۱۴۰۵ به پایان رساندم. روایتهای مادرانهاش مثل «سختِ شیرین» کمکم کرد مادری را از زوایای پنهانترش ببینم اما هیچ کدام به درد این روزهای من نمیخورند. این روزها «جنگ» است!
همهی دغدغهام این است که بدانم «چگونه یک مادر مبارز باشم و فرزندانِ مجاهد تربیت کنم؟»، «با محدودیتها و مسئولیتی که بارداری برایم ایجاد کرده چه نقشهایی میتوانم داشته باشم؟»
هر چه گروه و کانالها را بالا و پایین کردم که برای دوره گذار بارداری نقش و پیشنهادی پیدا کنم، پوچ بود. جز مراقبتهای تغذیهای و توصیه به دوری از اخبار! تا الان بستهی کنشگری ویژه مادران باردار ندیدهام.
روز پنجم جنگ در تهران فهمیدم که باردارم. هنوز به طور رسمی رهبر نداشتیم و غبار جنگ تازه داشت روی آدمها و همه چیز مینشست. زندگی در جنگ از هر وقت دیگری پیشبینیناپذیرتر بود و همین شده بود ریشهی ترس مبهمی در دلها. بعد از قیام شبانه، منتظر آخرین قطار مترو در ایستگاه صادقیه نشسته بودیم. حوالی ساعت ۲۲:۳۰ اطرافم با صدای چند انفجار نزدیک لرزید و زیر لب اشهد خواندم. هنوز هم این قانون نانوشته حین انفجار دلم را قرص و آرام میکند.
فقط من، همسرم و خانم بزرگسالی هفت هشت متر دورتر از ما در ایستگاه بودیم. چهرهی خانم به وضوح مضطرب و مستأصل شده بود. آرام نزدیکش شدم که اعتماد کند: «خوبید؟ میتونم کمکتون کنم؟»
- «من هفت کارم تموم شد، هشت باید میرسیدم خونه. از اون موقع سرگردونم توی مترو. همش اشتباهی سوار میشم. الان چرا اینجام؟»
فکر کرده بود اشتباه سوار شده که اجل اینجا گیرش بیندازد. گریه میکرد، دستهای بیخبر از لطافتش را بیهدف در هوا تکان میداد و با خودش حرف میزد. میخواستم احساس تنهایی نکند و با من حرف بزند. هدایتش کردم سمت قطار که درش باز شده بود. همسرم از در قسمت عمومی سوار شد و ما در واگن خانمها نشستیم. جفت گوشهایم را دودستی تقدیمش کردم: «رفته بودم سر قبر اون شهیده که بهش میگفتن حر رفته بود مدافع حرم شده بود.»
+ «مجید قربانخانی»
- «آره مجید قربانخانی. رفتم برای پسرام دعا کردم. مانی، کوچیکه ۱۶ سالشه امشب زنگ زد گفت داره میره ایست بازرسی وایسته اون از اولم سر به راهتر بود ولی بزرگه...»
هفت هشت سال گذشتهی زندگیاش را از آخر به اول برایم تعریف کرد. اشکش که کندتر شد و زبانش کملکنتتر، گفتم: «حالا فکر کنید من امروز توی این اوضاع فهمیدم باردارم!»
امید را دیدم که در رگهای قرمز چشمهایش دوید و برق نگاهش شد. خندید و اشکهایش را پاک کرد: «وسط جنگ و این اوضاعم آدم از این خبرها میشنوه! خبر خوبی بود! واقعا خوشحال شدم، مبارکت باشه! انشاءالله سرباز امام زمان تربیت کنی»
همان جا ذهنم جرقه زد که خبر «تولد سرباز گهوارهنشین» را به بقیه بدهم. سربازهای قدیم جاودانه و سربازهای جدید متولد میشوند. به غریبهها و دوستان و نزدیکان خبر دادم. رنگ گرفتن امید را در چشمان خیلیهایشان دیدم و نشاط صدایشان را شنیدم. حتی وقتی ندیدمشان و نشنیدم، با شکلک پیامها، تمام حس و حال خوب و ذوقشان را به دلم ریختند.
هنوز دقیقا نمیدانم چگونه یک مادر مبارز باشم، فرزندانِ مجاهد تربیت کنم و با محدودیتها و مسئولیتی که دوره گذار بارداری برایم ایجاد کرده چه نقشهایی میتوانم داشته باشم.
آرزو کردم که رزق مادری برای یتیمان شهدا را داشته باشم. «بانوی چریک» را از کتابخانه برداشتم به امید آن که جرقه کنش جدیدی در آن پیدا کنم. سال گذشته در آخرین دیدار حضرت آقا با بانوان از بیت هدیه گرفتمش...
✍فاطمه عطائی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سیام
#مرد
چه بیپروا آرامی! هیاهوهارا نمیبینی؟ حق داری البته؛ خسته شده بودیم دیگر. مرد بودی، نامردیها خستهات کرده بود. چند شب با لباس های کثیف و تنِ رنجور و کمر خمیده برگشتی خانه؟ چندشب تا صبح در سرمای استخوانسوزِ زمستان، خیابان هارا کاویدی و متر به متر زباله جمع کردی؟ آسفالتهارا جارو کشیدی و در تنهایی به قرض و قولههایت فکر کردی؟ به اجاره عقب ماندهٔ خانه، به گرفتاریهایت؟
تو مرد بودی و کمرت خم شد برای درآوردن روزیِ حلال، تا سرِ خانوادهات جایی هم نشود. حالا وقتِ آن رسیده که آرام بگیری، آرام بخوابی..
چند شب بیخوابی کشیدی و چشمان خستهات را مجبور کردی به بیداری؟ همه فراموش کردهاند تورا.. حتی حالا که رفتهای.. مرد بودی..
چه باک اگر کسی یادت نمیکند؟ تو به اندازه کافی در خاطر خدا جا داری. پشت چشمانِ همیشه خستهات غمهای عالم پنهان بود که هیچکس ندید. حالا آن لباس های رنگیات که به سیاهی نشستهبود، چه غوغا کردهاند مرد! زیر شانههای رفقایت به کجا پرواز میکنی؟ آرام گرفتهای در تابوت چوبی و قد عَلَم کردهای زیر پرچمی سه رنگ، به نشانهٔ مردانگی..
خسته نباشی مرد!
الحق که زیباترین رفتن را برگزیدی.
دنیا برای ماندنت کوچک بود و حالا آسمان برای استقبالت آغوش باز کرده است. پیشوندِ ″شهید″ پشت نامت چه خوش نشسته.
مدال شهادت را به سینهات نقش زدهای و چه بیپروا آرامی!
خسته نباشی مرد، خسته نباشی.
✍️ریحانه سواری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
تشکر از حضور شما عزیزان😍
🔻پیوند ویدیو ضبطشده نشست اول
فردا ساعت ۱۶ عصر؛ نشست دوم
رویداد #پرونده_روایت_صلح
📜روایت سیویکم
#آن_سحر_غم_انگیز
ساعت ۱۰ صبح شنبه بود که با چک کردن اخبار متوجه شدم باز هم آمریکا وسط مذاکره به ما حمله کرده شب خانه پدرم دعوت به شام بودیم با همسرم رفتیم و شبهاتی را که به گوششان رسیده بود را پاسخ دادیم و با اطمینان از سلامتی آقا میگفتیم همان شب بردار کوچکم احسان اصرار کرد که بمانیم فردا هم که تعطیل است اما شرایط ماندن نداشتیم لکن دل او را هم نشکستیم و با ما به خانه خودمان آمد.با اینکه هنوز ۱۰ سالش است اما خیلی دوست داشت که روزه بگیرد و از ما خواست که برای سحری بیدارش کنیم. سحر شد همگی بیدار شدیم اما ناگهان همسرم خبری را که در گوشی خوانده بود را با تعجب توام با ناراحتی شدید برایم بازگو کرد... «حسین حضرت آقا شهید شد»
اصلا باورم نمیشد با عجله به سمت موبایلم رفتم و چیزی که میدیدم انگار فقط یک کابوس بود، تمامی خبرگزاری ها شهادت آقایمان را اعلام کرده بودند.
حسی را تجربه کردم که تا به حال تجربه نکرده بودم، غم فراوان، ناامیدی شدید و بغض ناتمام...
نمی دانستم باید چه کنم و آن لحظه تکلیفم چیست برای همین با حاج آقا عسگری تماس گرفتم...
او خوب حال را ما درک میکرد برای همین گفت فقط نیم ساعت فرصت ناراحتی داریم باید خود را جمع و جور کنیم و به میدان برویم.
دو ساعتی مانده بود تا به میدان برویم برادرم بعد از سحر خوابید نزدیک رفتن مان که شد آرام با همسرم سر اینکه بیدارش کنیم یا نه صحبت میکردیم که خودش بیدار شد و گفت داداش من هم می آیم لباس بسیجی هایش را پوشید و با هم به میدان رفتیم جمعیت عظیم مردم تمامی میدان را پر کرده بودند بغض مردم تماما تبدیل به حس انتقام شده بود و آنجا بود که فهمیدم چرا آقا این همه روی مردم حساب باز کرده بود و پیش خودم گفتم اگر دشمن توانست تمامی این ملت را از بین ببرد اگر توانست تمامی احسان ها را بکشد آن وقت میتواند به تغییر نظام مقدس جمهوری اسلامی فکر کند.
آقای ما شهید شده اما علمی را که برداشته بود به زمین نیفتاده و نخواهد افتاد.
✍️حسین خانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞