eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
146 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مدرسه کنشگری
‌ امروز سلسله‌نشست‌های جدیدی قـــــــراره شـــــروع بشــــــــه با عنــــــوان امروز نشست اول‌ش رو خواهیم داشت. ساعت ۱۶ عصر به مدت ۴۵ دقیقه😍 ‌ 🔗 لینک ورود به نشست: https://fanotech.ir/knxz9 ‌‌
هدایت شده از مدرسه کنشگری
‌‌ در باموضوع قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر؛ صلحی که جنگ رو به تاخیر انداخت، تلاش می‌شه بدون ورود به حاشیه‌های سیاسی و با تکیه بر اسناد منتشرشده، روند شکل‌گیری این قرارداد، نقش بازیگران بین‌المللی (آمریکا، شوروی و کشورهای عربی)، و مهم‌تر از همه، درس‌هایی که این تجربه برای هر نوع مذاکره و صلح‌نامه در آینده داره، واکاوی بشه✌️ ‌
هدایت شده از مدرسه کنشگری
‌ شاید برات سوال پیش بیاد که آیا هر صلح‌نامه‌ای می‌تونه پایان‌بخش درگیری باشه یا بعضی از صلح‌نامه‌ها صرفا جنگ رو به تأخیر می‌ندازن و زمینه رو برای فاجعه‌ای بزرگتر فراهم می‌کنن؟ قراره تو به این سوال پاسخ بدیم. پس ساعت ۱۶ عصر امروز برخط باش☺️ 🔗 لینک ورود به نشست: https://fanotech.ir/knxz9
📜روایت بیست‌و‌نهم «هفته‌ چهل و چند» شد اولین کتابی که در سال ۱۴۰۵ به پایان رساندم. روایت‌های مادرانه‌اش مثل «سختِ شیرین» کمکم کرد مادری را از زوایای پنهان‌ترش ببینم اما هیچ کدام به درد این روزهای من نمی‌خورند. این روزها «جنگ» است! همه‌ی دغدغه‌ام این است که بدانم «چگونه یک مادر مبارز باشم و فرزندانِ مجاهد تربیت کنم؟»، «با محدودیت‌ها و مسئولیتی که بارداری برایم ایجاد کرده چه نقش‌هایی می‌توانم داشته باشم؟» هر چه گروه و کانال‌ها را بالا و پایین کردم که برای دوره گذار بارداری نقش و پیشنهادی پیدا کنم، پوچ بود. جز مراقبت‌های تغذیه‌ای و توصیه به دوری از اخبار! تا الان بسته‌ی کنش‌گری ویژه مادران باردار ندیده‌ام. روز پنجم جنگ در تهران فهمیدم که باردارم. هنوز به طور رسمی رهبر نداشتیم و غبار جنگ تازه داشت روی آدم‌ها و همه چیز می‌نشست. زندگی در جنگ از هر وقت دیگری پیش‌بینی‌ناپذیرتر بود و همین شده بود ریشه‌ی ترس مبهمی در دل‌ها. بعد از قیام شبانه، منتظر آخرین قطار مترو در ایستگاه صادقیه نشسته بودیم. حوالی ساعت ۲۲:۳۰ اطرافم با صدای چند انفجار نزدیک لرزید و زیر لب اشهد خواندم. هنوز هم این قانون نانوشته حین انفجار دلم را قرص و آرام می‌کند. فقط من، همسرم و خانم بزرگسالی هفت هشت متر دورتر از ما در ایستگاه بودیم. چهره‌ی خانم به وضوح مضطرب و مستأصل شده بود. آرام نزدیکش شدم که اعتماد کند: «خوبید؟ می‌تونم کمک‌تون کنم؟» - «من هفت کارم تموم شد، هشت باید می‌رسیدم خونه. از اون موقع سرگردونم توی مترو. همش اشتباهی سوار میشم. الان چرا اینجام؟» فکر کرده بود اشتباه سوار شده که اجل این‌جا گیرش بیندازد. گریه می‌کرد، دست‌های بی‌خبر از لطافتش را بی‌هدف در هوا تکان می‌داد و با خودش حرف می‌زد. می‌خواستم احساس تنهایی نکند و با من حرف بزند. هدایتش کردم سمت قطار که درش باز شده بود. همسرم از در قسمت عمومی سوار شد و ما در واگن خانم‌ها نشستیم. جفت گوش‌هایم را دودستی تقدیمش کردم: «رفته بودم سر قبر اون شهیده که بهش می‌گفتن حر رفته بود مدافع حرم شده بود.» + «مجید قربانخانی» - «آره مجید قربانخانی. رفتم برای پسرام دعا کردم. مانی، کوچیکه ۱۶ سالشه امشب زنگ زد گفت داره میره ایست بازرسی وایسته اون از اولم سر به راه‌تر بود ولی بزرگه...» هفت هشت سال گذشته‌ی زندگی‌اش را از آخر به اول برایم تعریف کرد. اشکش که کندتر شد و زبانش کم‌لکنت‌تر، گفتم: «حالا فکر کنید من امروز توی این اوضاع فهمیدم باردارم!» امید را دیدم که در رگ‌های قرمز چشم‌هایش دوید و برق نگاهش شد. خندید و اشک‌هایش را پاک کرد: «وسط جنگ و این اوضاعم آدم از این خبرها می‌شنوه! خبر خوبی بود! واقعا خوشحال شدم، مبارکت باشه! ان‌شاءالله سرباز امام زمان تربیت کنی» همان جا ذهنم جرقه زد که خبر «تولد سرباز گهواره‌نشین» را به بقیه بدهم. سربازهای قدیم جاودانه و سربازهای جدید متولد می‌شوند. به غریبه‌ها و دوستان و نزدیکان خبر دادم. رنگ گرفتن امید را در چشمان‌ خیلی‌ها‌ی‌شان دیدم و نشاط صدای‌شان را شنیدم. حتی وقتی ندیدم‌شان و نشنیدم، با شکلک‌ پیام‌ها، تمام حس و حال خوب و ذوق‌شان را به دلم ریختند. هنوز دقیقا نمی‌دانم چگونه یک مادر مبارز باشم، فرزندانِ مجاهد تربیت کنم و با محدودیت‌ها و مسئولیتی که دوره گذار بارداری برایم ایجاد کرده چه نقش‌هایی می‌توانم داشته باشم. آرزو کردم که رزق مادری برای یتیمان شهدا را داشته باشم. «بانوی چریک» را از کتاب‌خانه برداشتم به امید آن که جرقه کنش جدیدی در آن پیدا کنم. سال گذشته در آخرین دیدار حضرت آقا با بانوان از بیت هدیه گرفتمش..‌. ✍فاطمه عطائی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌ام چه بی‌پروا آرامی! هیاهوهارا نمی‌بینی؟ حق داری البته؛ خسته شده بودیم دیگر. مرد بودی، نامردی‌ها خسته‌ات کرده بود. چند شب با لباس های کثیف و تنِ رنجور و کمر خمیده برگشتی خانه؟ چندشب تا صبح در سرمای استخوان‌سوزِ زمستان، خیابان هارا کاویدی و متر به متر زباله جمع کردی؟ آسفالت‌هارا جارو کشیدی و در تنهایی به قرض و قوله‌هایت فکر کردی؟ به اجاره عقب ماندهٔ خانه، به گرفتاری‌هایت؟ تو مرد بودی و کمرت خم شد برای درآوردن روزیِ حلال، تا سرِ خانواده‌ات جایی هم نشود. حالا وقتِ آن رسیده که آرام بگیری، آرام بخوابی.. چند شب بی‌خوابی کشیدی و چشمان خسته‌ات را مجبور کردی به بیداری؟ همه فراموش کرده‌اند تورا.. حتی حالا که رفته‌ای.. مرد بودی.. چه باک اگر کسی یادت نمی‌کند؟ تو به اندازه کافی در خاطر خدا جا داری. پشت چشمانِ همیشه خسته‌ات غم‌های عالم پنهان بود که هیچ‌کس ندید. حالا آن لباس های رنگی‌ات که به سیاهی نشسته‌بود، چه غوغا کرده‌اند مرد! زیر شانه‌های رفقایت به کجا پرواز می‌کنی؟ آرام گرفته‌ای در تابوت چوبی و قد عَلَم کرده‌ای زیر پرچمی سه رنگ، به نشانهٔ مردانگی.. خسته نباشی مرد! الحق که زیباترین رفتن را برگزیدی. دنیا برای ماندنت کوچک بود و حالا آسمان برای استقبالت آغوش باز کرده است. پیشوندِ ″شهید″ پشت نامت چه خوش نشسته. مدال شهادت را به سینه‌ات نقش زده‌ای و چه بی‌پروا آرامی! خسته نباشی مرد، خسته نباشی. ✍️ریحانه سواری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
‌ تشکر از حضور شما عزیزان😍 🔻پیوند ویدیو ضبط‌شده نشست اول فردا ساعت ۱۶ عصر؛ نشست دوم رویداد
📜روایت سی‌ویکم ساعت ۱۰ صبح شنبه بود که با چک کردن اخبار متوجه شدم باز هم آمریکا وسط مذاکره به ما حمله کرده شب خانه پدرم دعوت به شام بودیم با همسرم رفتیم و شبهاتی را که به گوششان رسیده بود را پاسخ دادیم و با اطمینان از سلامتی آقا میگفتیم همان شب بردار کوچکم احسان اصرار کرد که بمانیم فردا هم که تعطیل است اما شرایط ماندن نداشتیم لکن دل او را هم نشکستیم و با ما به خانه خودمان آمد.با اینکه هنوز ۱۰ سالش است اما خیلی دوست داشت که روزه بگیرد و از ما خواست که برای سحری بیدارش کنیم. سحر شد همگی بیدار شدیم اما ناگهان همسرم خبری را که در گوشی خوانده بود را با تعجب توام با ناراحتی شدید برایم بازگو کرد... «حسین حضرت آقا شهید شد» اصلا باورم نمیشد با عجله به سمت موبایلم رفتم و چیزی که میدیدم انگار فقط یک کابوس بود، تمامی خبرگزاری ها شهادت آقایمان را اعلام کرده بودند. حسی را تجربه کردم که تا به حال تجربه نکرده بودم، غم فراوان، ناامیدی شدید و بغض ناتمام... نمی دانستم باید چه کنم و آن لحظه تکلیفم چیست برای همین با حاج آقا عسگری تماس گرفتم... او خوب حال را ما درک میکرد برای همین گفت فقط نیم ساعت فرصت ناراحتی داریم باید خود را جمع و جور کنیم و به میدان برویم. دو ساعتی مانده بود تا به میدان برویم برادرم بعد از سحر خوابید نزدیک رفتن مان که شد آرام با همسرم سر اینکه بیدارش کنیم یا نه صحبت میکردیم که خودش بیدار شد و گفت داداش من هم می آیم لباس بسیجی هایش را پوشید و با هم به میدان رفتیم جمعیت عظیم مردم تمامی میدان را پر کرده بودند بغض مردم تماما تبدیل به حس انتقام شده بود و آنجا بود که فهمیدم چرا آقا این همه روی مردم حساب باز کرده بود و پیش خودم گفتم اگر دشمن توانست تمامی این ملت را از بین ببرد اگر توانست تمامی احسان ها را بکشد آن وقت میتواند به تغییر نظام مقدس جمهوری اسلامی فکر کند. آقای ما شهید شده اما علمی را که برداشته بود به زمین نیفتاده و نخواهد افتاد. ✍️حسین خانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
اگر پای دشمن به شهر ما برسد. یک.pdf
حجم: 114.7K
این روایتی است تاریخی داستانی از ایران فتح شده به دست دشمن. آینده اگر شکست باشد، چیزی شبیه این است. «محمدرضا جوان آراسته» ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌و‌دوم این روزها در خیابان‌ها دیدن مأموران بسیجی و خانواده‌هایی که به تجمعات می‌آیند در دلم حس صمیمیت و گرمی ایجاد می‌کند، گویا با آنها یک خانواده‌ام و تمامی آنها مانند عزیزانم هستند و حضور پر شورشان حس شعف و شادی را در درونم به وجود می‌آورد. حضور آنها به من نشان می‌دهد که مردم پشت جمهوری اسلامی هستند و تنهایش نگذاشتند. ایران تنها نیست‌ او نودمیلیون رفیق دارد او برای مردم یک رفیق بامرام است و طی سال های متمادی خیلی لطف ها در حق‌شان کرده است و حالا که او زخمی است و نیاز به کمک دارد ، مردم دارند محبت های حبیب شان را با حضور در خیابان ها و ایستادن در پشت انقلاب جبران می‌کنند، ما مدیون ایران جانیم ✍️محیا عبداللهی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌وسوم گوشه اتاق نشسته است، زانوها را بغل کرده است و نرم نرم اشک می‌‌ریزد، من را که می‌بیندبا پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند، کنارش روی زمین می‌نشینم و دستان خود را باز می‌کنم و او را در آغوش می‌کشم و می‌گویم: بیا باهم گریه کنیم مامان! اشک از چشمانش می‌چکیدو سعی می‌کرد مراعات حال من را بکند و بغضش را قورت دهد، از دلتنگیش می‌گوید و از این‌که خیلی آقا را دوست داشت، از حسرت دیدارش می‌گوید. نگاهش می‌کنم و در دل به سیدعلی آفرین می‌گویم که دخترکان ده دوازده ساله که او را از نزدیک ندیده بودند این‌گونه بی‌قرارش شده‌اند. به او‌می‌گویم که ما فرصت نکردیم عزاداری کنیم، اشک‌هایت را پنهان نکن. ولی این شب‌ها خیابان مهمتر از عزاداری‌ است و عزاداری بماند بعد پیروزی در جنگ، برای آقاجانمان اقامه عزا می‌کنیم. یادآوری می‌کنم که بعد از تجمع چون شب قدر است به هیئت می‌رویم و می‌خواهم از اتاقش بیرون بیایم که صدایم می‌زند. چشمم به مدال‌های آویزان شده روی دیوار می‌افتدو در دل دعا می‌کنم کاش از قول و قرارمان نگوید،که شاید نتوانم جلوی درد دلتنگی را بگیرم و زار بزنم. صلوات می‌فرستم و جوابش را با جانمی می‌دهم ولی نگاهش نمی‌کنم.دستم روی دستگیره در است که می‌گوید: مامان یادته گفتم من دوست دارم آقا را در دیدار خصوصی ببینم، گفتی اگه تو رشته ورزشیت قهرمان جهان بشی می‌تونی دیدار خصوصی بری، یادته گفتی حتما باید بگم مادرم هم باید بیاد. الان من دیگه نمی‌خوام قهرمان جهان بشم‌ اصلا ورزش رو می‌زارم کنار. نفس عمیقی می‌کشم و سوزش آه را در سینه‌ام حس می‌کنم. سعی می‌کنم مقاومت کنم و اشکی که می‌خواهد من را لو بدهد را با پشت دست پاک می‌کنم. دوباره برمی‌گردم کنارش و این‌بار دستانش را می‌گیرم.بلندش می‌کنم و می‌گویم‌: پای تک تک این مدال‌های استانی و کشوری شش ساله تلاش کردی، برای آینده ورزشی‌ت برنامه داری اگه برای مربی‌ت کاری پیش بیاد، قرار باشه چند وقتی نباشه، تو ورزش رو کنار می‌زاری؟ نه، مربی‌تون برای زمان نبودنش بهتون برنامه می‌ده یا شمارو به یه مربی دیگه معرفی می‌کنه.پس مطمئن باش خدا مارو تنها نمی‌زاره.آقا هم حتما برای کشور دعا می‌کنه و هوای کشور رو داره. تازه تو هر بار تو استان و کشور با چادر بالای سکو می‌ری برای کسب مدال، می‌دونی آقا چقدر خوشحال می‌شه تو با چادر بری روی سکوی قهرمانی جهان؟ حالا بلند شو بیا امشب هیات دعا کنیم خدا خودش به کشور و مردم کمک کنه. خدای امام خامنه‌ای بزرگتر از همه هست. بعد تجمع به اولین هیات که سر راه بود می‌رویم و در هیات حواسم به او هست دمغ کنار ستون نشسته و دعا را زمزمه می‌کند ، از غروب که حرف زده بودیم انگار دلش آرام نشده بود.باید صبر می‌کردم کم‌کم درک می‌کرد. اواسط هیات بود که دیدم گوشی دست گرفته و خبر کانال ها را می‌خواند. ناگهان مثل برق گرفته‌‌ها از جا پریدو بلند گفت: الله اکبر الله اکبر چند نفری که نزدیک ما نشسته بودند با تعجب نگاه کردندو یکی از خانم‌ها معترض پرسید: وا چرا وسط دعا تکبیر میگی؟ دخترم در حالی که حالا دیگر گریه‌اش به هق هق تبدیل شده بود،رو به من گفت: خبرگان اعلام کرد آقاسید مجتی خامنه‌ایی امام شد. وسط هق هق گریه بلند بلند خندیدو گفت: مامان من باز می‌خوام قهرمان جهان بشم برم دیدار آقا. تورو هم می‌برم. حالا همه دورو بری‌ها باگریه تکبیر می‌گفتندو مداح که خبر به او رسیده بود بعد تکبیر شعار داد: دست خدا عیان شد خامنه‌ای جوان شد. ✍️نرگس رضازاده ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌وچهارم نمی‌دانم چندم می‌شد؛ شاید روز چهارم یا پنجم جنگ. عقربه ی سرخ ساعت به جلو می‌دوید تا هرچه زودتر طعم افطار را بر زبان تشنه ی ما بچشاند. برنامه ی زندگی‌مان این روزها ثابت بود؛ مثل همیشه آماده شدیم برای نماز و افطار در مسجد محله‌مان. وضو گرفتن‌مان که شروع شد جنگنده ی حریص دشمن هم آسمان را شکافت؛ عادت کرده بود با آمدنش، شروع اذان را به ما نوید دهد. بی توجه به صدا ها، ماشین را به طرف مسجد می‌راندیم. انفجار ها که شدید شد ماشین را کنار محوطه بازی نگه داشتیم و پیاده شدیم. از آنجا که ایستاده بودیم، هر طرف که سر می‌چرخاندیم، ستون دود سیاه‌رنگی را می‌دیدیم که غروبِ بی‌رمق آسمان را شکافته بود. حس بدی بود؛ حس محاصره میانِ غول های بدقواره که غرش‌شان همان صدای زوزه جنگنده بود. اما ترس؟ به برادر کوچک ترم که نگاه کردم چیزی از ترس ندیدم. همه سرتاپا چشم بودیم و فقط نگاه می‌کردیم. سکوتِ میان مان را، خانمی میانسال که چند قدم آن‌طرف‌تر از ما ایستاده بود،شکست: 《از صبح گفته بود محدوده‌ی ...(نام محله‌مان) را تخلیه کنید؛ خودش را نه، محدوده اش را!》 صدای اذان رادیو خودش را به شیشه ی ماشین می‌کوبید تا توجه‌مان را به خودش جلب کند. کمی بامیه در ماشین داشتیم تا افطار خیابانی‌مان را تکمیل کند. آنجا بود که فهمیدیم زمان پیاده شدن سوئیچ ماشین را به کناری پرت کرده بودیم! خدا دوستمان داشت که کنار چرخ عقبی ماشین پیدایش کردیم. صداها جایشان را به سکوت داده بودند اما دودهای غلیظ سیاه‌رنگ همچنان به قلب آسمان فرو می‌رفتند. هنوز بامیه را کامل بر دهان سُر نداده بودیم که امتداد دود سیاه‌رنگ را بالای سرمان دیدیم. آنجا بود که بارانی از کاغذ و یونولیت سوخته بر سرمان بارید. به قصد همان مقصد همیشگی، سوار ماشین شدیم؛ با خنده گفتم:《عجب صحنه ی سینمایی ای بود!》 پی‌نوشت: کاملا بی اغراق، فقط آنچه دیده شد روایت شد. ✍️ریحانه حسن پور ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت سی‌وپنجم 🔹 از وقتی که حمله صهیونیستی آمریکایی به کشورمان ایران آغاز شد، هر شبم یا در میدان امام بود یا اگر نه، لااقل در صفوف اول مسجد. گاهی هم در مساجد. فرمانده‌ای جمله‌ای داشت که همیشه ورد زبانمان بود: «میدان با ما، خیابان‌ها با شما.» من هم تا جایی که توانستم، در هر تجمعی که در شهر بوشهر برپا می‌شد، حضور پیدا می‌کردم؛ از ساعت هشت تا یازده شب، قرائت قرآن، شعار «مرگ بر آمریکا» و «الله اکبر». 🔹 اما آن شبِ دهم، قصه فرق داشت. هر کاری کردم نتوانستم به میدان امام بروم. ساعت نه شب بود و داشتم به سمت خانه می‌رفتم که ناگهان حرف فرمانده در گوشم پیچید. همین‌طور که در فکر فرو رفته بودم، صدای مداحی از دور به گوشم رسید. کمی که دقت کردم، دیدم کاروانی از خودروهاست. یک وانت سفید رنگ با چند بلندگوی قوی، و حدود بیست ماشین دیگر پشت سرش. 🔹 انگار همه پرچم ایران را در دست داشتند. با خودم گفتم چه عالی! سریع خودم را بین ماشین‌ها انداختم و پشت سرشان به راه افتادم. اولین بار بود که در چنین کاروان خودرویی شرکت می‌کردم. 🔹 همین‌طور که پیش می‌رفتیم، متوجه شدم همه ماشین‌ها چراغ‌های جفت‌راهنما را روشن کرده‌اند و در یک مسیر حرکت می‌کنند. من هم چراغ‌هایم را روشن کردم. چند موتورسوار که ظاهراً مسئولیت ساماندهی رژه خیابانی را داشتند، با بیسیم صحبت می‌کردند و مسیر را اعلام می‌کردند: «از عاشوری به پل پوردرویش، سنگی، فضیلت، شکری، بازرگانی، مدرس...» 🔹 وسط راه، به یکی از موتورسوارها اشاره کردم که پرچمی به من بدهد. پرچم را گرفتم و با یک دست فرمان ماشین و با دست دیگر، چوب پرچم را تکان می‌دادم. ماشین‌ها آهسته و پیوسته حرکت می‌کردند. اما کم‌کم حوصله‌ام سر رفت. هوس کردم کمی هیجان را بیشتر کنم؛ گازش را گرفتم و خواستم مسیر روبه‌رو را طی کنم. همین‌طور که داشتم می‌رفتم، یکی از همان موتورسوارها دنبالم آمد و گفت: «آقا! مسیر ماشین‌ها را نبند! این ور را آزاد گذاشتیم که ماشین‌های دیگه عبور کنند. خیابان را بند آورده‌ای!» 🔹 دوباره به مسیر کاروان برگشتم. همین‌طور که در خیابان‌ها می‌رفتیم، چشمم به یکی از بسیجی‌ها افتاد که جعبه بیسکویت دستش بود و به ماشین‌ها کیک تعارف می‌کرد. کمی گرسنه‌ام شده بود، خواستم بایستم و کیکی بردارم. همان موتورسوار قبلی دوباره جلوی راهم آمد و گفت: «آقا چرا ترافیک کردی؟» گفتم: «وایستادم کیک بردارم.» گفت: «آقا برو، ترافیک کردی!» کیکی به ما نرسید و ما در حسرت شیرینی آن لحظه ماندیم. 🔹 دوباره در چهارراه دیگری ایستادیم. باز هم همان بسیجی داشت کیک تعارف می‌کرد. به خودم گفتم: «آبروم رفت! دیگر نگاهش نمی‌کنم که کیک بدهد.» حدود یک ساعت و نیم در خیابان‌ها دور زدیم، و مرتب نظم کاروان را با جدا شدن‌ها یا حرکات غیرمنتظره‌ام به هم می‌ریختم. ‌ 🔹 بالاخره ساعت ده و نیم شب شد و گفتم وقت رفتن به خانه است. اول مردد بودم که این پرچم را که به ما داده‌اند، باید تحویل بدهیم یا مال خودمان است. ایستادم تا از یک موتورسوار بپرسم. همین که موتورسوار خواست رد شود، پرسیدم: «پرچم باید تحویل بدیم؟» گفت: «آره.» ‌ 🔹 دوباره همان بسیجی سر رسید و گفت: «دوباره که ترافیک کردی!» گفتم: «ای بابا! می‌خواهم پرچم تحویل بدهم.» با لبخندی گفت: «کیک خوردی؟» گفتم: «نه، دیگر کیک نمی‌خواهم. فقط این پرچم را باید تحویل بدهم و بروم خانه.» 🔹 لبخندی زد و گفت: «فردا شب بیا. باید خیابان‌ها را با هم داشته باشیم». پرچم را تحویل دادم و گفتم: «چشم!» ✍️مسعود عرب‌زاده ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞