یکی نوشت :
حالا چی میشه ؟
توی سرم هزار صدا بود که میگفت هلهله ها رادیدی خودت هم که ترسیدی خودی ها اینطور هلهله میکنند وای از بیگانه ترها یادکتاب هایی که از خاطرات زمان شاه وقتی ایران مستعمره انگلیس و آمریکا بود می افتادم نکند چادر از سر ما بکشند وباز آن جنایات تاریخی تکرار بشود اما به خودم آمدم که از این «ٱلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ ٱلنَّاسِ» نجات یافتم نائب امام با عزت شهید شده امام که هست خدای امام که هست ومگر اعتقاد ما این نبود
و سالها از آن دم نمیزدیم
که طبق آیات قرآن «وَلَا تَحْسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتَۢاۚ بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» حالا وقت عمل است نوشتم:
دخترا خدا که هست امام زمانمون که هست مسیر وراه که هست باید عاجزانه برای فرج دعا کنیم 🫂
نوشتم گر پدر رفت تفنگ پدری هست هنوز...
درست است دشمن میخواست ما از آن فکرهاکنیم؛ فکرکنیم یکه مانده ایم اما ورق درقلبهای ما برگشته بود
حالا هرشب به خیابان میریم پلاکارد مینویسیم وشعارمیدهیم ...
مادرم روی میز پارچه سیاه انداخته عکس رهبر راگذاشته وحلوا می پزد
وباهم دعا وقرآن میخوانیم
پدرم علم ایران را برسردر خانه آویزان کرده است
حالا شاید صدای موشک هایشان پنجره هایمان را بلرزاند اما قلب هایمان را هرگز«هُوَ ٱلَّذِيٓ أَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ ٱلْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوٓاْ إِيمَٰنࣰا مَّعَ إِيمَٰنِهِمْۗ وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمࣰا»
هرچه که بشود هرچه پیش بیاید پای اعتقاداتمان می مانیم...
ما میایستیم ؛پیروز میشویم
به تمام ظالمان عالم نشان میدهیم که ظلم پایدار نمیماند...
ما همه ی این هارا از بانوی عاشورا یاد گرفتیم❤️🩹
✍️زینب کردی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت پنجاهم
#تصویر_ناتمام
روایتی داستانی از شهید والامقام علی ترکمن شهید هوافضا شهرستان ملایر
تیپها را از تن درآورده بود. علی خسته بود. نه از شیفتهای متوالی و نه از سوتهای مکرر ایست بازرسی. خستهتر از این حرفها. خسته از انتظار.
قبل از شهادتش بعد از نماز صبح، به همسرش گفته بود: انگار یه چیزی داره میاد. دلم قرص نیست.
همسرش پرسیده بود: چی؟
و علی فقط لبخند زده بود. همان لبخند معروفش که تهش غم بود. دستش را گذاشته بود روی دلش و گفته بود: نمیدونم. فقط میدونم باید برم.
صبح روز شهادتش آرامتر از همیشه بود. رفته بود پشت پادگان، جایی که درختهای کاج قدیمی صف کشیده بودند. کیف نقاشیاش را باز کرد. کسی نمیدانست او نقاشی میکشد. حتی همسرش. علی قلممو را توی دستش چرخاند. کاغذ را روی تختهاش گذاشت.میخواست آسمان را بکشد. آسمانی که این روزها خیلی دیده بودش. از پشت شیشههای کابین جنگنده، از روی نقشههای رادار، از میان دود و آتش. اما این بار میخواست آسمانی را بکشد که هیچوقت ندیده بود. آسمانی که در وصفش شنیده بود. همانی که در دعای ندبه میخواندند: ای آسمانهایی که درهایش گشوده است.دستش لرزید. نه از سرما، از چیز دیگری. نوک قلممو را توی رنگ سفید زد. بعد آبی. بعد کمی اخرا. ترکیبش کرد تا به آن رنگی برسد که توی ذهنش بود نمیدانست که همین حالا، در اتاق فرماندهی، یک نقطه روی رادار دارد به تهران نزدیک میشود. نمیدانست که آن نقطه برای اوست. نمیدانست که دقیقاً در همین لحظهای که دارد آسمان را رنگ میزند، یک موشک دارد مسیرش را محاسبه میکند.روی کاغذ، خطی افقی کشید. مرز زمین و آسمان. زیرش را قهوهای زد، رنگ خاک. رویش را سفید و آبی، رنگ نور.نقطهای کشید وسط کاغذ. خیلی کوچک. گفت: این منم. بعد خندید با خودش. هیچوقت توی نقاشیهایش خودش را نمیکشید. اما امروز... امروز انگار باید میکشید.قلممو را گذاشت کنار. نقاشی را بلند کرد و به دیوار تکیه داد. چند قدم عقب رفت تا از دور ببیند. کج شد. باید تعادل رنگی را درست میکرد.دستش را برد به سمت رنگ قرمز. قرمزِ آلبالوییِ تیره. آن را هم زد با کمی سیاه. قلممو را تویش چرخاند.همسرش، بعدها تعریف میکرد: همان روز شهادتش باهام تماس گرفت. گفت دلم یه چیزی میخواد بگه ولی نمیتونم. فقط بدون که همیشه دوستت داشتم. گفتم علی چی شده؟ گفت هیچی. فقط میخواستم بگم. علی قلمموی آغشته به قرمز را برداشت. نوکش را روی نقطهای که خودش را کشیده بود گذاشت. رنگ پخش شد. مثل دانهای انار که میترکد.هنوز دستش روی کاغذ بود که صدای مهیبی همه چیز را در هم ریخت. زمین لرزید. درختهای کاج تکانی خوردند. گرد و خاک بلند شد.وقتی همه چیز تمام شد، جایی از علی نمانده بود. فقط نقاشی، که باد آن را روی شاخههای کاج انداخته بود، روی خاک افتاد همسرش بعد از چند روز که آمد وسایلش را جمع کند، نقاشی را پیدا کرد. روی زمین افتاده بود، زیر برگی از درخت کاج. آن را برداشت. نگاهش کرد.آسمانی آبی و سفید، زمینی قهوهای، و وسطش نقطهای قرمز که دیگر شکل آدم را نداشت. زیرش، با خطی شکسته و لرزان، علی نوشته بود: دیگه منتظر نیستم. دارم میام. همسر علی نقاشی را قاب گرفت. گذاشت کنار عکس علی. هر وقت به آن نگاه میکرد، یاد جملهاش میافتاد: انگار یه چیزی داره میاد. آن روز چیزی آمد. اما علی منتظر نمانده بود. رفته بود به استقبالش. درست مثل تمام عمرش. همیشه اولین نفر بود در رفتن به سمت چیزی که دیگران ازش میترسیدند.
✍️علی علیکرمی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
@school_activismنشست دوم روایت صلح_۲۰۲۶_۰۳_۲۹_۰۲_۱۰_۳۶_۱۲۹.mp3
زمان:
حجم:
23.3M
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــتهای
رویــــــداد #پرونده_روایت_صلح
🔻فایل صوتی #نشست_دوم
باموضوع قطعنامه ۵۹۸؛ پایان جنگ یا آغاز یک بازخوانی تلخ؟ بررسی روند پذیرش این قطعنامه، فضای سیاسی و نظامی پیش از اون و درسهای این تجربه برای مدیریت بحرانهای آینده.
🎙️استاد عباس صفائیمهر
▪️پیوند ویدیو ضبطشده نشست
▫️نشست اول (قبلی)
🔻@school_activism
📜 روایت پنجاهویکم
#دستهای_مرد_نارنجی_پوش
در روز ۲۴ جنگ رمضان، به دستها فکر میکنم؛
به دستهای آن مرد نارنجیپوش که صبحها با صدای جارو کشیدنش در کوچه بیدار میشوم، صدایی که میگوید بیرون از خانه خیابانی تمیز مهمان چشمانم است،
به دستهایی که هر سال عید در پارک نزدیک خانه ما رز قرمز میکارد و در بلوار کنار درختهای توت، رز سفید.
همین چند روز پیش در خلوتی خیابان با کمی ترس برای نماز عید میرفتم که با دیدن دستهای مرد نارنجیپوشی که کیسههای زباله را جمع میکرد دلم قرص شد.
به دستهای آن مردان نارنجیپوشی فکر میکنم که کیفهای پر از پول را به صاحبانشان بر میگرداند،
به دستهای آن پاکبانی فکر میکنم که درختها و چمنهای گلستان شهدا را آب میداد. وقتی من سراغ مزار شهیدی را گرفتم با لبخند من را برد سرمزارش و گفت: من همه شهدا را میشناسم هر کسی مزار شهیدی را پیدا نمیکند سراغ من میآید.
من حتی دارم به دستهای آن پاکبانی که در حمله تروریستی داعش به مرقد امام شهید شد، هم فکر میکنم.
حالا نشستهام جلوی تلویزیون و به دستهای مردان نارنجی پوشی نگاه میکنم که پرچم ایران را بالا بردهاند، دستهای مردان نارنجیپوشی که تابوت شهید نارنجیپوشی را بر دوش گرفتهاند و دست مرد نارنجیپوشی پیچیده در پرچم ایران، که در دست خداست.
✍زینب گلستانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پنجاهودوم
#عزیزترین_مهمان
ما عزیزتر از جانمون رو از دست دادیم. همون کسی که بهانهی بیدار شدنمون و پناهگاه دلتنگیهامون بود. وقتی ستون خیمهی وجودت میشکنه، وقتی اون نگاه پرصلابت رو از تو میگیرن، دیگه زنده موندن یا رفتن چه تفاوتی داره؟ ما الان در امتداد خون او ایستادیم و مرگ، حقیرترین واژهاییه که میتونید در برابر این ارادهی زخمخورده اما بیباک به زبون بیارید.
روضهی مادر رو که میذارم، طوفان بیقراریهام عجیب آروم میگیره. نه اینکه داغ رفتنت سبک شده باشه، نه… دلم فقط به این خاطر آروم میشه که میدونم قلب خستهی تو هم همیشه با همین نام آروم میگرفت.
ای مادر پهلو شکسته...
عزیزترین مهمان رو به حریم شما سپردیم. کسی رو که تموم عمر، سینهزن داغ شما بود و نام مادر، اسم اعظم آرامش قلبش بود. یا زهرا، داغ رفتن نائب بر حق پسرتون کمر روح ما رو شکسته. ما خستهایم. بیپناهیم و تو این طوفان بلا، احساس یتیمی میکنیم. تو رو به جان عزیزت حسین (ع)، روی زخم دل ما دست نوازشی بکش. او که رفت و مهمان سفرهی شما شد اما نگاه مادریات رو از ما جاموندههای دلخون نگیر که بیدعا و نگاه شما، تاب آوردن این بار سنگین رو نداریم.
یا فاطمه، خودت برای ظهور منتقمت دعا کن که تنها مرهم این داغ عظیم، رسیدن دست ما به دامان پسر توست.
این یتیمی و این اشکها، پایان راه ما نیست. بغض گلوگیریه که در نهایت با ندای اَلا یا اَهلَ العالَم پسرت در کنار کعبه میشکنه.
✍️معصومه صفدری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پنجاهوسوم
#مجتبای_سه_روزه
کاش میشد لبخند مادرهارا وقتی برای اولینبار نوزادشان را در آغوش میکشند، تفسیر کرد؛ همان لبخندهایی که از عمقِ جانشان برمیآید و هزارتا قربان صدقهٔ واقعی را توی خودش جا میدهد. همان لبخندهای بیرمقی که روی لب یک مادر مینشیند، وقتی پرستار ثمرهٔ نُهماه سختی کشیدن را میگذارد توی بغلش و با اشتیاقی وصفناپذیر میگوید:«تولد قدمِ نورسیده مبارک!»
و مادری که دستانش را با احتیاط دور تنِ نحیف و منعطف نوزاد حلقه میکند و خیره میشود به چشمهایش، به پلکهای بسته و خاموش بچهای که تکهای از جانش بوده و حالا پارهای از تنش را در دست دارد!
نگاه و لبخند در این لحظه مادرهارا، هیچوقت نمیتوان توصیف کرد..
آقامجتبای سه روزه هم حتما همین لحظه را تجربه کرده بود، وقتی توی آغوش مادرش آرام گرفته و شاید با پلکهای بسته یا شاید هم با چشم های باز و مردمکهای معصومش، لبخند مهربان مادرش را دیده بود. مادرش هم حتما به آرامی صورت پسرش را بوسیده و توی گوشش نجوا کرده بود:«سرباز امام زمانت بشی انشاالله!»
بعد توی دلش حسابی ذوق کرده بود برای روزهایی که دست مجتبی را بگیرد و راه رفتن را یادش بدهد، یا درآمدن اولین دندان شیری را برایش جشن بگیرد، یا یک روزی کولهپشتیِ مدرسه را بیندازد روی شانه پسرش و بدرقه اش کند تا مدرسه..
فقط سه روز گذشته بود از زمانی که قهرمان کوچولوی مادر پا به جهان گذاشته بود. مجتبی هنوز بلد نبود بابا بگوید. هنوز نمیتوانست مادرش را صدا بزند و با خواهرش بازی کند. هنوز نمیدانست موشک یعنی چه. شاید آن وقتی که صدای جنگندهها در آسمان پیچیده بود، مجتبای کوچولو هم از صدایش ترسیده و گریه کرده بود. یا شاید هم آرام خوابیده بود و چیزی نفهمیده بود. حتی نفهمیده بود که مادرش رفته است پیشِ خدا. اصلا هنوز نمیدانست پیشخدا رفتن یعنی چه.
همیشه میگویند پسرها مادریاند. اما به نظر من، اول مادرها پسری میشوند. یک لحظه نمیتوانند دوریِ شاخ شمشادشان را تحمل کنند. همیشه باید پسرش باشد و مادر قد و بالایش را ببیند و مدام قربان صدقه برود و ماشاالله بگوید.
شاید به خاطر همین بود که مادر آقا مجتبی هم طاقت نیاورد. هنوز چیزی نگذشته بود که یک فرشته با بالهای سفیدش آمد پیشِ مادر مجتبی، درست مثل روپوش سفید پرستارها.
لبخند میزد. توی بغلش یک قنداق بود، قنداق کوچک. آقا مجتبای کوچولو توی قنداق آرام خوابیده بود. فرشته هم قنداق را داده بود بغل مادر و گفته بود:«شهادتِ قدمِنورسیده مبارک!»
✍️ریحانه سواری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پنجاهوچهارم
#اعمال_ایرانیان
چهارشنبه، پنج فروردینِ نوروزِ یک هزار و چهارصد و پنج شمسی. کنترل تلوزیون را روی مبل رها میکنم و به صفحه نمایش خیره میشوم. این روزها کارم همین است. بیشتر از اقاجان پای شبکه خبر مینشینم و به خط قرمز منحوس زل میزنم که هر روز حامل خبریست استخوانسوز. خاطرم نیست روز چندم جنگ است تو هم فراموش کن، میان تعداد کشتهها تاریخ آنقدرها هم مهم نیست. تقویم بوی خون میدهد...از خرداد سال پیش قطره قطره بر سر روزگارمان چکیده و تکه تکه از جگرمان را به عاریه برده. به کلمهی درشتِ فوری نگاه میکنم موج هفتاد و دوم وعده صادق چهار...ذهنم سر میخورد و میرسد مقابل پوتین نظامیانی که پای لانچرها زندگی میکنند. فکر میکنم حتما کسی در خانه منتظرشان هست...همسری دارند که در دلش رخت چنگ بزنند و فرزندی...دختری دارند که هر شب پیش از خواب بپرسد«امشب بابا میاد؟!» و با لالایی هایی که از قهرمانی های پدر میشنود خواب برود. خیال میکنم سال نو پای کدام سفره نشستهاند...سبزه داشتهاند یا ماهی که بلا و قضا و قدر را دفع کند و به جانشان نخورد؟! یا کسی بعد تحویل سال رویشان را بوسیده؟! از دلم میگذرد شاید گلوله...شاید ترکش. دلم میریزد، زیرلب نادعلی میخوانم اما نمیدانم به کدام سمت فوت کنم، به سمت نظامیان لب مرز یا سربازان پشت پدافند یا حتی آنهایی که برای امنیت خیابان ایست بازرسی زدهاند؟! مامان از پای گاز میگوید : «صدایش را زیاد کن..» به خودم میآیم و کمی صدا را بالا میبرم. مجری هنوز پیراهن مشکی به تن دارد، مغموم است و عزادار اما مقاومت را میتوان در نگاهش دید. همه همینیم، مانند اقای مجری. مظلوم و منکسر. زندگی را از این ملت نمیتوانند بگیرند. امید ریشه در این خاک دارد. یک عمر است قوت زانوی کهنسالان این خاک یاعلیست و دم جوانانش یاحسین. کوچک و بزرگمان از نسل ابوعمرهایم. کیانِ ایرانی. خود به سر گذاشتهایم و سینه سپر کرده شمشیرها را برهنه نگه داشتیم تا روز موعود....مرگ صهیونیسم. قرنهاست مردم این سرزمین دعای اللهم الرزقنا شهادت میخوانند. منتهی آمال و آرزویشان رقصیدن در میدان مرگ است. اینها شعار نیست، شعور ملت ماست، اعمال ایرانیان است.
✍️حنانهعزیززاده
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت پنجاهوپنجم
#خانواده_ایران
شهر شور و حال عجیبی به خود گرفته است انگار دوباره بعد از سالها همه بچه ها دور خانه مادر جمع شدند. شهر به دهه شصت و انقلاب برگشته است همه هوای خواهر و برادر دینی خود را دارند. چای میدهند نوحه های حماسی پخش میکنند. بچه ها میدوند ومیخندند و اکثر روی صورت های شیشه ایشان نقش پرچم مادر را نگاره کرده اند. بزرگتر ها با صلابت شعار اللّه اکبر سر میدهند و با نفرت مرگ بر اسرائیل...
پرچم ایران مانند دخترک زیبا روی بر صحنه آسمان خودنمایی میکند و خودش را به دستان گرم زن و مرد سپرده است. حالا مردم مقاوم تر شده اند ،نترس تر شده اند . این مردم به قول مادر« تهدید ها را به فرصت تبدیل میکنند .»
الان شهر را بیشتر از قبل دوست دارم .مردم مهربان تر شده اند وقتی بعد اتمام تجمع ها افراد پراکنده میشوند ماشین های شخصی مانند دوست نزدیک پیشنهاد کمک و رساندن به مقصد را ندا میدهند . به یکدیگر لبخند میزنند و حالا همه متحدند..
✍️سبا عبداللهی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت پنجاهوششم
#قطره_باران
فریاد هیهات من الذله بلند شده بود
و همه نگاهها به این شعارنوشته دوخته؛
ابرها آرام میباریدند و نوازش قطرههای باران، صداها را بلندتر از قبل به گوش جهان میرساند؛ انگار که باران مژدهی پیروزی دهد و دلها را جلا بخشد.
و پرچم ایران بود که سرافرازتر از قبل در آسمان تکان میخورد!
✍️زینب قاسمزاده
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از کفِ دانشگاه
🔴 دانشگاه در موقعیت جنگ، بدون تعارف با سیاسیترین اخبار از کف دانشگاه!
📍اخبار دانشگاه در موقف جنگ و تجمعات مردمی رو با ما دنبال کنید
🪧تحلیل، یادداشت دانشجویی، گزارش میدانی از وضعیت جنگ
🔻کفِ دانشگاه باش🔺
🆔 @kdnews_net
📜روایت پنجاهوهفتم
#حسرت
بعد مدتها توانستم رفیقم را ببینم. آخر خیلی درگیر کار هایم بودم. در همه ی رفاقت ها، یک خصلت مشترکه و اون اینه که چندسال هم بگذره و دو رفیق همو ببینند بازم حرف برای گفتن دارند و پایانش با خدا.
بعد زدن حرف های نزده و ناتمام، محمد مهدی خبری تازه را به من داد. او کار هایش را کرده بود. به عنوان یکی از حافظان قران فرصت کرده بود به دیدار هرساله ی آقا در ماه رمضان برود. شاکی شدم. که چرا نگفتی اسم من رو هم بنویسند درسته حافظ نیستم اما قاری که هستم . بگو شاید درست شد و من هم بتوانم بروم. گفت صحبت میکنم و اگر کسی منصرف شد . تو رو معرفی میکنم .
یکبار دیگر هم این اتفاق افتاد. سهمیه ای داده بودند و دنبال کسی بودند تا جای یک نفر که کنسل کرده سفرش را پر کند. تا شنیدم . داوطلب شدم. اما خب دیر بود....
یکوقت هایی به سایت یا کانال خامنه ای دات آی آر میرفتم و عکس های پرتره آقا رو نگاه میکردم. فقط نگاه. منتظر بودم سخنان جدیدی و عکس های جدیدی از یار منتشر شود.
محمد مهدی رفت و برگشت. شبی برای اولین بار او رو دیدم. وقتی بغلش کردم. گفتم بوی آقا میدی. و شروع کرد به روایت از اتفاقاتی که افتاد و آقا رو دیدند. میگفت با اینکه آقا چشمش و تمام توجهش به قرانش و قاری بود . ما توجهمون به چهره آقا بود. اما چه فایده؟
آنقدر نورانیت آقا زیاد بود که تا میخواستم چهره ایشان رو نگاه کنم. انگار این نور چشمم را میزد و سرم را پایین میگرفتم.
چه بگویم که آخرین دیدار قاریان بود. چه کنم که آخرین دیدار مردمی بود.
اولین پیامی که دادم . ۳۰ دقیقه بعد اعلام خبر شهادت آقا بود. به محمد مهدی:
"خوشبحالت که رفتی و از نزدیک او رو دیدی"
و من ماندم و حسرتی و داغ و دلتنگی که حتی گریه هم توان ابراز آن را نداشت و مرا تا حد خفگی می برد.
✍️عرفان دهقانی(آقای عین دال)
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
زمان:
حجم:
4.1M
🎧#پادکست2️⃣2️⃣
با موضوع صلح تحمیلی
📜کلان روایت:
تسخیر ذهن با صلح نمایی
🔴خرده روایت:
رد صلحتحمیلی،بلوغ تاریخی یک تمدن بیدار است.
🎙️گوینده:ملیکا زارع
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞