eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
149 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مدرسه کنشگری
@school_activismنشست دوم روایت صلح_۲۰۲۶_۰۳_۲۹_۰۲_۱۰_۳۶_۱۲۹.mp3
زمان: حجم: 23.3M
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــت‌های رویــــــداد 🔻فایل صوتی باموضوع ‌قطعنامه ۵۹۸؛ پایان جنگ یا آغاز یک بازخوانی تلخ؟ بررسی روند پذیرش این قطعنامه، فضای سیاسی و نظامی پیش از اون و درس‌های این تجربه برای مدیریت بحران‌های آینده. ‌🎙️استاد عباس صفائی‌مهر ▪️پیوند ویدیو ضبط‌شده نشست ‌▫️نشست اول (قبلی) 🔻@school_activism
📜 روایت پنجاه‌و‌یکم در روز ۲۴ جنگ رمضان، به دست‌ها فکر می‌کنم؛ به دست‌های آن مرد نارنجی‌پوش که صبح‌ها با صدای جارو کشیدنش در کوچه بیدار می‌شوم، صدایی که می‌گوید بیرون از خانه خیابانی تمیز مهمان چشمانم است، به دست‌هایی که هر سال عید در پارک نزدیک خانه ما رز قرمز می‌کارد و در بلوار کنار درخت‌های توت، رز سفید. همین چند روز پیش در خلوتی خیابان با کمی ترس برای نماز عید می‌رفتم که با دیدن دست‌های مرد نارنجی‌پوشی که کیسه‌های زباله را جمع می‌کرد دلم قرص شد. به دست‌های آن مردان نارنجی‌پوشی فکر می‌کنم که کیف‌های پر از پول را به صاحبانشان بر می‌گرداند، به دست‌های آن پاکبانی فکر می‌کنم که درخت‌ها و چمن‌های گلستان شهدا را آب می‌داد. وقتی من سراغ مزار شهیدی را گرفتم با لبخند من را برد سرمزارش و گفت: من همه شهدا را می‌شناسم هر کسی مزار شهیدی را پیدا نمی‌کند سراغ من می‌آید. من حتی دارم به دست‌های آن پاکبانی که در حمله تروریستی داعش به مرقد امام شهید شد، هم فکر می‌کنم. حالا نشسته‌ام جلوی تلویزیون و به دست‌های مردان نارنجی پوشی نگاه می‌کنم که پرچم ایران را بالا برده‌اند، دست‌های مردان نارنجی‌پوشی که تابوت شهید نارنجی‌پوشی را بر دوش گرفته‌اند و دست مرد نارنجی‌پوشی پیچیده در پرچم ایران، که در دست خداست. ✍زینب گلستانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پنجاه‌و‌دوم ما عزیزتر از جان‌مون رو از دست دادیم. همون کسی که بهانه‌ی بیدار شدن‌مون و پناهگاه دلتنگی‌هامون بود. وقتی ستون خیمه‌ی وجودت می‌شکنه، وقتی اون نگاه پرصلابت رو از تو می‌گیرن، دیگه زنده موندن یا رفتن چه تفاوتی داره؟ ما الان در امتداد خون او ایستادیم و مرگ، حقیرترین واژه‌اییه که می‌تونید در برابر این اراده‌ی زخم‌خورده اما بی‌باک به زبون بیارید. روضه‌ی مادر رو که می‌ذارم، طوفان بی‌قراری‌هام عجیب آروم می‌گیره. نه اینکه داغ رفتنت سبک شده باشه، نه… دلم فقط به این خاطر آروم می‌شه که می‌دونم قلب خسته‌ی تو هم همیشه با همین نام آروم می‌گرفت. ای مادر پهلو شکسته... عزیزترین مهمان رو به حریم شما سپردیم. کسی رو که تموم عمر، سینه‌زن داغ شما بود و نام مادر، اسم اعظم آرامش قلبش بود. یا زهرا، داغ رفتن نائب بر حق پسرتون کمر روح ما رو شکسته. ما خسته‌ایم. بی‌پناهیم و تو این طوفان بلا، احساس یتیمی می‌کنیم. تو رو به جان عزیزت حسین (ع)، روی زخم دل ما دست نوازشی بکش. او که رفت و مهمان سفره‌ی شما شد اما نگاه مادری‌ات رو از ما جامونده‌های دل‌خون نگیر که بی‌دعا و نگاه شما، تاب آوردن این بار سنگین رو نداریم. یا فاطمه، خودت برای ظهور منتقمت دعا کن که تنها مرهم این داغ عظیم، رسیدن دست ما به دامان پسر توست. این یتیمی و این اشک‌ها، پایان راه ما نیست. بغض گلوگیریه که در نهایت با ندای اَلا یا اَهلَ العالَم پسرت در کنار کعبه می‌شکنه. ✍️معصومه صفدری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پنجاه‌وسوم کاش می‌شد لبخند مادرهارا وقتی برای اولین‌بار نوزادشان را در آغوش می‌کشند، تفسیر کرد؛ همان لبخندهایی که از عمقِ جانشان برمی‌آید و هزارتا قربان صدقهٔ واقعی را توی خودش جا می‌دهد. همان لبخندهای بی‌رمقی که روی لب یک مادر می‌نشیند، وقتی پرستار ثمرهٔ نُه‌ماه سختی کشیدن را می‌گذارد توی بغلش و با اشتیاقی وصف‌ناپذیر می‌گوید:«تولد قدمِ نورسیده مبارک!» و مادری که دستانش را با احتیاط دور تنِ نحیف و منعطف نوزاد حلقه می‌کند و خیره می‌شود به چشم‌هایش، به پلک‌های بسته و خاموش بچه‌ای که تکه‌ای از جانش بوده و حالا پاره‌ای از تنش را در دست دارد! نگاه و لبخند در این لحظه مادرهارا، هیچوقت نمی‌توان توصیف کرد.. آقامجتبای سه روزه هم حتما همین لحظه را تجربه کرده بود، وقتی توی آغوش مادرش آرام گرفته و شاید با پلک‌های بسته یا شاید هم با چشم های باز و مردمک‌های معصومش، لبخند مهربان مادرش را دیده بود. مادرش هم حتما به آرامی صورت پسرش را بوسیده و توی گوشش نجوا کرده بود:«سرباز امام زمانت بشی انشاالله!» بعد توی دلش حسابی ذوق کرده بود برای روزهایی که دست مجتبی را بگیرد و راه رفتن را یادش بدهد، یا درآمدن اولین دندان شیری را برایش جشن بگیرد، یا یک روزی کوله‌پشتیِ مدرسه را بیندازد روی شانه پسرش و بدرقه اش کند تا مدرسه.. فقط سه روز گذشته بود از زمانی که قهرمان کوچولوی مادر پا به جهان گذاشته بود. مجتبی هنوز بلد نبود بابا بگوید. هنوز نمی‌توانست مادرش را صدا بزند و با خواهرش بازی کند. هنوز نمی‌دانست موشک یعنی چه. شاید آن وقتی که صدای جنگنده‌ها در آسمان پیچیده بود، مجتبای کوچولو هم از صدایش ترسیده و گریه کرده بود. یا شاید هم آرام خوابیده بود و چیزی نفهمیده بود. حتی نفهمیده بود که مادرش رفته است پیشِ خدا. اصلا هنوز نمی‌دانست پیش‌خدا رفتن یعنی چه. همیشه می‌گویند پسرها مادری‌اند. اما به نظر من، اول مادرها پسری می‌شوند. یک لحظه نمی‌توانند دوریِ شاخ شمشادشان را تحمل کنند. همیشه باید پسرش باشد و مادر قد و بالایش را ببیند و مدام قربان صدقه برود و ماشاالله بگوید. شاید به خاطر همین بود که مادر آقا مجتبی هم طاقت نیاورد. هنوز چیزی نگذشته بود که یک فرشته با بال‌های سفیدش آمد پیشِ مادر مجتبی، درست مثل روپوش سفید پرستارها. لبخند می‌زد. توی بغلش یک قنداق بود، قنداق کوچک. آقا مجتبای کوچولو توی قنداق آرام خوابیده بود. فرشته هم قنداق را داده بود بغل مادر و گفته بود:«شهادتِ قدمِ‌نورسیده مبارک!» ✍️ریحانه سواری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت پنجاه‌و‌چهارم چهارشنبه، پنج فروردینِ نوروزِ یک هزار و چهارصد و پنج شمسی. کنترل تلوزیون را روی مبل رها میکنم و به صفحه نمایش خیره میشوم. این روزها کارم همین است. بیشتر از اقاجان پای شبکه خبر مینشینم و به خط قرمز منحوس زل میزنم که هر روز حامل خبریست استخوان‌سوز. خاطرم نیست روز چندم جنگ است تو هم فراموش کن، میان تعداد کشته‌ها تاریخ آنقدرها هم مهم نیست. تقویم بوی خون میدهد...از خرداد سال پیش قطره قطره بر سر روزگارمان چکیده و تکه تکه از جگرمان را به عاریه برده. به کلمه‌ی درشتِ فوری نگاه میکنم موج هفتاد و دوم وعده صادق چهار...ذهنم سر میخورد و میرسد مقابل پوتین نظامیانی که پای لانچرها زندگی میکنند. فکر می‌کنم حتما کسی در خانه منتظرشان هست...همسری دارند که در دلش رخت چنگ بزنند و فرزندی...دختری دارند که هر شب پیش از خواب بپرسد«امشب بابا میاد؟!» و با لالایی هایی که از قهرمانی های پدر میشنود خواب برود. خیال میکنم سال نو پای کدام سفره نشسته‌اند...سبزه داشته‌اند یا ماهی که بلا و قضا و قدر را دفع کند و به جانشان نخورد؟! یا کسی بعد تحویل سال رویشان را بوسیده؟! از دلم میگذرد شاید گلوله...شاید ترکش. دلم میریزد، زیرلب نادعلی می‌خوانم اما نمیدانم به کدام سمت فوت کنم، به سمت نظامیان لب مرز یا سربازان پشت پدافند یا حتی آنهایی که برای امنیت خیابان ایست بازرسی زده‌اند؟! مامان از پای گاز می‌گوید : «صدایش را زیاد کن..» به خودم می‌آیم و کمی صدا را بالا میبرم. مجری هنوز پیراهن مشکی به تن دارد، مغموم است و عزادار اما مقاومت را میتوان در نگاهش دید. همه همینیم، مانند اقای مجری. مظلوم و منکسر. زندگی را از این ملت نمی‌توانند بگیرند. امید ریشه در این خاک دارد‌. یک عمر است قوت زانوی کهنسالان این خاک یاعلی‌ست و دم جوانانش یاحسین. کوچک و بزرگمان از نسل ابوعمره‌ایم. کیانِ ایرانی. خود به سر گذاشته‌ایم و سینه سپر کرده شمشیرها را برهنه نگه داشتیم تا روز موعود....مرگ صهیونیسم. قرنهاست مردم این سرزمین دعای اللهم الرزقنا شهادت میخوانند. منتهی آمال و آرزویشان رقصیدن در میدان مرگ است. اینها شعار نیست، شعور ملت ماست، اعمال ایرانیان است. ✍️حنانه‌عزیززاده ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت پنجاه‌و‌پنجم شهر شور و حال عجیبی به خود گرفته است انگار دوباره بعد از سالها همه بچه ها دور خانه مادر جمع شدند. شهر به دهه شصت و انقلاب برگشته است همه هوای خواهر و برادر دینی خود را دارند. چای میدهند نوحه های حماسی پخش میکنند. بچه ها میدوند و‌میخندند و اکثر روی صورت های شیشه ایشان نقش پرچم مادر را نگاره کرده اند. بزرگتر ها با صلابت شعار اللّه اکبر سر میدهند و با نفرت مرگ بر اسرائیل... پرچم ایران مانند دخترک زیبا روی بر صحنه آسمان خودنمایی می‌کند و خودش را به دستان گرم زن و مرد سپرده است. حالا مردم مقاوم تر شده اند ،نترس تر شده اند . این مردم به قول مادر« تهدید ها را به فرصت تبدیل میکنند .» الان شهر را بیشتر از قبل دوست دارم .مردم مهربان تر شده اند وقتی بعد اتمام تجمع ها افراد پراکنده می‌شوند ماشین های شخصی مانند دوست نزدیک پیشنهاد کمک و رساندن به مقصد را ندا میدهند . به یکدیگر لبخند میزنند و حالا همه متحدند.. ✍️سبا عبداللهی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت پنجاه‌و‌ششم فریاد هیهات من الذله بلند شده بود و همه نگاه‌ها به این شعارنوشته دوخته؛ ابرها آرام می‌باریدند و نوازش قطره‌های باران، صداها را بلندتر از قبل به گوش جهان می‌رساند؛ انگار که باران مژده‌ی پیروزی دهد و دل‌ها را جلا بخشد. و پرچم ایران بود که سرافرازتر از قبل در آسمان تکان می‌خورد! ✍️زینب قاسم‌زاده ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از کفِ دانشگاه
🔴 دانشگاه در موقعیت جنگ، بدون تعارف با سیاسی‌ترین اخبار از کف دانشگاه! 📍اخبار دانشگاه در موقف جنگ و تجمعات مردمی رو با ما دنبال کنید 🪧تحلیل، یادداشت دانشجویی، گزارش میدانی از وضعیت جنگ 🔻کفِ دانشگاه باش🔺 🆔 @kdnews_net
📜روایت پنجاه‌و‌هفتم بعد مدتها توانستم رفیقم را ببینم. آخر خیلی درگیر کار هایم بودم. در همه ی رفاقت ها، یک خصلت مشترکه و اون اینه که چندسال هم بگذره و دو رفیق همو ببینند بازم حرف برای گفتن دارند و پایانش با خدا. بعد زدن حرف های نزده و ناتمام، محمد مهدی خبری تازه را به من داد. او کار هایش را کرده بود. به عنوان یکی از حافظان قران فرصت کرده بود به دیدار هرساله ی آقا در ماه رمضان برود. شاکی شدم. که چرا نگفتی اسم من رو هم بنویسند درسته حافظ نیستم اما قاری که هستم . بگو شاید درست شد و من هم بتوانم بروم. گفت صحبت میکنم و اگر کسی منصرف شد . تو رو معرفی میکنم . یکبار دیگر هم این اتفاق افتاد. سهمیه ای داده بودند و دنبال کسی بودند تا جای یک نفر که کنسل کرده سفرش را پر کند. تا شنیدم . داوطلب شدم. اما خب دیر بود.... یکوقت هایی به سایت یا کانال خامنه ای دات آی آر میرفتم و عکس های پرتره آقا رو نگاه میکردم. فقط نگاه. منتظر بودم سخنان جدیدی و عکس های جدیدی از یار منتشر شود. محمد مهدی رفت و برگشت. شبی برای اولین بار او رو دیدم. وقتی بغلش کردم. گفتم بوی آقا میدی. و شروع کرد به روایت از اتفاقاتی که افتاد و آقا رو دیدند. میگفت با اینکه آقا چشمش و تمام توجهش به قرانش و قاری بود . ما توجهمون به چهره آقا بود. اما چه فایده؟ آنقدر نورانیت آقا زیاد بود که تا میخواستم چهره ایشان رو نگاه کنم. انگار این نور چشمم را میزد و سرم را پایین میگرفتم. چه بگویم که آخرین دیدار قاریان بود. چه کنم که آخرین دیدار مردمی بود. اولین پیامی که دادم . ۳۰ دقیقه بعد اعلام خبر شهادت آقا بود. به محمد مهدی: "خوشبحالت که رفتی و از نزدیک او رو دیدی" و من ماندم و حسرتی و داغ و دلتنگی که حتی گریه هم توان ابراز آن را نداشت و مرا تا حد خفگی می برد. ✍️عرفان دهقانی(آقای عین دال) ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
رادیو روایت.mp3
زمان: حجم: 4.1M
🎧️⃣2️⃣ با موضوع صلح تحمیلی 📜کلان روایت: تسخیر ذهن با صلح نمایی 🔴خرده روایت: رد صلح‌تحمیلی،بلوغ تاریخی یک تمدن بیدار است. 🎙️گوینده:ملیکا زارع ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت پنجاه‌و‌هشتم دوست داشتم آنجا باشم. دلیلش را هم نمی‌دانستم.گفته بودند اگر کسی خواست بیاید، باید ساعت هفت جلوی در خانه‌ی شهید باشد. تا افطار کنم ساعت نزدیک هفت شده بود. با خودم گفتم تا بخواهم نماز هم بخوانم مراسم تمام میشود. نمازم که تمام شد ساعت به هشت نزدیک شده بود. دو دل بودم بروم یا نه، چادرم را سر کردم و از خانه بیرون زدم. هیچ کس توی کوچه نبود آدرس منزلشان را هم نداشتم. جلوی مسجد هم کسی نبود که آدرس بپرسم. با خودم گفتم لابد مراسم تمام شده. ولی دلم نیامد برگردم. گفتم میروم، لااقل یک فاتحه‌ای دم درشان میخوانم و برمیگردم. چندباری خواستم از کسبه‌ای یا کسی آدرس منزل شهید را بپرسم، ولی نپرسیدم. محدوده را میشناختم ولی مقصد را نه. دلم یکجور عجیبی میزد. حال عجیب‌تری هم داشتم. تا رسیدم، جمع خانمها هم جمع شد. گرم حرف زدن و سلام و احوالپرسی بودم که چند تا از بچه‌های مسجد هم آمدند. همه از همه جا آمده بودند. بغضی غریب گلویم را گرفته بود ولی چشمهایم برای چند دانه اشک خساست می‌کردند. راه را باز کردند تا خانم جوان که عکس شهید توی بغلش بود رد شود. می‌گفتند نامزد شهید است و عید عروسی‌شان بود. می‌خواستند به خانه‌ی خودشان بروند. یکی میگفت، حتی جهیزیه‌اش را هم چیده بودند. آن یکی میگفت، چطور می‌خواهند وسایل‌های خانه‌ی‌شان را جمع کنند. یکی دلش می‌سوخت و آن یکی با گوشه‌ی چادرش اشک چشمش را پاک میکرد‌. آن یکی میگفت خدا به داد دل مادرش برسد. یاد عروس حضرت قاسم افتادم. من فقط گوش میکردم. دلم میسوخت. چشمهایم هم، ولی نم پس نمی‌دادند. همه حیدر حیدر می‌گفتند و شعار می‌دادند. نزدیک به یک ساعت سر پا ایستاده بودم. هم پاهایم هم کمرم درد گرفته بود. به مادر یکی از بچه‌های کلاس گفتم، بروم جایی پیدا کنم بلکه کمی تکیه بدهم. جلوی در، جمعیت کمتری بود. به در تکیه دادم. عکس شهید روبه‌رویم بود. انگار خون توی رگهایم فوران کرد.‌ جگرم سوخت. گر گرفتم، نفسم بالا نمی آمد. هی صدایم را بلند کردم و هی بلند کردم. دیگر به جیغ کشیدن رسیده بودم. آن لحظه دوست داشتم بلندترین صدای دنیا را داشته باشم تا بتوانم فریاد بزنم و مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بگویم. کسی مرا نمی شناخت. خانمهایی که کنارم بودند. داشتند یک جور عجیبی نگاهم می‌کردند. شاید هم رفتار من عجیب بود. انگار جنون گرفته بودم. شاید هم،خونم به جوش آمده بود. عکس شهید جلوی چشمم بود.بیست و چند سال بیشتر نداشت. همسرش یک قاب عکس گرفته بود و صورت به صورت قاب گذاشته بود. کوچه از خشم پر بود. غم از آسمان می‌بارید. کوچه بارید آسمان بارید من هم ... ✍️فریده حیدری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
@school_activismنشست سوم پرونده روایت صلح (2).mp3
زمان: حجم: 37.5M
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــت‌های رویــــــداد 🔻فایل صوتی باموضوع ‌از قرارداد الجزایر تا قطعنامه ۵۹۸ درس‌های صلح برای ایران امروز (ادغامی از نشست‌های قبلی) ‌🎙️استاد عباس صفائی‌مهر ▪️پیوند ویدیو ضبط‌شده نشست ‌▫️نشست دوم (قبلی) 🔻@school_activism