📜روایت پنجاهوپنجم
#خانواده_ایران
شهر شور و حال عجیبی به خود گرفته است انگار دوباره بعد از سالها همه بچه ها دور خانه مادر جمع شدند. شهر به دهه شصت و انقلاب برگشته است همه هوای خواهر و برادر دینی خود را دارند. چای میدهند نوحه های حماسی پخش میکنند. بچه ها میدوند ومیخندند و اکثر روی صورت های شیشه ایشان نقش پرچم مادر را نگاره کرده اند. بزرگتر ها با صلابت شعار اللّه اکبر سر میدهند و با نفرت مرگ بر اسرائیل...
پرچم ایران مانند دخترک زیبا روی بر صحنه آسمان خودنمایی میکند و خودش را به دستان گرم زن و مرد سپرده است. حالا مردم مقاوم تر شده اند ،نترس تر شده اند . این مردم به قول مادر« تهدید ها را به فرصت تبدیل میکنند .»
الان شهر را بیشتر از قبل دوست دارم .مردم مهربان تر شده اند وقتی بعد اتمام تجمع ها افراد پراکنده میشوند ماشین های شخصی مانند دوست نزدیک پیشنهاد کمک و رساندن به مقصد را ندا میدهند . به یکدیگر لبخند میزنند و حالا همه متحدند..
✍️سبا عبداللهی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت پنجاهوششم
#قطره_باران
فریاد هیهات من الذله بلند شده بود
و همه نگاهها به این شعارنوشته دوخته؛
ابرها آرام میباریدند و نوازش قطرههای باران، صداها را بلندتر از قبل به گوش جهان میرساند؛ انگار که باران مژدهی پیروزی دهد و دلها را جلا بخشد.
و پرچم ایران بود که سرافرازتر از قبل در آسمان تکان میخورد!
✍️زینب قاسمزاده
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از کفِ دانشگاه
🔴 دانشگاه در موقعیت جنگ، بدون تعارف با سیاسیترین اخبار از کف دانشگاه!
📍اخبار دانشگاه در موقف جنگ و تجمعات مردمی رو با ما دنبال کنید
🪧تحلیل، یادداشت دانشجویی، گزارش میدانی از وضعیت جنگ
🔻کفِ دانشگاه باش🔺
🆔 @kdnews_net
📜روایت پنجاهوهفتم
#حسرت
بعد مدتها توانستم رفیقم را ببینم. آخر خیلی درگیر کار هایم بودم. در همه ی رفاقت ها، یک خصلت مشترکه و اون اینه که چندسال هم بگذره و دو رفیق همو ببینند بازم حرف برای گفتن دارند و پایانش با خدا.
بعد زدن حرف های نزده و ناتمام، محمد مهدی خبری تازه را به من داد. او کار هایش را کرده بود. به عنوان یکی از حافظان قران فرصت کرده بود به دیدار هرساله ی آقا در ماه رمضان برود. شاکی شدم. که چرا نگفتی اسم من رو هم بنویسند درسته حافظ نیستم اما قاری که هستم . بگو شاید درست شد و من هم بتوانم بروم. گفت صحبت میکنم و اگر کسی منصرف شد . تو رو معرفی میکنم .
یکبار دیگر هم این اتفاق افتاد. سهمیه ای داده بودند و دنبال کسی بودند تا جای یک نفر که کنسل کرده سفرش را پر کند. تا شنیدم . داوطلب شدم. اما خب دیر بود....
یکوقت هایی به سایت یا کانال خامنه ای دات آی آر میرفتم و عکس های پرتره آقا رو نگاه میکردم. فقط نگاه. منتظر بودم سخنان جدیدی و عکس های جدیدی از یار منتشر شود.
محمد مهدی رفت و برگشت. شبی برای اولین بار او رو دیدم. وقتی بغلش کردم. گفتم بوی آقا میدی. و شروع کرد به روایت از اتفاقاتی که افتاد و آقا رو دیدند. میگفت با اینکه آقا چشمش و تمام توجهش به قرانش و قاری بود . ما توجهمون به چهره آقا بود. اما چه فایده؟
آنقدر نورانیت آقا زیاد بود که تا میخواستم چهره ایشان رو نگاه کنم. انگار این نور چشمم را میزد و سرم را پایین میگرفتم.
چه بگویم که آخرین دیدار قاریان بود. چه کنم که آخرین دیدار مردمی بود.
اولین پیامی که دادم . ۳۰ دقیقه بعد اعلام خبر شهادت آقا بود. به محمد مهدی:
"خوشبحالت که رفتی و از نزدیک او رو دیدی"
و من ماندم و حسرتی و داغ و دلتنگی که حتی گریه هم توان ابراز آن را نداشت و مرا تا حد خفگی می برد.
✍️عرفان دهقانی(آقای عین دال)
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
زمان:
حجم:
4.1M
🎧#پادکست2️⃣2️⃣
با موضوع صلح تحمیلی
📜کلان روایت:
تسخیر ذهن با صلح نمایی
🔴خرده روایت:
رد صلحتحمیلی،بلوغ تاریخی یک تمدن بیدار است.
🎙️گوینده:ملیکا زارع
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت پنجاهوهشتم
#قاب_عکس
دوست داشتم آنجا باشم. دلیلش را هم نمیدانستم.گفته بودند اگر کسی خواست بیاید، باید ساعت هفت جلوی در خانهی شهید باشد.
تا افطار کنم ساعت نزدیک هفت شده بود.
با خودم گفتم تا بخواهم نماز هم بخوانم مراسم تمام میشود. نمازم که تمام شد ساعت به هشت نزدیک شده بود. دو دل بودم بروم یا نه، چادرم را سر کردم و از خانه بیرون زدم. هیچ کس توی کوچه نبود آدرس منزلشان را هم نداشتم. جلوی مسجد هم کسی نبود که آدرس بپرسم. با خودم گفتم لابد مراسم تمام شده.
ولی دلم نیامد برگردم. گفتم میروم، لااقل یک فاتحهای دم درشان میخوانم و برمیگردم.
چندباری خواستم از کسبهای یا کسی آدرس منزل شهید را بپرسم، ولی نپرسیدم.
محدوده را میشناختم ولی مقصد را نه.
دلم یکجور عجیبی میزد. حال عجیبتری هم داشتم.
تا رسیدم، جمع خانمها هم جمع شد. گرم حرف زدن و سلام و احوالپرسی بودم که چند تا از بچههای مسجد هم آمدند.
همه از همه جا آمده بودند.
بغضی غریب گلویم را گرفته بود ولی چشمهایم برای چند دانه اشک خساست میکردند.
راه را باز کردند تا خانم جوان که عکس شهید توی بغلش بود رد شود.
میگفتند نامزد شهید است و عید عروسیشان بود.
میخواستند به خانهی خودشان بروند.
یکی میگفت، حتی جهیزیهاش را هم چیده بودند.
آن یکی میگفت، چطور میخواهند وسایلهای خانهیشان را جمع کنند.
یکی دلش میسوخت و آن یکی با گوشهی چادرش اشک چشمش را پاک میکرد.
آن یکی میگفت خدا به داد دل مادرش برسد.
یاد عروس حضرت قاسم افتادم.
من فقط گوش میکردم.
دلم میسوخت.
چشمهایم هم،
ولی نم پس نمیدادند.
همه حیدر حیدر میگفتند و شعار میدادند.
نزدیک به یک ساعت سر پا ایستاده بودم. هم پاهایم هم کمرم درد گرفته بود.
به مادر یکی از بچههای کلاس گفتم، بروم جایی پیدا کنم بلکه کمی تکیه بدهم.
جلوی در، جمعیت کمتری بود.
به در تکیه دادم.
عکس شهید روبهرویم بود.
انگار خون توی رگهایم فوران کرد.
جگرم سوخت.
گر گرفتم، نفسم بالا نمی آمد.
هی صدایم را بلند کردم و هی بلند کردم. دیگر به جیغ کشیدن رسیده بودم.
آن لحظه دوست داشتم بلندترین صدای دنیا را داشته باشم تا بتوانم فریاد بزنم و مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل بگویم.
کسی مرا نمی شناخت. خانمهایی که کنارم بودند. داشتند یک جور عجیبی نگاهم میکردند. شاید هم رفتار من عجیب بود.
انگار جنون گرفته بودم.
شاید هم،خونم به جوش آمده بود.
عکس شهید جلوی چشمم بود.بیست و چند سال بیشتر نداشت.
همسرش یک قاب عکس گرفته بود و صورت به صورت قاب گذاشته بود.
کوچه از خشم پر بود.
غم از آسمان میبارید.
کوچه بارید
آسمان بارید
من هم ...
✍️فریده حیدری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
@school_activismنشست سوم پرونده روایت صلح (2).mp3
زمان:
حجم:
37.5M
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــتهای
رویــــــداد #پرونده_روایت_صلح
🔻فایل صوتی #نشست_سوم
باموضوع از قرارداد الجزایر تا قطعنامه ۵۹۸ درسهای صلح برای ایران امروز (ادغامی از نشستهای قبلی)
🎙️استاد عباس صفائیمهر
▪️پیوند ویدیو ضبطشده نشست
▫️نشست دوم (قبلی)
🔻@school_activism
📜روایت پنجاهونهم
#زخم_تازه
الان دو ساعت است که جارو وسط خانه مانده. نشستم روی مبل و از این کانال به آن گروه در رفت و آمدم. هیچ چیز از اخبار جنگ درنمیآید. یکی خبر ترور و انفجار میگذارد، آن یکی تکذیب میکند. از آب گِل آلود این روزها دنبال ویو و ممبرند. از گوشی حالم به هم میخورد. میاندازمش کنار. ولی توان بلند شدن و تمام کردن جاروی اتاق را هم ندارم. چقدر مبلها کثیف شدند. جای انگشتها، روی دستههای چوبی راه میروند. چرک رفته به خورد پارچهشان. خیر سرم ماه قبل اسپری سطوح چوبی خریده بودم و فوم پاک کنندهی مبلمان و فرش؛ که از پذیرایی استارت خانه تکانی را بزنم. بلند میشوم و میروم جلوی پنجره. باد گوشه پارچهی مشکی روی دیوارمان تکان میدهد. خانهی روبهرو هنوز درش بازست. از همان روز اول جنگ که خبر شهادت برادرش را دادند، یک لحظه از رفت و آمد خالی نشده. با این گرد و خاکی که توی کوچه بلند شده، یک گردگیری حسابی هم میافتد بارم. پنجره را میبندم.
نگاهم را میچرخانم توی خانه. چقدر نقشه داشتم برای نونوار کردنش. میخواستم رومیزیها را عوض کنم. یک رول برچسب بخرم و رنگ و روی تازهای به آشپزخانه بدهم. فرشها را تصور میکردم که با کف و فرچه افتادم به جانشان و حسابی برق میزنند. حتی دلم میخواست یک قوطی رنگ بخرم. طاقچهی پنجرهی گوشه خانه را روح تازه ببخشم. بعد با چندتا گلدان و یک قفسهی چوبی، یک کنج آرامش برای خودم درست کنم. بعدازظهرهای کشدار بهار را با یک لیوان چای بشینم آنجا و کتاب بخوانم. حالا توی جارو کردن خانه ماندهام.
شاید اگر پارسال بود، از همان در ورودی، بوی تمیزی میپاشید توی صورت آدم. الان داشتم دل و رودهی ماهی را میریختم بیرون و تویش را پر میکردم از سبزیجات معطر که تا شب حسابی مغز پخت شود.
یا صبح را خالی میگذاشتم برای چرخیدن توی بازار و تماشای بساط ماهیگلی فروشها و ذوق و شوق مردم برای سال جدید.
شاید هم وسط چسب و کاغذ کادوها نشسته بودم به آماده کردن عیدی بچهها. یا مثلاً خانه پر بود از بوی وانیلِ شیرینیهای توی فر.
فردا عید است. هم عید نوروز و هم عید فطر. همیشه عاشق نوروز و آدابش بودم. موقع تحویل سال حتما فانوس را روشن میکردم که نور بپاشد به سال جدید. حتما یک ظرف آب میگذاشتم روی سفره هفت سین که روشنایی باشد. حتما در و پنجرهها را باز میکردم که انرژی نو شدن سال راه به خانهمان پیدا کند. حتما از قبل اسفند دود کن را میگذاشتم روی گاز تا داغ شود. حتما قرآن را باز میکردم که آیاتش معجزه کند توی قلبم. حتما روی سفره گز و شیرینی میچیدم که وقتی سال تحویل شد، کام شیرین شویم. حواسم بود حتما موقع پیام نوروزی رهبر، اهل خانه را ساکت کنم تا آهنگ حول حالنایش بنشیند به وجودمان.
عید فطر که از اینها برایم عیدتر و مبارکتر بود همیشه. دلم میخواست حتی برای یک بار هم که شده خودم ماه را ببینم. میرفتم روی پشت بام و زل میزدم به کرانهی آسمان تا شاید از لا به لای ابرهای نارنجی بشود آن تار نازک نورانی را دید. از شب قبل زیر انداز و دعای قنوت را میگذاشتم سر دست. صبح عید، نونوار راه میفتادم برای نماز. عاشق همنوایی تکبیرهای قبل نماز بودم همیشه. وسط نماز هوس میکردم گوشی را از جیب بیرون بکشم و آن صحنهی دستهای به دعا بالا رفته بی انتهای صف نمازگزارها را ثبت و ضبط کنم برای خودم.
فردا عید است. هم عید نوروز و هم عید فطر. هنوز نمیدانم چطور سال را تحویل کنم و نماز عید را بخوانم، وقتی یک حفرهی عمیق توی قلبم مانده از زخمی که هنوز تازهی تازهاست.
✍️راضیه رئیسیان
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت شصتم
#همرزم
تمام شرک در برابر تمام حق
جنگ شیاطین و سربازان خدا
جبهه حق و جبهه باطل
تمام توصیفات را شنیدم و کف خیابانها دیدم. مردمی را که شاید صنمی با این آب و خاک نداشته باشند و شناسنامه شان هم مُهر جمهوری اسلامی ایران نخورده باشد بین جمعیت دیدم که چه عاشقانه پرچم میچرخاندند.
آمده بودند بگویند ما گرچه با شما اشتراکی در زبان نداشته و به واسطه مرز بندی های سیاسی جدا افتاده باشیم ولی همرزمیم و کنار هم میجنگیم.
نمیدانم فقط منم که احساس میکنم این جنگ فرق دارد؟ حس عجیبی دارد؟
کل دنیا چشمش به ایرانی است که ۴۷ سال تحریم کمرش را خم نکرد. زیر شدید ترین تخریب های رسانه ای در جهان بود. روز اول جنگ بلند پایه ترین فرماندهان نظامی اش را از دست داد و ایرانی که رهبرش ترور شد.
حال همان ایران شده گره کوری که ابر قدرت های پوشالی این جهان توان باز کردندش را ندارند.
این جبهه حق است، جبههای که مظلوم میداند در پس پیروزی آن است که ناجیاش میآید.
حال جهان ناخودآگاه به این جمله رسیده است که:
"جمهوری اسلامی ایران حرم است🇮🇷"
✍️نسیبه سادات
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت شصتویکم
#شجره_طیبه
در صبحی سرد و برفی ، مدرسه «شجره طیبه» در میناب، مثل همیشه پر از شور و زندگی بود. صدای خندههای کودکانه در حیاط میپیچید و دانشآموزان، با لباسهای ساده و دلهای پاک، خود را برای شروع یک روز دیگر از درس و دوستی آماده میکردند. هیچکس نمیدانست که این روز، قرار است به تلخترین خاطرهای تبدیل شود که تاریخ آن منطقه هرگز فراموش نخواهد کرد.
کلاسها آغاز شده بود. معلمها با عشق درس میدادند و بچهها با شوق گوش میسپردند. در یکی از کلاسها، معلم درباره آیندهای روشن صحبت میکرد و از آرزوهایی میگفت که هرکدام از این کودکان در دل داشتند؛ آرزوهایی ساده اما بزرگ: پزشک شدن، معلم شدن، ساختن دنیایی بهتر. اما ناگهان، سکوت کلاسها با صدایی مهیب شکسته شد.
صدای انفجاری سهمگین، زمین و آسمان را به لرزه درآورد. گرد و خاک همهجا را فرا گرفت و فریادها جای خندهها را گرفت. دیوارهای مدرسه فرو ریختند و کلاسهایی که لحظاتی پیش پر از امید بودند، در میان آوار خاموش شدند. حادثهای هولناک رخ داده بود؛ انفجاری که جان ۱۶۵ دانشآموز معصوم را گرفت و قلب یک شهر را داغدار کرد.
مردم میناب، سراسیمه به سوی مدرسه دویدند. مادرانی که نام فرزندانشان را فریاد میزدند، پدرانی که با دستان لرزان آوار را کنار میزدند و معلمانی که با چشمانی اشکبار به دنبال شاگردانشان میگشتند. صحنهای شکل گرفته بود که هیچ واژهای توان توصیف کامل آن را نداشت. امید و ناامیدی در هم تنیده شده بود و هر لحظه، خبر تلختری از دل آوار بیرون میآمد.
در میان این فاجعه، داستانهای کوچکی از شجاعت و ایثار نیز دیده میشد. دانشآموزانی که در آخرین لحظات، دست دوستانشان را رها نکردند. معلمی که تا آخرین نفس تلاش کرد جان شاگردانش را نجات دهد. و مردمی که بدون درنگ، برای کمک به میدان آمدند. این صحنهها نشان میداد که حتی در تاریکترین لحظات، نور انسانیت خاموش نمیشود.
روزها گذشت، اما داغ این حادثه هرگز از دل مردم پاک نشد. مدرسه شجره طیبه دیگر آن مدرسه سابق نبود؛ به نمادی از مظلومیت و از دست رفتن آیندههایی تبدیل شد که میتوانستند فردای روشن این سرزمین باشند. ۱۶۵ دانشآموز، هرکدام دنیایی از امید، آرزو و زندگی بودند که در یک لحظه، از میان رفتند.
اکنون، ماه ها از آن روز گذشته است، اما یاد و نام آنها همچنان در دلها زنده است. هر بار که زنگ مدرسهای در میناب به صدا درمیآید، گویی پژواک صدای آن کودکان نیز شنیده میشود. آنها رفتند، اما خاطرهشان، همچون درختی ریشهدار، در قلب مردم این سرزمین باقی مانده است؛ درختی به نام «شجره طیبه».
✍️علی علیکرمی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜 روایت شصتودوم
#بسوز_ای_سعی_باطل
_فراز های"جوشنِ کبیر"ش را با آرامشی عجیب زمزمه میکرد.
قرآن باز شده، روبهروی صورتش گواه است که
او در آن لحظه ی دردناک و پر واهمه ی انفجار،دقیقا مثل پروانه ای آزاد و رها بود که در دشتِ بهشتیِ شقایق ها و ارغوان ها، لبیک گویان میچرخید و سر خوش بود از اذکاری که بر زبان میآورد.
انگار نه انگار که صدای مهیبی در نزدیکی اش اصلا شنیده باشد یا نور و دودِ شعله وَر و نارنجی رنگِ آتش را در اطرافش دیده!
وقتی که همه چیز در این میان،میلرزید و حتی شاخه های گلِ یاسی رنگِ کنارش از ترس به خود پیچیده بودند،زن اما زینب گونه و با صلابت ، یک اخم به ابرویش نیاورد و ثانیه ای درنگ نکرد.
او تنها یک دستش را بالا آورد و بغل گوشش گذاشت تا نوا و نجوایِ مدّاح و روضه را بهتر بفهمد و نگذارد هیچ چیزی مانعِ عبادتِ خالق و محبوبش شود.!🍃
تنها نگرانی اش این بود که نکند شب قدر را به خوبی درک نکرده و از آن بهره ی کافی نبرد.!
آری! پرورش یافتگان مکتب خمینی کبیر و خامنه ای شهید؛؛ این چنین مقاوم و شکست ناپذیرند.!
عزت و اقتدار و پایمردی یعنی همین!
و قطعا پیروزی با چنین مردمی ست!
✍️شیدا امیری
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت شصتوسوم
#روایت_فتح
همزمان با تاریکی شب، صدای دلنشین اذان عشاء از منارهی مسجد اهل سنت، در میان هیاهوی جنگ و غرش موشکهای دشمن، طنینانداز شد.
...«عجلوا بالصلوة» – بشتابید به سوی نماز!
این فراخوان، نه فقط دعوتی به عبادت، بلکه ندایی برای قیام بود. قیامی با قلبی آکنده از برائت از مشرکین و دعایی برای نابودی کفر و استکبار در سراسر جهان.
اینجا بندر عباس است، زیر سایهی موشکهای بیامان دشمن، اما در مساجد شیعه و سنی، یک صدا بلند است: مرگ بر آمریکا و اسرائیل!
سرود «خیبر خیبر یا صهیون» در فضا میپیچید
که... یادآور حماسهی فتح خیبر و شجاعت علی علیه السلام است.
«جیش محمد قادمون»
آری...سپاه محمد صلی الله علیه و آله و سلم در راه است!
اینجا، ذوالفقار علی کارساز است.
اینجا، وصیت امیرالمؤمنین علی علیه السلام زنده است. همان که فرمود: اگر در قیام و دفاع از اسلام تعلل کنیم، با لگد دشمنان قسمخورده از خواب بیدار خواهیم شد. امروز، به لطف الهی ذوالفقار علی علیه السلام و عاشقانش، پوزهی صهیونیست و هر کافری را به خاک میمالند تا خیال براندازی و توطئه علیه اسلام و مسلمین را برای همیشه از سر بیرون کنند.
در این شهر، شیرمردان و شیرزنان شیعه و سنی، در کنار هم، با یک هدف و یک آرمان میجنگند: دفاع از اسلام و نابودی دشمنان. آنها میدانند که وحدت، رمز پیروزی است و تنها با اتحاد میتوانند بر کفر و الحاد غلبه کنند.
تاریخ، سرگذشت نابودی دیو صفتان کودککش را ثبت خواهد کرد و گواهی خواهد داد چگونه مسلمانان توانستند با وحدت و ایمان، در برابر ظلم و ستم ایستادگی کنند و پیروزمندانه از وطن اسلامی خود دفاع نمایند.
✍️فرزانه طالقانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞