پویش#دلیر_تنگستان
رفقای همراه سلام✋
«اندیشکده فناوری روایت» تصمیم دارد آثار و تولیدات شما عزیزان را با موضوع شخصیت دریابان #شهید_علیرضا_تنگسیری و شهادت ایشان
📍در قالب
🔹روایت نویسی
🔹پادکست
🔹عکس نوشته
🔹کلیپ
🔹موشن گرافیک
🔹انیمیشن
و....
منتشر نماید.
🔖لطفا آثار خود را جهت بررسی و انتشار به آیدی @fadaei_eslam ارسال نمایید...
🔸آثار برگزیده با قید اسامی تولیدکنندگان منتشر خواهد شد...
منتظر آثار ارسالی شما عزیزان هستیم 🍃
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
@school_activismنشست چهارم_۲۰۲۶_۰۳_۳۰_۱۷_۳۲_۱۷_۲۰۳.mp3
زمان:
حجم:
51.7M
🇮🇷 سلسلـــــــــــه نشســـــتهای
رویــــــداد #پرونده_روایت_صلح
🔻فایل صوتی #نشست_چهارم
باموضوع از دارالفنون تا بیت رهبری
روایت دویست سال تابآوری ملی.
🎙️استاد عباس صفائیمهر
▪️پیوند ویدیو ضبطشده نشست
▫️نشست سوم (قبلی)
🔻@school_activism
📜روایت هفتادم
#هنگام_بعثت_ماست
شب که می شود شیر می شویم و پا در میدان می گذاریم ، نعره می زنیم و حریف می طلبیم.
شب که می شود ، شهر عطر دیگری می گیرد ، عطر انتظار ، عطر دل تنگی .
نگاهت که به آسمان می افتد ، دلت می خواهد شکافته شود و تا خود خدا بالا بروی .
جنس این شب ها خیلی فرق می کند با شب های دیگر .
حس می کنی جای فراتر این خیابان هایی ، جایی دورتر از این شهر، احساس می کنی در بیابان های کربلا به دنبال خیمه حسین علیه السلام می گردی .
دوست داری برسی و بگویی ، دیدی آقا ، دیدی چقدر می گفتیم اگر ما بودیم شما تنها نمی مانندی.
شب ها ی عجیبی است ، شب های قدر انقلاب است . شبها های به خروش آمدن و در آغوش خدا آرام شدن .
✍️صفیه مخلص آبادی فراهانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادویکم
#تنگسیر
؛لباس ایستادگی و میراث ماندگار مردم بوشهر
🔻از قدیم در #بوشهر رسم بوده که مردم در موقعیتهای مهم، لباسهای بومیشان را با غرور بر تن میکردند؛ لباسهایی که فقط پوشش نبودند، بلکه نشانی از ریشه، هویت و ایستادگی مردم این دیار بودند. نسلهای پیش، در لحظههایی که احساس مسئولیت و همبستگی پررنگتر میشد، لباسهای محلیشان را به نشانهی اتحاد میپوشیدند و حضورشان را به رخ میکشیدند.
🔻اینجا بوشهر است، دیار #رئیسعلی #دلواری؛ جایی که نامش با شجاعت و وقار گره خورده. میان همهی لباسهای بومی این استان، «#لباس_تنگسیر» همیشه جایگاه ویژهای داشته؛ لباسی که سالهاست مورد استقبال عموم مردم بوده و یادآور دلاوریها، پاکی نیت و غیرت مردمان جنوب است. پوششی که هر بار دیده میشود، خاطرهی #رئیسعلی و راه مردان #تنگستان را زنده میکند.
🔻امروز هم همان پیوند قدیمی ادامه دارد. این روزها بسیاری از مردم در #جنگ_رمضان، از جوانها تا کودکان، لباس تنگسیر را با افتخار میپوشند؛ لباسی که برایشان فقط یک فرم محلی نیست، بلکه نماد دلاوری و یادآوری تاریخ پرافتخار این خاک است. وقتی این لباس بر تن مینشیند، انگار تاریخ دوباره جان میگیرد و صدای نسلهای گذشته در دل نسل امروز طنین میاندازد.
✍️مسعود عربزاده
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادودوم
#شبی_که_بنیامین_مُرد
از همان صبح نُه اسفند روزهای جنگ را نَشمُردم که یک وقت برکتش کم نشود اما خدایی برای روز هیجدهم، از جَزر و مَدِ میدان نشین ها،کم مانده تار و پودِ زمین لاخ لاخ شود.
خودمانیم، خون باید جان داشته باشد که زورش برسد خیابان را قُرُقِ آدم هایی کند که تا همین یک ماه پیش باهم صد پُشت غریبه بودند و گِرد آوری شان قُفلی می زد اما حالا انگار یک روحند که یک دست، بالای همه دست ها قَپاندتش توی تَن هایشان.
مگر اینکه خون زنده باشد که «کن فیکون کند» وگرنه قلب آدمیزاد اگر از ریلِ تپیدن بزند بیرون خون لخته میشود توی رگ ها. آدم مُرده دَم ندارد که گرم باشد چه برسد به اینکه خلق الله را یکشبه از کثرت خانه ها و کوچه ها بکشاند به وحدت میدان!
بعضی ها یک جوری سر جای هر شبشان هستند و دَم گرفته اند «بزن که خوب می زنی» انگار که سند ایستگاهشان مِلک طلقِ ننه بابایشان است. از حیثِ «مالِ خودمانست به کسی نمی دَهیمَش» می گویم! حیثِ «خودمانی شدن خیابان!»
ما توی ماشینمان میدان گزمائی می کنیم.
با صد تا توجیه عقلی و شرعی برای سوزاندن بنزین لیتری ۳۰۰۰ تومان.
تا اینجای شب هیجدهم چیزی کاسب نیستم. سوژه ای که خرجِ روایتم کنم. حرف و حدیثی که آن قدر نو باشد که بشود بُرِش عمقی متن!
توی دور آخر میدان گزمائی چشمم می اُفتد به سمت راستِ جمعیت! پسر هودی مشکیِ کچلی به دختری که دُرسِ سفید پوشیده حرفی می زند که دخترک عین ترقه آبشار اژدها منفجر می شود و یک لحظه روی کفش های اسپورتش بند نیست!
دودِ آبشار در کسری از ثانیه جوِ میدان را پُر می کند!. به یکی که دود آبشار اژدها زده زیر دماغش می گویم«چخبره؟»
می گوید « میگن نتانیاهو رو زدن!»
به «مُوسیو اوف» که با یک دستش عَلمِ جنودِ «بقیة الله»را گرفته و با یک دستش گوشی را و آرنجش را تحویل فرمان ماشین داده نگاه می کنم! بی آن که حرفی بزنم می گوید :«من الان یک ساعتِ گوشی دستمه.هیچ جا نزده! چو انداختن»
توی گروه ها و کانال های گوشی خودم نگاه می کنم! حق با موسیوست!
«چو انداخته اند...»
کی و چرا!!! خدا می داند...
خیلی ها دور میدان یک لنگه پا ایستاده دارند گوشی شان را زیر و رو می کنند که جواب سقراطِ دیر باورِ درونشان را بدهند که گفته «مگر شهر هرت است! مرجعیت اخبار از عهد آدم با رسانه بوده»
از خیابان گزمائی که بر می گردیم آخرِ شب است. تازه چشم هایم گرم شده که با صدای گرومپ شدیدی کل خانه بندری می رود! بین خواب و بیداری می گویم«چقدر جنگ نزدیک شده!» و دوباره چشم هایم گرم می شود! خواب می بینم توی میدانیم!زمین زیر پای آدم هایی که از خوشحالی روی کفش هایشان بند نمی شوند لاخ لاخ می شود اما به روی خودش نمی آورد.
منبع موثقی خبر گذاشته «بنیامین مُرد».
توی خوابم خدا به دمِ مظلوم عروسی را به کوچه ما رسانده...
✍️طیبه فرید
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادوسوم
#بزن_که_خوب_میزنی
منم پایهام
هرشب شام خورده _ نخورده، از خانه میزنیم بیرون. با نزدیک شدن به وسط شهر، کاروان خودرویی ، با شورو حال خاصی آمادگی دفاع ازوطن را حاضری می زنند.
صدای پخشِماشین بالا کشیده و رجز خوانی مداحینِ با غیرت در کوچه و خیابانها میریزد.
" بزن که خوب میزنی..."
از هر شیشهای که پایین است، دستی بیرون مانده و پرچم سه رنگ خودنمایی می کند و در باد ملایمی خودرا به هرسمت رها کرده و موج میزند.
چند پرچم کوچک از محمد مهدی میگیرم . نگاهم به سمت ماشینی که کودکی با شیشه شیر در دستش به سیلِ جمعیت مینگرد، سنجاق میشود.
شیشه را پایین میآورم و دستم را دراز میکنم سمت او. پرچمی با عشق پیش کش میکنم.
لبهایش به شیشه شیر بند است، با چشمان قشنگش میخندد.
این روزها بچههایمان از شیرخواره تا نوجوانِ ۱۰،۱۲ ساله، کف خیابان، دراین بحبوحهی جنگ، بیخبر و بدور از چشم والدین، بزرگ می شوند.
انگار که نوار فیلم زندگی را به دورتند زده باشند، زودتر از موعد با رهبر، بزرگان کشور، عشق و معرفت و مرامِ شهدا، آشنا می شوند.
این شبها درس زندگی را از شعارها، مقاومت مردم در میدانهای شهر، همدلی و هم زبانی را خیلی بهتر از ما بزرگترها، می آموزند.
دردلم خدارا شکر می کنم و به امام زمانم میگویم:
"ببین سربازانت رو که هم پای پدرمادرها به صحنه اومدن؟ ببین چطوری پرچم وطن رو با تمام قدرت تکون می دن؟ کل دنیا رو با دستانشان تکون میدن و آدما رو از خواب غفلت بیدار میکنن ."
✍️زهرا پرچگانی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادوچهارم
#بیست_و_چهار_ساعت_سینمایی_در_تهران
🔻 بعد از نماز صبح به سمت محل کار حرکت کردیم. از شمال میدان فردوسی تهران و بقایای تخریب که گذشتیم، توجهم به آسمان جلب شد. ابتدا فکر میکردم هوا ابریست اما فقط این نبود. به بزرگراه صدر که رسیدیم متوجه شدم، ترکیبی از ابر و دود بسیار غلیظ عامل این تصویر آخرالزمانی است. دودی که از پالایشگاه شهرری و نقطهای دیگر در شرق تهران نشات گرفته بود. انفجار شرق تهران حوالی نیمه شب اتفاق افتاده بود و دود تازهتری داشت.
صحنه عجیبی بود. *قاب کارت پستالی اهریمنی که منتظر بیدار شدن مردم بود تا گلوی فرد فرد تهرانیها را بگیرد و بگوید این آخر بازی است. تو شکست خوردی!*
🔻 وارد محل کار شدم و یک ساعتی درگیر جلسه بودیم. وقفه کوتاهی که افتاد، آمدیم بیرون.
لمس لحظهای باورنکردنی؛ باران! آمده بود تا ورق را برگرداند.
چه فکر میکنیم، چه میشود.
باران نویدی بود برای ساعات پیشرو...
🔻 در طول روز بحثها و گفتوگوهای مختلف بغل باز میکردند، چای و زولبیا میخوردند و میرفتند. *یکی اما از همان ابتدا تا مراسم شب قدر نشسته بود میانه مجلس و خیال رفتن نداشت. بحث اعلام جانشینی رهبری.*
همه خبر داشتند منتخب خبرگان چه خبرهای است و درعین حال، همه منتظر اعلام خبر رسمی بودند.
🔻 در مسیر مراسم شبهای قدر سردر دانشگاه تهران بودیم که خبر رسید.
*طوری اعلام شده بود که همه مردم همزمان و از هزاران بلندگو این خبر را بشنوند.*
در هر مسجد و محلی که مراسم شبهای قدر اسفند ۱۴۰۴ برگزار شد،
توسط هزاران سخنور، مداح، روضهخوان یا معتمد محلی،
با سبک و سیاق و ذوق و خلاقیتی که هرکدام برآمده از بوم و منطقه مخصوص به خودش بود.
«و هر کس سخن مرا شنید، آن را به کسانی که حاضر نیستند، برساند»
🔻 لمس تجربهای جمعی در سراسر ایران، تن به تن و در محضریتی که کمتر در عصر پیامرسانها امکان تحقق پیدا میکند...
*و باز باران، همهمه، فریاد، پرچم، تکثر، تصویرهای توی گوشی، رجز، نیمفاصله بهجای فاصله، حرارت، باد، هیجان، امید و ایران.*
🔻 روزی که با ابر سیاه و هولناک در سراسر آسمان شهر آغاز شده بود، بالا گرفت، طوفان شد و بارانی و نهایتا در آرامش و آرزو به پایان رسید.
انگار، جنگهای سال ۱۴۰۴، بهانهای شده تا حواسمان معطوف آسمان بشود.
*گویی نبرد اصلی در آسمان است.* باید اهل ارتفاعات آسمان شویم....
✍️محمدرضا آهویی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
ما را بشناس.pdf
حجم:
288K
📜روایت هفتادوپنجم
ما را بشناس!
نه از میان خبرها، نه از پشت روایتهای تحریف شده؛
ما را از زبان تاریخ بشناس!
✍️محدثه قبادی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادوششم
#لباس_عروس
توی اتاق پرو، رو به آینه ایستاده بود و خودش را ورانداز میکرد. مادر گفت: «بچرخ سمت من ببینمت باران جان» و بعد هم گفت: «چقدر رنگ گلبهی بهت میآید».
باران خودش را شل کرد و بادی به لپهای گُلیاش انداخت و با لحن لوس و دخترانهای گفت: «نمیخوام... سفید میخوام».
مادر که سعی میکرد باران را راضی کند آمرانه گفت: «نه دخترکم! این رنگ بیشتر به سن تو میآید. لباس سفید باشد برای روزی که عروس شدی»
✍️زهرا مقدم
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادوهفتم
#تفاوتها_شباهتها
به نام خدا
بدنبال
تفاوتهای میان روزهای امن و ارامش دیروز با روزهای پس از جنگ رمضان بودم
تفاوتهای بسیاربود
شباهتها بیشتر
بعد و قبل جنگ
بعد و قبل از شنیدن صدای انفجار هیچ تغییری در روال عادی زندگی مردم دیده نشد
انگار زندگی همانند گذشته همچنان در جریان است
بازارها فعال
مردم سرگرم زندگی
ترافیک حتی سنگین تر از گذشته
قبل از جنگ ایران نفس میکشید و اینک نیز نفس می کشد
قبل جنگ ایران زنده بود و اینک نیز زنده است
قبل جنگ تحریم بود و مذاکرات پشت به پشت برای رفع تحریم
و اینک خبری از مذاکرات بیهوده نیست
و تحریم های نفتی حذف شده اند
شاید مهمترین تفاوت امروز با قبل از جنگ رمضان
تنفر و نفرتی ست که از امریکا بیشتر شده
بیداری و حکمت و بصیرتی است که گویا بر مردم حاکم گشته
و مکر و حیله ی دشمن که پرده از ان برداشته شناخته شده است
تفاوت قبل از جنگ و بعد ان
عشق به رهبری است که باشهادتش عزتش فزاینده تر روزبه روز بیشترشده
این همه محصول جنگ با یزیدیان زمانه است
جنگ گرچه عزیزان بسیاری رااز ما جدا کرد
اما ما در جنگ ساخته شده ایم
و امروز اب دیده میشویم
برای ساختن فردایی بهتر
جنگ برای ما بمانند اب گوارایی است
که درخت وطن و اسلام را ابیاری میکند
و ان را انچنان استوار خواهد کرد که همگان از دیدن شاخ و برگ بسیار این درخت به حیرت امده انگشت تحیر به دندان میفشارند
دوستان از دیدن این درخت تنومند ایرانی اسلامی
که پربار است
شادشده
و دشمن از ان بخشم می اید
اری درخت وطن و اسلام با خون ما سیراب خواهد شد
درختی استوار که ریشه در خاک فرهنگ ایمان باور عشق و مسلمانی دارد
درخت وطن و اسلام در ریشه در خون نفس های پاکیزه ای دارد که شهیدشدند
سرشت ما را از اب وگل این وطن ساخته اند
وطن ریشه درخاک باورها و عقایدما دارد
ایران بمانند
درختی ست که دوستان در سایه ی امنش به ارامش و عزت
و دنیایی اباد خواهند رسید
و دشمنان با دیدن تنه ی تنومند
و شاخ و برگ بسیارش
و میوه های شیرنش
که جوانان رشید اماده ی شهادت ویاری مظلومان است بخشم امده و از عصبانیت خواهند مرد
پیروزی نزدیک
و شکست دشمن صهیونی امریکایی نزدیک تر است
انشالله
✍️احمد زارعمقدم
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
💡نشست امروز #پرونده_روایت_صلح با همراهی و حضور گرم شما عزیزان به پایان رسید. اما مسیر این روایت صلح ادامه داره. منتظر حضور شما در نشستهای بعدی هستیم:
⏳زمان برگزاری: هر روز، ساعت ۱۶
(به مدت ۴۵ دقیقه)
#مدرسه_کنشگری
محل رویش کنشهای آگاهانه مردمی👇🏻
🌱@school_activism
📜روایت هفتادوهشتم
#یک_پله_صعود
محمد (صلیاللهعلیهوآله) به علی (علیهالسلام) از عجیبترینِ ایمانها و شریفترین یقینها میگوید
مردمانی که بر سیاهی بر سفیدی ایمان میآورند
در حالی که حجتخدا را به چشم ندیدهاند!
به سلطه احکامِ تن فکر میکنم، به زمینگیر شدن روح در تلاطم و بازیهای فریبنده دنیا
قرار بود از این سلطه خارج بشویم،
ما حتی در حد دیدن هم نباید در تن میماندیم
اهالی مدینه، رسول الله را میدیدند، علی را هم، حسن را هم، حسین را هم
ولی قرار بر ترقی امت پیامبر بود،
باید بدون دیدن و حتی شنیدن،
و صرفا با خواندن کلمات نورانیشان
می رسیدیم به عوالم ملکوت.
حالا که این عبارات را مینویسم،
هزار و صد و هجده سال است که ما باید آن عزیزِ حاضرِ غایب را هر لحظه حس کنیم بیآنکه با چشم سر ببینیم آن چهره بهشتی را و با گوشهایمان بشنویم آن صدای ملکوتی را؛
اما در همین سالها،
جهان اسلام را نفسهای مسیحایی خمینی کبیر و خامنهای شهید، احیا کرده بود
مردم گرچه امام خود را نمیدیدند،
ولی دلخوش به دیدار نائب امام خود بودند
و دلشان قرص بود که ولی الهی را میشنوند
همه این دلخوشی ها تا صبح دهم ماه مبارک رمضان ۱۴۴۷ قمری بود
بنا را گذاشتند که همین امید را هم از ما بگیرند که امت محمد،
به پله بالاتری صعود کند؛ حالا نه تنها بدون ندیدن امام خود
بلکه بدون دیدار نائب امام خویش هم باید همان آرمانهای رسول الله را ادامه میداد.
در میانه معرکه احد خبر از شهادت رهبر امت اسلام رسیده بود
یهود و نصری و مشرکین را خیال این بود که امت اسلام، بدون رهبر از آرمان های خویش دست خواهد کشید
اما جنود باطل، چه از ضیافت الهی رمضان میفهمید
که حضرت باری تعالی بنا گذاشت دقایقی را بدون اولین نیازهای تن بگذاریم
که سلطه این بدن بر روح کمتر شود
که روح، توان پرواز خود را باز پس گیرد
ما به پرواز می اندیشیدیم که باطل بی آنکه بداند، ما را به پرواز واداشت
حالا که نه چشم هایمان ولی خدا را میدید، نه گوش هایمان فرامینش را میشنید
با لبانی تشنه آب و بطونی خالی از طعام و روحی بی هوا و بدنی که سلطه ای بر روح نداشت
مشتاقانه آماده پرواز شدیم،
حالا همه ایرانِ عزیزِ سیدعلی عهده دار نقش رهبری بودند
و علم بر دوش خیابانهای زیر باران موشک و رقص جنگندههای باطل را تسخیر کردند
میدان را هم سپردند به سربازانی که میسوختند ولی از پا نمینشستند
هفت روز و هفت شب، تمام ایران مجرای اراده ولی خدا شده بود.
شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بود،
وفاداران مکتب علی، قرآن بر سر نهاده بودند و نوایشان الغوث بود که
خبر آمد پسری از تبار سیدعلی عهده دار این علم شده است
باران شوق باریدن گرفت.
اما باز هم نوبت ارتقا بود، مردم باید با رهبری که او را ندیده و نشنیده بودند بیعت میکردند
سراپا گوش میشدند و اطاعت میکردند
تا این معرکه هم به پایان برسد.
آری! ما وارد مرحله ایمان و اطاعت و یقینِ بدون دیدن و شنیدن نائب اماممان شده بودیم.
چه شگرف ایمانی و چه فرخنده اطاعتی و چه شریف یقینی
که با سیاهی بر سفیدی، به عوالم ملکوت میرساند
امت محمد را مبارک باد این ارتقاء که رشک بهشتیان است.
✍️راضیه محمدی
#روایت_مردمی
#اندیشکده_فناوری_روایت
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞