eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
148 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
📜روایت هفتاد‌و‌دوم از همان صبح نُه اسفند روزهای جنگ را نَشمُردم که یک وقت برکتش کم نشود اما خدایی برای روز هیجدهم، از جَزر و مَدِ میدان نشین ها،کم مانده تار و پودِ زمین لاخ لاخ شود. خودمانیم، خون باید جان داشته باشد که زورش برسد خیابان را قُرُقِ آدم هایی کند که تا همین یک ماه پیش باهم صد پُشت غریبه بودند و گِرد آوری شان قُفلی می زد اما حالا انگار یک روحند که یک دست، بالای همه دست ها قَپاندتش توی تَن هایشان. مگر اینکه خون زنده باشد که «کن فیکون کند» وگرنه قلب آدمیزاد اگر از ریلِ تپیدن بزند بیرون خون لخته می‌شود توی رگ ها. آدم مُرده دَم ندارد که گرم باشد چه برسد به اینکه خلق الله را یکشبه از کثرت خانه ها و کوچه ها بکشاند به وحدت میدان! بعضی ها یک جوری سر جای هر شبشان هستند و دَم گرفته اند «بزن که خوب می زنی» انگار که سند ایستگاهشان مِلک طلقِ ننه بابایشان است. از حیثِ «مالِ خودمانست به کسی نمی دَهیمَش» می گویم! حیثِ «خودمانی شدن خیابان!» ما توی ماشینمان میدان گزمائی می کنیم. با صد تا توجیه عقلی و شرعی برای سوزاندن بنزین لیتری ۳۰۰۰ تومان. تا اینجای شب هیجدهم چیزی کاسب نیستم. سوژه ای که خرجِ روایتم کنم. حرف و حدیثی که آن قدر نو باشد که بشود بُرِش عمقی متن! توی دور آخر میدان گزمائی چشمم می اُفتد به سمت راستِ جمعیت! پسر هودی مشکیِ کچلی به دختری که دُرسِ سفید پوشیده حرفی می زند که دخترک عین ترقه آبشار اژدها منفجر می شود و یک لحظه روی کفش های اسپورتش بند نیست! دودِ آبشار در کسری از ثانیه جوِ میدان را پُر می کند!. به‌ یکی که دود آبشار اژدها زده زیر دماغش می گویم«چخبره؟» می گوید « میگن نتانیاهو رو زدن!» به «مُوسیو اوف» که با یک دستش عَلمِ جنودِ «بقیة الله»را گرفته و با یک دستش گوشی را و آرنجش را تحویل فرمان ماشین داده نگاه می کنم! بی آن که حرفی بزنم می گوید :«من الان یک ساعتِ گوشی دستمه.هیچ جا نزده! چو انداختن» توی گروه ها و کانال های گوشی خودم نگاه می کنم! حق با موسیوست! «چو انداخته اند...» کی و چرا!!! خدا می داند... خیلی ها دور میدان یک لنگه پا ایستاده دارند گوشی شان را زیر و رو می کنند که جواب سقراطِ دیر باورِ درونشان را بدهند که گفته «مگر شهر هرت است! مرجعیت اخبار از عهد آدم با رسانه بوده» از خیابان گزمائی که بر می گردیم آخرِ شب است. تازه چشم هایم گرم شده که با صدای گرومپ شدیدی کل خانه بندری می رود! بین خواب و بیداری می گویم«چقدر جنگ نزدیک شده!» و دوباره چشم هایم گرم می شود! خواب می بینم توی میدانیم!زمین زیر پای آدم هایی که از خوشحالی روی کفش هایشان بند نمی شوند لاخ لاخ می شود اما به روی خودش نمی آورد. منبع موثقی خبر گذاشته «بنیامین مُرد». توی خوابم خدا به دمِ مظلوم عروسی را به کوچه ما رسانده... ✍️طیبه فرید ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادوسوم منم پایه‌ام هرشب شام خورده _ نخورده، از خانه می‌زنیم بیرون. با نزدیک شدن به وسط شهر، کاروان خودرویی ، با شورو حال خاصی آمادگی دفاع ازوطن را حاضری می زنند. صدای پخشِ‌ماشین بالا کشیده و رجز خوانی مداحینِ با غیرت در کوچه و خیابان‌ها می‌ریزد. " بزن که خوب میزنی..." از هر شیشه‌ای که پایین است، دستی بیرون مانده و پرچم سه رنگ خودنمایی می کند و در باد ملایمی خودرا به هرسمت رها کرده و موج می‌زند. چند پرچم کوچک از محمد مهدی می‌گیرم . نگاهم به سمت ماشینی که کودکی با شیشه شیر در دستش به سیلِ جمعیت می‌نگرد، سنجاق می‌شود. شیشه را پایین می‌آورم و دستم را دراز می‌کنم سمت او. پرچمی با عشق پیش کش می‌کنم. لبهایش به شیشه شیر بند است، با چشمان قشنگش می‌خندد. این روزها بچه‌هایمان از شیرخواره تا نوجوانِ ۱۰،۱۲ ساله، کف خیابان، دراین بحبوحه‌ی جنگ، بی‌خبر و بدور از چشم والدین، بزرگ می شوند. انگار که نوار فیلم زندگی را به دورتند زده باشند، زودتر از موعد با رهبر، بزرگان کشور، عشق و معرفت و مرامِ شهدا، آشنا می شوند. این شبها درس زندگی را از شعارها، مقاومت مردم در میدان‌های شهر، همدلی و هم زبانی را خیلی بهتر از ما بزرگترها، می آموزند. دردلم خدارا شکر می کنم و به امام زمانم می‌گویم: "ببین سربازانت رو که هم پای پدرمادرها به صحنه اومدن؟ ببین چطوری پرچم وطن رو با تمام قدرت تکون می دن؟ کل دنیا رو با دستانشان‌ تکون میدن و آدما رو از خواب غفلت بیدار می‌کنن ." ✍️زهرا پرچگانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادوچهارم 🔻 بعد از نماز صبح به سمت محل کار حرکت کردیم. از شمال میدان فردوسی تهران و بقایای تخریب که گذشتیم، توجهم به آسمان جلب شد. ابتدا فکر می‌کردم هوا ابریست اما فقط این نبود. به بزرگراه صدر که رسیدیم متوجه شدم، ترکیبی از ابر و دود بسیار غلیظ عامل این تصویر آخرالزمانی است. دودی که از پالایشگاه شهرری و نقطه‌ای دیگر در شرق تهران نشات گرفته بود. انفجار شرق تهران حوالی نیمه شب اتفاق افتاده بود و دود تازه‌تری داشت. صحنه عجیبی بود. *قاب کارت پستالی اهریمنی که منتظر بیدار شدن مردم بود تا گلوی فرد فرد تهرانی‌ها را بگیرد و بگوید این آخر بازی است. تو شکست خوردی!* 🔻 وارد محل کار شدم و یک ساعتی درگیر جلسه بودیم. وقفه کوتاهی که افتاد، آمدیم بیرون. لمس لحظه‌ای باورنکردنی؛ باران! آمده بود تا ورق را برگرداند. چه فکر می‌کنیم، چه می‌شود. باران نویدی بود برای ساعات پیش‌رو... 🔻 در طول روز بحث‌ها و گفت‌وگوهای مختلف بغل باز می‌کردند، چای و زولبیا می‌خوردند و می‌رفتند. *یکی اما از همان ابتدا تا مراسم شب قدر نشسته بود میانه مجلس و خیال رفتن نداشت. بحث اعلام جانشینی رهبری.* همه خبر داشتند منتخب خبرگان چه خبره‌ای است و درعین حال، همه منتظر اعلام خبر رسمی بودند. 🔻 در مسیر مراسم شب‌های قدر سردر دانشگاه تهران بودیم که خبر رسید. *طوری اعلام شده بود که همه مردم همزمان و از هزاران بلندگو این خبر را بشنوند.* در هر مسجد و محلی که مراسم شب‌های قدر اسفند ۱۴۰۴ برگزار شد، توسط هزاران سخنور، مداح، روضه‌خوان یا معتمد محلی، با سبک و سیاق و ذوق و خلاقیتی که هرکدام برآمده از بوم و منطقه مخصوص به خودش بود. «و هر کس سخن مرا شنید، آن را به کسانی که حاضر نیستند، برساند» 🔻 لمس تجربه‌ای جمعی در سراسر ایران، تن به تن و در محضریتی که کمتر در عصر پیامرسان‌ها امکان تحقق پیدا می‌کند... *و باز باران، همهمه، فریاد، پرچم، تکثر، تصویرهای توی گوشی، رجز، نیم‌فاصله به‌جای فاصله، حرارت، باد، هیجان، امید و ایران.* 🔻 روزی که با ابر سیاه و هولناک در سراسر آسمان شهر آغاز شده بود، بالا گرفت، طوفان شد و بارانی و نهایتا در آرامش و آرزو به پایان رسید. انگار، جنگ‌های سال ۱۴۰۴، بهانه‌ای شده تا حواسمان معطوف آسمان بشود. *گویی نبرد اصلی در آسمان است.* باید اهل ارتفاعات آسمان شویم.... ✍️محمدرضا آهویی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
ما را بشناس.pdf
حجم: 288K
📜روایت هفتادوپنجم ما را بشناس! نه از میان خبرها، نه از پشت روایت‌های تحریف شده؛ ما را از زبان تاریخ بشناس! ✍️محدثه قبادی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادوششم توی اتاق پرو، رو به آینه ایستاده بود و خودش را ورانداز می‌کرد. مادر گفت: «بچرخ سمت من ببینمت باران جان» و بعد هم گفت: «چقدر رنگ گلبهی بهت می‌آید». باران خودش را شل کرد و بادی به لپ‌های گُلی‌اش انداخت و با لحن لوس و دخترانه‌ای گفت: «نمی‌خوام... سفید می‌خوام». مادر که سعی می‌کرد باران را راضی کند آمرانه گفت: «نه دخترکم! این رنگ بیشتر به سن تو می‌آید. لباس سفید باشد برای روزی که عروس شدی» ✍️زهرا مقدم ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادوهفتم به نام خدا بدنبال تفاوتهای میان روزهای امن و ارامش دیروز با روزهای پس از جنگ رمضان بودم تفاوتهای بسیاربود شباهتها بیشتر بعد و قبل جنگ بعد و قبل از شنیدن صدای انفجار هیچ تغییری در روال عادی زندگی مردم دیده نشد انگار زندگی همانند گذشته همچنان در جریان است بازارها فعال مردم سرگرم زندگی ترافیک حتی سنگین تر از گذشته قبل از جنگ ایران نفس میکشید و اینک نیز نفس می کشد قبل جنگ ایران زنده بود و اینک نیز زنده است قبل جنگ تحریم بود و مذاکرات پشت به پشت برای رفع تحریم و اینک خبری از مذاکرات بیهوده نیست و تحریم های نفتی حذف شده اند شاید مهمترین تفاوت امروز با قبل از جنگ رمضان تنفر و نفرتی ست که از امریکا بیشتر شده بیداری و حکمت و بصیرتی است که گویا بر مردم حاکم گشته و مکر و حیله ی دشمن که پرده از ان برداشته شناخته شده است تفاوت قبل از جنگ و بعد ان عشق به رهبری است که باشهادتش عزتش فزاینده تر روزبه روز بیشترشده این همه محصول جنگ با یزیدیان زمانه است جنگ گرچه عزیزان بسیاری رااز ما جدا کرد اما ما در جنگ ساخته شده ایم و امروز اب دیده میشویم برای ساختن فردایی بهتر جنگ برای ما بمانند اب گوارایی است که درخت وطن و اسلام را ابیاری میکند و ان را انچنان استوار خواهد کرد که همگان از دیدن شاخ و برگ بسیار این درخت به حیرت امده انگشت تحیر به دندان میفشارند دوستان از دیدن این درخت تنومند ایرانی اسلامی که پربار است شادشده و دشمن از ان بخشم می اید اری درخت وطن و اسلام با خون ما سیراب خواهد شد درختی استوار که ریشه در خاک فرهنگ ایمان باور عشق و مسلمانی دارد درخت وطن و اسلام در ریشه در خون نفس های پاکیزه ای دارد که شهیدشدند سرشت ما را از اب وگل این وطن ساخته اند وطن ریشه درخاک باورها و عقایدما دارد ایران بمانند درختی ست که دوستان در سایه ی امنش به ارامش و عزت و دنیایی اباد خواهند رسید و دشمنان با دیدن تنه ی تنومند و شاخ و برگ بسیارش و میوه های شیرنش که جوانان رشید اماده ی شهادت ویاری مظلومان است بخشم امده و از عصبانیت خواهند مرد پیروزی نزدیک و شکست دشمن صهیونی امریکایی نزدیک تر است انشالله ✍️احمد زارع‌مقدم ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
هدایت شده از مدرسه کنشگری
💡نشست امروز با همراهی و حضور گرم شما عزیزان به پایان رسید. اما مسیر این روایت صلح ادامه داره. منتظر حضور شما در نشست‌های بعدی هستیم: ⏳زمان برگزاری: هر روز، ساعت ۱۶ (به مدت ۴۵ دقیقه) ‌ محل رویش کنش‌های آگاهانه مردمی👇🏻 🌱@school_activism
📜روایت هفتادوهشتم ‌محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به علی (علیه‌السلام) از عجیب‌ترینِ ایمان‌ها و شریف‌ترین یقین‌ها می‌گوید مردمانی که بر سیاهی بر سفیدی ایمان می‌آورند در حالی که حجت‌خدا را به چشم ندیده‌اند! به سلطه احکامِ تن فکر می‌کنم، به زمین‌گیر شدن روح در تلاطم‌ و بازی‌های فریبنده دنیا قرار بود از این سلطه خارج بشویم، ما حتی در حد دیدن هم نباید در تن می‌‌ماندیم اهالی مدینه، رسول الله را می‌‌دیدند، علی را هم، حسن را هم، حسین را هم ولی قرار بر ترقی امت پیامبر بود، باید بدون دیدن و حتی شنیدن، و صرفا با خواندن کلمات نورانی‌شان می رسیدیم به عوالم ملکوت. حالا که این عبارات را می‌نویسم، هزار و صد و هجده سال است که ما باید آن عزیزِ حاضرِ غایب را هر لحظه حس کنیم بی‌آنکه با چشم سر ببینیم آن چهره بهشتی را و با گوش‌هایمان بشنویم آن صدای ملکوتی را؛ اما در همین سال‌ها، جهان اسلام را نفس‌های مسیحایی خمینی کبیر و خامنه‌ای شهید، احیا کرده بود مردم گرچه امام خود را نمی‌دیدند، ولی دلخوش به دیدار نائب امام خود بودند و دلشان قرص بود که ولی الهی را می‌شنوند همه این دلخوشی ها تا صبح دهم ماه مبارک رمضان ۱۴۴۷ قمری بود بنا را گذاشتند که همین امید را هم از ما بگیرند که امت محمد، به پله بالاتری صعود کند؛ حالا نه تنها بدون ندیدن امام خود بلکه بدون دیدار نائب امام خویش هم باید همان آرمان‌های رسول الله را ادامه میداد. در میانه معرکه احد خبر از شهادت رهبر امت اسلام رسیده بود یهود و نصری و مشرکین را خیال این بود که امت اسلام، بدون رهبر از آرمان های خویش دست خواهد کشید اما جنود باطل، چه از ضیافت الهی رمضان میفهمید که حضرت باری تعالی بنا گذاشت دقایقی را بدون اولین نیازهای تن بگذاریم که سلطه این بدن بر روح کمتر شود که روح، توان پرواز خود را باز پس گیرد ما به پرواز می اندیشیدیم که باطل بی آنکه بداند، ما را به پرواز واداشت حالا که نه چشم هایمان ولی خدا را می‌دید، نه گوش هایمان فرامینش را می‌شنید با لبانی تشنه آب و بطونی خالی از طعام و روحی بی هوا و بدنی که سلطه ای بر روح نداشت مشتاقانه آماده پرواز شدیم، حالا همه ایرانِ عزیزِ سیدعلی عهده دار نقش رهبری بودند و علم بر دوش خیابان‌های زیر باران موشک و رقص جنگنده‌های باطل را تسخیر کردند میدان را هم سپردند به سربازانی که می‌سوختند ولی از پا نمی‌نشستند هفت روز و هفت شب، تمام ایران مجرای اراده ولی خدا شده بود. شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بود، وفاداران مکتب علی، قرآن بر سر نهاده بودند و نوای‌شان الغوث بود که خبر آمد پسری از تبار سیدعلی عهده دار این علم شده است باران شوق باریدن گرفت. اما باز هم نوبت ارتقا بود، مردم باید با رهبری که او را ندیده و نشنیده بودند بیعت می‌کردند سراپا گوش می‌شدند و اطاعت می‌کردند تا این معرکه هم به پایان برسد. آری! ما وارد مرحله ایمان و اطاعت و یقینِ بدون دیدن و شنیدن نائب اماممان شده بودیم. چه شگرف ایمانی و چه فرخنده اطاعتی و چه شریف یقینی که با سیاهی بر سفیدی، به عوالم ملکوت می‌رساند امت محمد را مبارک باد این ارتقاء که رشک بهشتیان است. ✍️راضیه محمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادونهم شبی که فهمیدم سیدعلی خامنه ای را به شهادت رساندند، تازه از یک نشست عجیب و غریب بعد از آن همه پیروزی که در آخر به شکست منجر شده بود، برمی‌گشتم. اعصابم بسیار وضعیت وخیمی داشت و آن خبر سهمگین را هم دیده بودم. اندکی به روبه رویم خیره شدم، باران بارید از ضبط ماشین آهنگ ببار ای بارون شجریان پخش شد مجدد خبر را چک کردم و عکسش را به روی قلبم گذاشتم، سخن گفتم با او و گریستم...شدت بارش چشمان من از ابرها پیشی گرفته بودند،اولین بار بود که چشمانم رقیب ابر ها می شدند، آدمی نیستم که برای هرکسی بگریم یا بالعکس، سالیان سال است در بوستون آمریکا نشسته ام و "دلم برای هیچکس تنگ نشده". اما او فرق می‌کرد، با همه وجود دوستش داشتم؛ با اینکه در سنین پایین تر، از او نفرت داشتم و درخانواده‌ی"بسیار‌مخالف نظام"قدکشیده بودم. من شادی را، زیبایی را، عشق را همه چیز را با او دیده‌ام و بسیار وحشتناک از دستش دادم، آخ! همین الان بسیار بسیار دلتنگش شده‌ام... در اعتراضات امروز بوستون با دوستان زیادی به خیابان رفتیم و با افتخار علیه آن مردک پدوفیل سگ صف شعار دادیم با صلابت، دوستانم از سیدمجتبی می گفتند و تعریف می کردند که 《او بسیار زیباست!:)》... دلم آرام می‌شد دوستانم و مردمان آزاده را می دیدم. سعی کردم دق و دلی این چندشب که کنار مردم ایران در خیابان نبودم را، اینجا دربیاورم، به خدای عیسی مسیح سوگند ما باهر اصابت به سگدانی صهیونیست ها خوشحال می‌شویم و شادی می‌کنیم‌، بزنید که خوووب می زنید❤️. *مردم عزیز هم به نیابت از ما غربتی ها خیابان را ترک نکنند*...باشد که برگردیم به وطن و سال های سال با موفقیت های عظیم، باسیدمجتبی قد بکشیم... ✍️م.مصدق، از ایالت بوستون-آمریکا ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتادم دل‌آشوبه به جانم چنگ می‌اندازد. بیت رهبری... آسمان‌ریسمان می‌بافم که نشنوم، باور نکنم؛ اما اتفاق، افتاده است. ننگ به جنگ! مرگ بر موشک! اشک شره می‌کند بر پهنای صورتم. کلمه‌ها کودتا می‌کنند؛ این بی‌تویی را چگونه تاب بیاورم؟ دنیای منهای عشق را کجای دلم بگذارم؟ شعرخوانی‌ خیست می‌پیچد در ذهنم: «ما مدعیان صف اول بودیم/ از آخر مجلس شهدا را چیدند» خیلی وقت است نوبت رسیده به چیدن مدعیان صف اول. عمّارها را دار زدند تا امامشان تنها بماند. حالا خودش را... دو دوتا چهارتا می‌کنم؛ خیلی خسته شدی، خدا قوت مرد میدان! خوشِ حلالت زیباترین مرگ! مبارک است. زنگ می‌زنم به رفیقی که می‌گفت دیگر دلواپس از دست دادنت نیست. وعده می‌گذاریم سرِ ایستادن پای تو. علمت را برمی‌داریم. راه می‌کشیم سمت خیابان. زیر پرچم‌های سه‌رنگ اقتدار، شعار می‌دهیم: «ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد.» ✍️صدیقه یوسفی‌باصری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتاد‌ویکم دل خلیج فارس برایت تنگ خواهد شد‌. و هرمز یاد و خاطراتت را تا ابد در دلش نگاه خواهد داشت. ما نیز فراموش نخواهیم کرد و تاریخ هم از یاد نمیبرد که چطور با صلابت و غیرتت اجازه ندادی جرعه‌ای از این سرزمین به دهان کثیف اجنبی برسد. تو و دست های کشیده‌ات را میبوسیم که شب‌ها در قنوت خدا را طلب میکرد و هر سحر تمام دریا را بغل میگرفت و از تمامیت ایران، از نام باشکوه خلیج فارس که سالها‌ی سال به آن چشم طمع داشتند محافظت میکرد. زین پس آب، ماهی‌ها و مرغابی‌ها و حتی آن پرندگان نازک بالی که زمان کوچ از آسمان تو را مینگریستند و از چشمانت ذوق پرواز را میخواندند، برایت عزادار می‌مانند. سفر بخیر امیر تنگستان. سلام ما را به آن عزیز از دست رفته، به حاج قاسم و به سپهبد امیر موسوی، به سلامی و لاریجانی و به تک تک شهدایی که به استقبالت می‌آیند برسان. دل خلیج فارس برایت تنگ خواهد شد. ✍️حنانه عزیززاده ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتاد‌ودوم این روزها با کوچکترین صدایی از جا می پریدم و دلم زیرو رو می‌شد. روزها آفتاب کم جان بود و پسِ ابرهای آبستن به نعمت خدا، رو می‌گرفت و شبها ستاره‌ها نوری نداشتند، بیشتر دلم آشوب می‌شد. حال و هوای دوسال پیش را داشتم که دردانه‌ی من و حاجی میخواست برای دفاع از حرم بی بی زینب برود و زمین و زمان را بهم می دوخت و هزار جور بهانه برای رفتن می آورد تا از دوستانش جانماند، شب وقتی امد، بهش توپید که چرا فاطمه را تنها گذاشتی؟ با لبخندی که روی لبهایش کش امد، گفت: " مامان مارو ببین. فاطمه شیر زنیه براخودش. تو باید منو به عروست بسپری نه اونو به من!" حاجی که شاهد بحثِ ما بود، گفت: " علیرضا مادرت راست میگه. یه هفته بیشتر نمونده به تولد نوم. تو این اوضاع که آسمون شهرمون شده اتوبان موشک و پهپاد، و صدایی که تو تاریکی شب می‌پیچه، میترسه عروسم. " دستی بر شانه‌ی پدرش زد: " منم اینارو میدونم. ولی امشب دوستم ازم خواسته جاش شیفت بمونم تو ی حسینیه. فاطمه رو بردم خونه باباش که تنها نمونه. " این جمله‌ی آخر را که گفت نفس راحتی کشیدم. کمی دور هم نشستیم و موقع خدا حافظی بوسه‌ی نرمش روی صورت حاجی و من و خواهرش نشست. برعکسِ همیشه که فقط پیشانی بوسه می‌زد. با اینکه خانه‌ی ما درست روبروی حسینیه بود، اما همین که قدم توی کوچه گذاشت و در را بست، انگار قلبم فشرده شد و بغضی مانند استخوان گیر کرده در گلو، که نه راه پس داشت‌ و نه پیش، راه نفسم را سد می‌کند. خوابم نمی‌برد. فکرم هزار جا سرک می کشید.با صدای اذان که از بلند گوی حسینیه توی محله می ریخت، از جا بلند شدم و بعداز وضو، قامت بستم و دل به خدا سپردم که آرام بگیرد. هوا گرگ و میش شد و در یک لحظه صدای انفجار شدید و سوت موشک در سرم پیچید.زمین و خانه لرزید و انگار که قیامت بپا شده باشد. فریاد زدم:" یا امام حسین" شیشه‌ها پاشید وسط اتاق و پرده ها آویزان ماند. پاهایم بهم می‌پیچید و سکندری می‌خوردم. حاجی دستِ من و دخترم را گرفت و فرار کردیم سمت در حیاط. بوی دود و گردو خاک به گلویم نشست و به سرفه افتادم. در را که باز کردیم، حسینیه را میان دود و آتش دیدیم. حاجی دستم را رها کردو دوید سمت آوار فرو ریخته در حسینیه. نمی‌دانستم خواب است یا دربیداری گنبد و گلدسته را زخمی و ترک خورده دیدم. فریاد زدم:" علیرضا ؟؟؟؟" دیگر چیزی نه دیدم و نه شنیدم. چشم که باز کردم، حاجی را دیدم که با صورت خاکی، رد اشک بر صورت تکیده اش نشسته و نگاهش را ازم دزدید. پرسیدم: " حاج محرم علیرضا کو؟" شانه های مردانه اش لرزیدو گفت: " یل یاتار طوفان یاتار، یاتماز حسینن پرچمِ" همون جمله ای که علیرضا با آن نفس می گرفت و روحش را جلا می‌داد. با صدای نصفه نمیه گفتم:" فاطمه؟ بهش خبر دادی؟" گفت:" بیمارستانه. بالاخره نوه‌ت اومد. اما حیف باباشو ندید" ✍️زهرا پرچگانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞