eitaa logo
فناوری روایت
2.5هزار دنبال‌کننده
148 عکس
40 ویدیو
24 فایل
📲سواد روایت 🖱نگاه عمیق به روایت ✍️راهبرمحتوایی: @Fadaei_Eslam
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مدرسه کنشگری
💡نشست امروز با همراهی و حضور گرم شما عزیزان به پایان رسید. اما مسیر این روایت صلح ادامه داره. منتظر حضور شما در نشست‌های بعدی هستیم: ⏳زمان برگزاری: هر روز، ساعت ۱۶ (به مدت ۴۵ دقیقه) ‌ محل رویش کنش‌های آگاهانه مردمی👇🏻 🌱@school_activism
📜روایت هفتادوهشتم ‌محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به علی (علیه‌السلام) از عجیب‌ترینِ ایمان‌ها و شریف‌ترین یقین‌ها می‌گوید مردمانی که بر سیاهی بر سفیدی ایمان می‌آورند در حالی که حجت‌خدا را به چشم ندیده‌اند! به سلطه احکامِ تن فکر می‌کنم، به زمین‌گیر شدن روح در تلاطم‌ و بازی‌های فریبنده دنیا قرار بود از این سلطه خارج بشویم، ما حتی در حد دیدن هم نباید در تن می‌‌ماندیم اهالی مدینه، رسول الله را می‌‌دیدند، علی را هم، حسن را هم، حسین را هم ولی قرار بر ترقی امت پیامبر بود، باید بدون دیدن و حتی شنیدن، و صرفا با خواندن کلمات نورانی‌شان می رسیدیم به عوالم ملکوت. حالا که این عبارات را می‌نویسم، هزار و صد و هجده سال است که ما باید آن عزیزِ حاضرِ غایب را هر لحظه حس کنیم بی‌آنکه با چشم سر ببینیم آن چهره بهشتی را و با گوش‌هایمان بشنویم آن صدای ملکوتی را؛ اما در همین سال‌ها، جهان اسلام را نفس‌های مسیحایی خمینی کبیر و خامنه‌ای شهید، احیا کرده بود مردم گرچه امام خود را نمی‌دیدند، ولی دلخوش به دیدار نائب امام خود بودند و دلشان قرص بود که ولی الهی را می‌شنوند همه این دلخوشی ها تا صبح دهم ماه مبارک رمضان ۱۴۴۷ قمری بود بنا را گذاشتند که همین امید را هم از ما بگیرند که امت محمد، به پله بالاتری صعود کند؛ حالا نه تنها بدون ندیدن امام خود بلکه بدون دیدار نائب امام خویش هم باید همان آرمان‌های رسول الله را ادامه میداد. در میانه معرکه احد خبر از شهادت رهبر امت اسلام رسیده بود یهود و نصری و مشرکین را خیال این بود که امت اسلام، بدون رهبر از آرمان های خویش دست خواهد کشید اما جنود باطل، چه از ضیافت الهی رمضان میفهمید که حضرت باری تعالی بنا گذاشت دقایقی را بدون اولین نیازهای تن بگذاریم که سلطه این بدن بر روح کمتر شود که روح، توان پرواز خود را باز پس گیرد ما به پرواز می اندیشیدیم که باطل بی آنکه بداند، ما را به پرواز واداشت حالا که نه چشم هایمان ولی خدا را می‌دید، نه گوش هایمان فرامینش را می‌شنید با لبانی تشنه آب و بطونی خالی از طعام و روحی بی هوا و بدنی که سلطه ای بر روح نداشت مشتاقانه آماده پرواز شدیم، حالا همه ایرانِ عزیزِ سیدعلی عهده دار نقش رهبری بودند و علم بر دوش خیابان‌های زیر باران موشک و رقص جنگنده‌های باطل را تسخیر کردند میدان را هم سپردند به سربازانی که می‌سوختند ولی از پا نمی‌نشستند هفت روز و هفت شب، تمام ایران مجرای اراده ولی خدا شده بود. شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بود، وفاداران مکتب علی، قرآن بر سر نهاده بودند و نوای‌شان الغوث بود که خبر آمد پسری از تبار سیدعلی عهده دار این علم شده است باران شوق باریدن گرفت. اما باز هم نوبت ارتقا بود، مردم باید با رهبری که او را ندیده و نشنیده بودند بیعت می‌کردند سراپا گوش می‌شدند و اطاعت می‌کردند تا این معرکه هم به پایان برسد. آری! ما وارد مرحله ایمان و اطاعت و یقینِ بدون دیدن و شنیدن نائب اماممان شده بودیم. چه شگرف ایمانی و چه فرخنده اطاعتی و چه شریف یقینی که با سیاهی بر سفیدی، به عوالم ملکوت می‌رساند امت محمد را مبارک باد این ارتقاء که رشک بهشتیان است. ✍️راضیه محمدی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هفتادونهم شبی که فهمیدم سیدعلی خامنه ای را به شهادت رساندند، تازه از یک نشست عجیب و غریب بعد از آن همه پیروزی که در آخر به شکست منجر شده بود، برمی‌گشتم. اعصابم بسیار وضعیت وخیمی داشت و آن خبر سهمگین را هم دیده بودم. اندکی به روبه رویم خیره شدم، باران بارید از ضبط ماشین آهنگ ببار ای بارون شجریان پخش شد مجدد خبر را چک کردم و عکسش را به روی قلبم گذاشتم، سخن گفتم با او و گریستم...شدت بارش چشمان من از ابرها پیشی گرفته بودند،اولین بار بود که چشمانم رقیب ابر ها می شدند، آدمی نیستم که برای هرکسی بگریم یا بالعکس، سالیان سال است در بوستون آمریکا نشسته ام و "دلم برای هیچکس تنگ نشده". اما او فرق می‌کرد، با همه وجود دوستش داشتم؛ با اینکه در سنین پایین تر، از او نفرت داشتم و درخانواده‌ی"بسیار‌مخالف نظام"قدکشیده بودم. من شادی را، زیبایی را، عشق را همه چیز را با او دیده‌ام و بسیار وحشتناک از دستش دادم، آخ! همین الان بسیار بسیار دلتنگش شده‌ام... در اعتراضات امروز بوستون با دوستان زیادی به خیابان رفتیم و با افتخار علیه آن مردک پدوفیل سگ صف شعار دادیم با صلابت، دوستانم از سیدمجتبی می گفتند و تعریف می کردند که 《او بسیار زیباست!:)》... دلم آرام می‌شد دوستانم و مردمان آزاده را می دیدم. سعی کردم دق و دلی این چندشب که کنار مردم ایران در خیابان نبودم را، اینجا دربیاورم، به خدای عیسی مسیح سوگند ما باهر اصابت به سگدانی صهیونیست ها خوشحال می‌شویم و شادی می‌کنیم‌، بزنید که خوووب می زنید❤️. *مردم عزیز هم به نیابت از ما غربتی ها خیابان را ترک نکنند*...باشد که برگردیم به وطن و سال های سال با موفقیت های عظیم، باسیدمجتبی قد بکشیم... ✍️م.مصدق، از ایالت بوستون-آمریکا ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتادم دل‌آشوبه به جانم چنگ می‌اندازد. بیت رهبری... آسمان‌ریسمان می‌بافم که نشنوم، باور نکنم؛ اما اتفاق، افتاده است. ننگ به جنگ! مرگ بر موشک! اشک شره می‌کند بر پهنای صورتم. کلمه‌ها کودتا می‌کنند؛ این بی‌تویی را چگونه تاب بیاورم؟ دنیای منهای عشق را کجای دلم بگذارم؟ شعرخوانی‌ خیست می‌پیچد در ذهنم: «ما مدعیان صف اول بودیم/ از آخر مجلس شهدا را چیدند» خیلی وقت است نوبت رسیده به چیدن مدعیان صف اول. عمّارها را دار زدند تا امامشان تنها بماند. حالا خودش را... دو دوتا چهارتا می‌کنم؛ خیلی خسته شدی، خدا قوت مرد میدان! خوشِ حلالت زیباترین مرگ! مبارک است. زنگ می‌زنم به رفیقی که می‌گفت دیگر دلواپس از دست دادنت نیست. وعده می‌گذاریم سرِ ایستادن پای تو. علمت را برمی‌داریم. راه می‌کشیم سمت خیابان. زیر پرچم‌های سه‌رنگ اقتدار، شعار می‌دهیم: «ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد.» ✍️صدیقه یوسفی‌باصری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتاد‌ویکم دل خلیج فارس برایت تنگ خواهد شد‌. و هرمز یاد و خاطراتت را تا ابد در دلش نگاه خواهد داشت. ما نیز فراموش نخواهیم کرد و تاریخ هم از یاد نمیبرد که چطور با صلابت و غیرتت اجازه ندادی جرعه‌ای از این سرزمین به دهان کثیف اجنبی برسد. تو و دست های کشیده‌ات را میبوسیم که شب‌ها در قنوت خدا را طلب میکرد و هر سحر تمام دریا را بغل میگرفت و از تمامیت ایران، از نام باشکوه خلیج فارس که سالها‌ی سال به آن چشم طمع داشتند محافظت میکرد. زین پس آب، ماهی‌ها و مرغابی‌ها و حتی آن پرندگان نازک بالی که زمان کوچ از آسمان تو را مینگریستند و از چشمانت ذوق پرواز را میخواندند، برایت عزادار می‌مانند. سفر بخیر امیر تنگستان. سلام ما را به آن عزیز از دست رفته، به حاج قاسم و به سپهبد امیر موسوی، به سلامی و لاریجانی و به تک تک شهدایی که به استقبالت می‌آیند برسان. دل خلیج فارس برایت تنگ خواهد شد. ✍️حنانه عزیززاده ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتاد‌ودوم این روزها با کوچکترین صدایی از جا می پریدم و دلم زیرو رو می‌شد. روزها آفتاب کم جان بود و پسِ ابرهای آبستن به نعمت خدا، رو می‌گرفت و شبها ستاره‌ها نوری نداشتند، بیشتر دلم آشوب می‌شد. حال و هوای دوسال پیش را داشتم که دردانه‌ی من و حاجی میخواست برای دفاع از حرم بی بی زینب برود و زمین و زمان را بهم می دوخت و هزار جور بهانه برای رفتن می آورد تا از دوستانش جانماند، شب وقتی امد، بهش توپید که چرا فاطمه را تنها گذاشتی؟ با لبخندی که روی لبهایش کش امد، گفت: " مامان مارو ببین. فاطمه شیر زنیه براخودش. تو باید منو به عروست بسپری نه اونو به من!" حاجی که شاهد بحثِ ما بود، گفت: " علیرضا مادرت راست میگه. یه هفته بیشتر نمونده به تولد نوم. تو این اوضاع که آسمون شهرمون شده اتوبان موشک و پهپاد، و صدایی که تو تاریکی شب می‌پیچه، میترسه عروسم. " دستی بر شانه‌ی پدرش زد: " منم اینارو میدونم. ولی امشب دوستم ازم خواسته جاش شیفت بمونم تو ی حسینیه. فاطمه رو بردم خونه باباش که تنها نمونه. " این جمله‌ی آخر را که گفت نفس راحتی کشیدم. کمی دور هم نشستیم و موقع خدا حافظی بوسه‌ی نرمش روی صورت حاجی و من و خواهرش نشست. برعکسِ همیشه که فقط پیشانی بوسه می‌زد. با اینکه خانه‌ی ما درست روبروی حسینیه بود، اما همین که قدم توی کوچه گذاشت و در را بست، انگار قلبم فشرده شد و بغضی مانند استخوان گیر کرده در گلو، که نه راه پس داشت‌ و نه پیش، راه نفسم را سد می‌کند. خوابم نمی‌برد. فکرم هزار جا سرک می کشید.با صدای اذان که از بلند گوی حسینیه توی محله می ریخت، از جا بلند شدم و بعداز وضو، قامت بستم و دل به خدا سپردم که آرام بگیرد. هوا گرگ و میش شد و در یک لحظه صدای انفجار شدید و سوت موشک در سرم پیچید.زمین و خانه لرزید و انگار که قیامت بپا شده باشد. فریاد زدم:" یا امام حسین" شیشه‌ها پاشید وسط اتاق و پرده ها آویزان ماند. پاهایم بهم می‌پیچید و سکندری می‌خوردم. حاجی دستِ من و دخترم را گرفت و فرار کردیم سمت در حیاط. بوی دود و گردو خاک به گلویم نشست و به سرفه افتادم. در را که باز کردیم، حسینیه را میان دود و آتش دیدیم. حاجی دستم را رها کردو دوید سمت آوار فرو ریخته در حسینیه. نمی‌دانستم خواب است یا دربیداری گنبد و گلدسته را زخمی و ترک خورده دیدم. فریاد زدم:" علیرضا ؟؟؟؟" دیگر چیزی نه دیدم و نه شنیدم. چشم که باز کردم، حاجی را دیدم که با صورت خاکی، رد اشک بر صورت تکیده اش نشسته و نگاهش را ازم دزدید. پرسیدم: " حاج محرم علیرضا کو؟" شانه های مردانه اش لرزیدو گفت: " یل یاتار طوفان یاتار، یاتماز حسینن پرچمِ" همون جمله ای که علیرضا با آن نفس می گرفت و روحش را جلا می‌داد. با صدای نصفه نمیه گفتم:" فاطمه؟ بهش خبر دادی؟" گفت:" بیمارستانه. بالاخره نوه‌ت اومد. اما حیف باباشو ندید" ✍️زهرا پرچگانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتادوسوم فقط یک پوستر در دستش بود. ما هم از قبل عکس و پرچم داشتیم. روی نیمکتی از سرما مچاله شده‌بودم و پسرکم را انگار که قنداق کرده‌باشم، در آغوشم به پتو پیچیده‌بودم. با این حال نتوانستم دستش را رد کنم. آخر شاید دلش می‌شکست و توی ذوقش می‌خورد. عکس آقا را از دست او که به سویم جاری شده‌بود گرفتم. معلمانه و مادرانه تشکر کردم. او هم گفت: « فقط همین یه دونه مونده‌بودهااا» از چشمانش ذوق می‌بارید که لابد توانسته تعداد بالایی از عکس‌های آقای شهیدمان را بین جمعیت پخش کند و مأموریتش را به پایان برساند. پسرک لابد کلاس دوم یا سوم بود. بیشتر از این به او نمی‌آمد. این شب‌ها پسرها و دخترهای زیادی دارند بزرگ می‌شوند. نقش اجتماعی خودشان را می‌شناسند و با انجام آن‌ها اعتماد به نفس، خودباوری و ایران‌باوری پیدا می‌کنند. مثل همان پسر، پسرهای دیگری را هرشب می‌بینم که قد و قامتشان از قد چوب پرچم دستشان کوتاه‌تر است و چه خوب علمداری می‌کنند. پسرهایی که مشت‌هایشان کوچک است اما اثر بزرگی در دل تاریخ دارد. یا دخترهایی که شاید هنوز به سن تکلیف نرسیده‌اند اما نه تنها حجاب بر سر دارند که با انتخاب چفیه، حجابشان بیشتر از هروقت دیگر نماد مبارزه هم به خودش گرفته‌است. آن‌ها قدم‌هایشان کوتاه است اما این قدم‌ها امیدوارمان می‌کند به اراده و همت بلندی که دارند. یاد آن صحبت امام خمینی (ره) در دلم زنده می‌شود که فرمود به دبستانی‌ها امید دارد و یا از ایشان نقل شده‌بود که اطفال گهواره‌خواب را سربازان خود معرفی کرده‌بودند. یاد «سلام فرمانده»‌هایی که همین بچه‌ها در این چند سال می‌خواندند در جانم روشن است. پس آن «عهد می‌بندم» گفتنشان واقعی بوده خدا را شکر. امام زمان هم می‌بینند و لابد کلی به آسمانی‌ها نشانشان می‌دهند. چندشب از این شب‌ها یکی از شاگردانم را در میان جمعیت دیدم. به آغوش کشیدمش. با مادرش سلام و احوال‌پرسی کردم و بابت گل‌دخترش تبریک گفتم. خلاصه دعای معلمانه‌ای هم بدرقه‌‌ی راهش کردم که خدا برایتان حفظش کند. زهرا از شاگردان مدرسه‌ی تیزهوشان بود. نه اینکه خدایی نکرده از استفاده از عنوان این مدرسه در این روایت منظور بدی داشته‌باشم‌ها. نه، نوشتم که گمانمان از این نسل‌ها، از این مدرسه‌ها، از این دخترها به اعتدال برسد. و چه زیبا جلوه‌ای بود. معلم و شاگردش همراه با مادرانشان کنار هم ایستاده‌بودند و محکم و یک صدا شعار می‌دادند. یک روز هم برای نماز ظهر به مسجد امام حسن عسکری قزوین رفته‌بودم. سارینا، هم‌کلاسی زهرا، را در صف نماز دیدم‌. گرچه او مرا و لبخند ذوق و رضایتم را ندید. البته می‌دانم من که کسی نیستم. خدا راضی باشد. اما معلمم دیگر. شاگردهایم را که می‌بینم دلم بر طبل شادانه می‌کوبد. بیرون آمدنی از مسجد هم فاطمه را دیدم. در آغوش هم برای رهبر شهیدمان زار زدیم و بی هیچ حرف دیگری از هم جدا شدیم. مگر با بغض و اشک چه حرفی می‌شود زد. از این شاگردها کم ندارم. شاید قدم‌هایشان را در راهپیمایی‌ها نمی‌بینم اما قلم‌هایشان را می‌خوانم. برایم داستانک، روایت و رجز‌هایی را می‌فرستند که از قلمشان شعله می‌گیرد. می‌خوانم و برخی را به قدر سوادی که از نوشتن دارم نقد می‌کنم. اصلاح می‌کنند و بعد منتشر می‌کنیم‌. ریحانه یکی از آن‌هاست. برایم نوشته‌بود که می‌خواهد گفتگوی من و خودش را درباره‌ی این قلم زدن‌ها منتشر کند تا معلم‌های دیگر هم پای کار بیایند!! می‌بینید؟ برخی از آن‌ها خودشان معلم هستند! بعد ما گاهی می‌خواهیم با ادعای صف اول بودن برای صف شاگردان و تربیتشان برنامه‌ریزی کنیم! بماند که در آخر هم این کار را نمی‌کنیم یا کمتر عمل می‌کنیم... ✍️فائزه فداکار ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتادوچهارم _شِق شِق!!! صدای جابه‌جا شدنِ مهره های کمرش را فقط خدا می‌شنید.💔 نمی‌دانست که چطور شد و این تصمیم را گرفت. صدای انفجار را که شنید،سرش را چرخاند. زنان و کودکان زیادی در پایین مترو گیر افتاده بودند و تواناییِ بالا رفتن و پناه گرفتن را نداشتند. بی معطلی و با شوقِ به خدمت به سمت سکو دوید‌. به حالت سجده در آمد. مرد با دست به مردم اشاره کرد و خودش را نشان داد و فریاد زد: "پاتون رو بذارید روی پشت من و رد شید!" مردم هاج و واج نگاهش می‌کردند و حیرت زده بودند. دوباره داد زد: "نشنیدید؟!میگم هرچه سریعتر از من بالا برید و از مترو خارج بشید" او حالا پله ای شده بود برای سالم رسیدنِ هموطنانش به مقصد... و پُلی به سوی حیات... و الگویی برای درست زیستن... با خودم فکر‌ می‌کنم قطعا این مردِ بزرگ سنگینی وزنِ مردم را حین عبور،حس نکرد چرا که ایمانِ راسخش در ترازوی عافیت، وزنِ سنگین تری داشت! آری! مرد اصفهانی آن لحظه در درست ترین سمت تاریخ ایستاده و بهترین سجده ی عمرش را رفت. عبودیت و بندگیِ خدا آدمی را به چنان درجه و سوزِ عشقی می‌رساند که داوطلبانه خود را در سختی می‌اندازد و تا بتواند از محبوب خود دلبری کند و ...! مردم ما یک چنین مردمی هستند؛ که در مکتبِ ولایت ابتدا درسِ ایثار،محبت،از خودگذشتگی، و را پاس کرده اند.! با چنین مردمی نمی‌توان سر شاخ شد و بر آن غلبه یافت.👌 پس قطعا سَننتصر...🌱 ✍🏻شیدا امیری ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتاد‌وپنجم 🍃بسم رب الشهداء والصدیقین🍃 اگر دشمن قداره کش می دانست... ... در ساحل جنوب، نزدیک تنگه هرمز، کودکان با شنیدن صدای موشک، بدون هراس ندای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» را با قلبی پر از ایمان سر می‌دهند. گویی که این شعارها، جشنی از مقاومت به پا می‌کنند و زرهی از ایمان به قلب‌ها می‌پوشانند. و دشمن، اگر از این مقاومت آگاه بود، هرگز جرأت حمله را نمی‌یافت. پدری در میان این هیاهو، قلاب ماهیگیری به دست، به امید رزقی حلال برای فرزندانش تلاش می‌کند، اما دریا نیز در این روزها سخاوتمندی خود را از دست داده است. در این میان صدای مرگبار موشک ها امان مرد را بریده است. کودکان اما، با دیدن این صحنه و شنیدن نعره موشک ها، نه از ترس، بلکه با ذوق و شوق فریاد می‌زنند. و نابودی ستمگران عالم را با تمام توان از خدا می خواهند. چه تفاوت فاحشی است میان دنیاپرستان و شب زدگان هفت رنگ که با شنیدن صدای موشک، به سوراخ های کفر و نفاق خزیده اند و شیرمردان مصیبت زده ای که با وجود داغ فقدان رهبر شهیدشان، با تمام وجود از این سرزمین اسلامی دفاع می‌کنند. اینجا اشک کودک پیروز است اینجا خون بر موشک پیروز است کسی چه می داند ...شاید در عالم رازیست که جز به بهای خون فاش نمی شود... ❤️🖤 ابوالفضل علمدار خامنه ای، نگهدار. چراکه... بازهم خامنه ای رهبر ماست باز هم دست خدا بر سر ماست ✍️فرزانه طالقانی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📜روایت هشتاد‌وششم شاید روزگاری دور هم کف خیابان آمده و بجای پرچم اعلامیه به دست گرفته. شاید روزی هم بالای خاکریز ایستاده و اسلحه به دست گرفته. اول برای اسلام و ایران، دوم برای اسلام و ایران و حال هم برای اسلام و ایران شاید امروز درد کمرش اجازه ایستادن به او نمی‌دهد. شاید دوست داشت در خانه به دور از هیاهوی جمعیت و شلوغی خیابان ها بنشید و چایش را بنوشد. شاید هم هر روز این ساعت خاموشی خانه را برقرار می‌کرد و می‌خوابید ولی... ولی الان حال همان روزگاری را دارد که وظیفه‌اش را بودن در کوچه پس کوچه‌ها می دانست و اعلامیه پخش کردن، مانند آن دوره که مبارزه‌اش را بودن در سنگر می‌دانست و اسلحه در دست گرفتن را جهاد در راه خدا، حال آمده است با کمری خمیده از بار کهولت عمر، اما نشکسته تا نشان دهد این بار هم میداند میدان دفاع کجاست، میداند اسلحه امروز پرچمی است که میگرداند، میداند سنگر اکنون خیابان است، میدان است. آمده تا بگوید این بار هم سمت درست تاریخ ایستاده. ✍️نسیبه سادات ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتادوهفتم نگاهی به صف نانوایی انداختم،کیپ تا کیپ آدم ایستاده بود.به انتهای صف رفتم .به ساعتم نگاه کردم و دقیقه ها را شمردم .سه ساعت طول می کشید تا نوبت من شود. زن میانسالی از میان جمعیت با صدای نسبتا بلندی گفت:الهی خیر نبینند چه بر سرمان آورده اند که برای لقمه نانی باید ساعت ها در انتظار بمانیم. آهی کشیدم در دل گفتم :برای ما که فرقی ندارد در خانه ما همیشه سر نان خریدن دعواست. مرد چاق که دکمه های بلوزش به زور بسته می‌شد حِس حِس کنان گفت:حاج خانم ما خودمان در حق خودمان نیستم وبعد از مکث کوتاهی تا نفسش سر جایش بیاید دوباره ادامه داد من مطمعن هستم همه اینها در خانه نان دارند. نگاهی به مرد انداختم آنقدر با اطمینان حرف می‌زد انگار داخل تک تک خانه ها را رفته بود. عینک ته استکانی را روی صورتش تکان داد دوباره گفت:ببخشید آقا شما چند عدد در خانه نان دارید . پسر جوان نگاهی به مرد انداخت بدون معطلی گفت ۱۵ تا و این پرسش تا انتهای ادامه پیدا کرد. خودش را از میان جمعیت کمی به بیرون هول داد گفت رزمندگان در میدان هستند ما در خیابان . مگر خیابان همان خانه مان نیست ما هم جهاد میکنم . سکوت سنگینی صف نانوایی را گرفت .یکی یکی از صف خارج شدند. _خانم شما چندعدد نان می‌خواهید. بی اختیار گفتم به قدر کفایت. ✍️ساناز فلکی نافچی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞
📜روایت هشتادوهشتم این روزها، خاطراتی دوردست در دل ها زنده می‌شود؛ روزهایی که شاید خود زیست نکرده‌ باشیم، اما داستان‌هایش را از زبان دلباختگانی شنیده‌ایم که طعم آن روزها را با تمام وجود حس کرده‌اند. امروز، یادآور آن دلیرمردانی است که در زیر آتش دشمن، سحر را با زمزمه‌ی نماز شب به پایان می‌رساندند و در شب‌های عملیات، با قرائت زیارت عاشورا و توسل به خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام)، شجاعانه به استقبال شهادت می‌رفتند. امروز، در میان جمعِ پرشورِ میدان داران انقلاب، با چشمان خود می‌بینم که چگونه شب‌هایشان را با توسل به اهل بیت (علیهم السلام)، برای عاقبت‌بخیری خود و استمرارِ این انقلابِ نورانی، سپری می‌کنند. آری، سربازانِ امروز، ادامه‌دهندگانِ راهِ کسانی هستند که جانِ خود را برای این آب و خاک فدا کردند. حال، کودکانِ امروز، سینه‌هاشان را در برابر دشمن سپر کرده‌اند؛ همانند رقیه‌ها و علی‌اصغرهایی که قرار است ریشه‌ی درختِ ظلم را از بیخ و بن برکنند. ✍️امیرحسین مرادی ╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞