💎 چگونه جلب روزے ڪنٻم ⁉️
امام #حسن مجتبی علیه السلام فرمودند:
قوےترٻن اسباب ڪسب روزۍ این هاست-
🔹 #نماز خواندن با تعظیم و خشوع
🔸 خواندن #سوره واقعہ بويژه در شب و وقٺ عشاء
🔹 #خواندن سوره «يس» و سوره «مُلك» در صبح ها
🔸 حضور در #مسجـد پيش از #اذان
🔹 هميشه با #طهارت ( وضو یا غسل یا تیمم ) بودن
🔸 انجام #نافله فجر و نماز وتر در #منزل
🔹 و این ڪھ #سخن_لغو و بیہــوده نگـوید...
📚 بحارالانوار - جلد ۷۳
امیرالمؤمنین عليه السلام :
آدمى با #نيت نيكو و #اخلاق_خوش به تمام آنچه در جستجوى آن است از #زندگى خوش و #امنيت محيط و فراخى #روزى دست می يابد .
📚 غررالحكم
@delneveshte_13
♥️•﷽•❤️
لطفا تا آخر بخوانید
🌾🌴🌷🌾🌴🌷🌾🌴🌷❤️
سردار سلیمانی:
وای به روزی که لباس رزم بپوشم
🌴🏝🌴🌷🌴🏝🌴
حماسه حاج قاسم
🌾🏝🌾🌷🌾🏝🌾
در تاریخ ۹۳/۹/۲۳ شبکه تلویزیونی الفرات عراق یک میهمان ویژه داشت که در خلال آن می خواست از شکست یک عملیات ویژه داعش پرده بردارد.
میهمان شبکه یکی از روسای قبایل عراق و فرمانده نیروهای مردمی عراق آقای ابوحسن میگفت: ما اطلاع یافتیم که ۳۷۰ نفر از نیروهای داعش طی عملیاتی قصد گروگانگیری ایرانیان زائر را در نزدیکی کربلا دارند.
فرمانده عراقی می گفت: ما طبق وظیفه موضوع را سریعا به حاج قاسم سلیمانی اطلاع دادیم چون ایشان فرمانده حفاظت از زوار اربعین بودند
این فرمانده عراقی توضیح میدهد: حاج قاسم سریعا مسیر حرکت داعش را رصد کردند و با ۲۰ نفر از نیروهای زبده اش در سر راه نیرویهای داعش کمین کرد.
فرمانده عراقی چنین توضیح داد: نیروهای حاج قاسم سلیمانی با نیروهای داعش درگیری شدند واین درگیری نیم ساعت بطول انجامید
ابو حسن می گوید: بعد از اتمام درگیری من با نیروهایم به منطقه درگیری رفتم و با چشمان خودم دیدم که تمام نیروهای داعش بجز یک نفر که اسیر شده بود کشته شده بودند
ابوحسن چنین توضیح داد: حاج قاسم سلیمانی که کت و شلوار تنش بود رو به اسیر داعشی کرد و کت و شلوارش را نشان داعشی داد و گفت ببین من قاسم سلیمانی کت وشلوار تنمه وای بروزتان اگر لباس رزم بپوشم…..
ابوحسن در پایان گفت : طی اعترافاتی که این اسیر کرده بود نیروهای داعش از طرف سرکرده ی خودشان ماموریت داشتند که زنان ایرانی را در بازار موصل بعنوان کنیز بفروشند
🌴🏝
ای خدا کجا رفت سردار ما😭
🌴🏝🌴🌷🌴🏝🌴
شادی روح مطهر قهرمان ملی ایرانی
سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
پنج صلوات،،،اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم
🌾🌴🌷🌾🌴🌷🌾🌴🌷❤️
✴️کانال فرهنگی مذهبی دست خط روی میز
@delneveshte_13
هدایت شده از بدون لینک
سلام و تقدیم ادب و احترام🌺
امیدوارم سال خوبی داشته باشین🙏🏻
شرمنده از مزاحمت مجدد!
ما چند نفر جوون این مرز و بوم یه کتابفروشی کوچیکی راهاندازی کردیم که کتابهای متنوعی رو شروع به فروش (با سود بسیار ناچیز) کردیم؛ ولی نه برای سودآوری خاصی!!
بلکه سود حاصل از این کار رو صرف امور #فرهنگی و #خیر میکنیم و گاهی اگر مبلغ آبرومندانهای جمع بشه و دستمون رو بگیره با کمال افتخار به نیازمندان میرسونیم😊
حالا من نیومدم که بگم بیاین ازمون خرید کنید یا هرچیز دیگهای، ولی اگر میتونید حمایت و تبلیغمون کنید و داخل گروههایی که میتونید ارسالش کنید🙏🏻
🔵این کانالمون در ایتا هست که هم کار فرهنگی توش میشه و هم در راستای اون امر هستش 👇🏻لطفا عضو بشین👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3557621793Ce1cbb448c4
🔴 این هم لینک فروشگاهمونه اگر دوست داشتین دیدن کنید و حمایت:
https://basalam.com/@rasmevafa/invite
ممنون از محبت دوبارتون 🌺
امیدوارم بازم قابل بدونید 😊🙏🏻
ببخشید مزاحم شدم 💐
11.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺سلام آقازاده حسین(ع)
یه سر بریم زیارت پایین شش گوشه🌹
▫️تهیه و تدوین: #نذر_رسانه آستان قدس رضوی
@delneveshte_13
•﷽•
#مقام_معظم_رهبرے(حفظهالله):
•
#جوان در هـر جامعـه و ڪشورے
محور #حرڪتاست. اگر حرڪت
انقلابـے و #قیام سیـاسے باشــــد،
جوانان جلوتر از دیگراندر صحنه
هستنــد. اگـر حـرڪت #سازندگے
یـا حـرڪت #فرهنگے باشـد، بــاز
جوانان جلوتر از دیگرانند ودست
آنهـا ڪارآمـد تر از دسـت دیگران
اسـت. حـتے در حـــرڪت انبیـاے
الهے هم، محور حرڪت و مـرڪز
#تلاش و تحرڪ، جوانان بودند!
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_چهارم
💠 ظاهراً دیگر به نتیجه رسیده و میخواست قصه را فاش کند. باور نمیکردم حیدر اینهمه بیرحم شده باشد که بخواهد در جمع #آبرویم را ببرد.
اگر لحظهای سرش را میچرخاند، میدید چطور با نگاه مظلومم التماسش میکنم تا حرفی نزند و او بیخبر از دل بیتابم، حرفش را زد:«عدنان با #بعثیهای تکریت ارتباط داره، دیگه صلاح نیس باهاشون کار کنیم.»
💠 لحظاتی از هیچ کس صدایی درنیامد و از همه متحیرتر من بودم. بعثیها؟! به ذهنم هم نمیرسید برای نیامدن عدنان، اینطور بهانه بتراشد.
بیاختیار محو صورتش شده و پلکی هم نمیزدم که او هم سرش را چرخاند و نگاهم کرد و چه نگاه سنگینی که اینبار من نگاهم را از چشمانش پس گرفتم و سر به زیر انداختم.
💠 نمیفهمیدم چرا این حرفها را میزند و چرا پس از چند روز دوباره با چشمانم آشتی کرده است؟ اما نگاهش که مثل همیشه نبود؛ اصلاً مهربان و برادرانه نبود، طوری نگاهم کرد که برای اولین بار دست و پای دلم را گم کردم.
وصله بعثی بودن، تهمت کمی نبود که به این سادگیها به کسی بچسبد، یعنی میخواست با این دروغ، آبروی مرا بخرد؟ اما پسرعمویی که من میشناختم اهل #تهمت نبود که صدای عصبی عمو، مرا از عالم خیال بیرون کشید :«من بیغیرت نیستم که با قاتل برادرم معامله کنم!»
💠 خاطره پدر و مادر جوانم که به دست بعثیها #شهید شده بودند، دل همه را لرزاند و از همه بیشتر قلب مرا تکان داد، آن هم قلبی که هنوز مات رفتار حیدر مانده بود.
عباس مدام از حیدر سوال میکرد چطور فهمیده و حیدر مثل اینکه دلش جای دیگری باشد، پاسخ پرسشهای عباس را با بیتمرکزی میداد.
💠 یک چشمش به عمو بود که خاطره #شهادت پدرم بیتابش کرده بود، یک چشمش به عباس که مدام سوالپیچش میکرد و احساس میکردم قلب نگاهش پیش من است که دیگر در برابر بارش شدید احساسش کم آوردم.
به بهانه جمع کردن سفره بلند شدم و با دستهایی که هنوز میلرزید، تُنگ شربت را برداشتم. فقط دلم میخواست هرچهزودتر از معرکه نگاه حیدر کنار بکشم و نمیدانم چه شد که درست بالای سرش، پیراهن بلندم به پایم پیچید و تعادلم را از دست دادم.
💠 یک لحظه سکوت و بعد صدای خنده جمع! تُنگ شربت در دستم سرنگون شده و همه شربت را روی سر و پیراهن سپید حیدر ریخته بودم.
احساس میکردم خنکای شربت مقاومت حیدر را شکسته که با دستش موهایش را خشک کرد و بعد از چند روز دوباره خندید.
💠 صورتش از خنده و خجالت سرخ شده و به گمانم گونههای من هم از خجالت گل انداخته بود که حرارت صورتم را بهخوبی حس میکردم.
زیر لب عذرخواهی کردم، اما انگار شیرینی شربتی که به سرش ریخته بودم، بینهایت به کامش چسبیده بود که چشمانش اینهمه میدرخشید و همچنان سر به زیر میخندید.
💠 انگار همه تلخیهای این چند روز فراموشش شده و با تهمتی که به عدنان زده بود، ماجرا را خاتمه داده و حالا با خیال راحت میخندید.
چین و چروک صورت عمو هم از خنده پُر شده بود که با دست اشاره کرد تا برگردم و بنشینم. پاورچین برگشتم و سر جایم کنار حلیه، همسر عباس نشستم.
💠 زنعمو به دخترانش زینب و زهرا اشاره کرد تا سفره را جمع کنند و بلافاصله عباس و حلیه هم بلند شدند و به بهانه خواباندن یوسف به اتاق رفتند.
حیدر صورتش مثل گل سرخ شده و همچنان نه با لبهایش که با چشمانش میخندید. واقعاً نمیفهمیدم چهخبر است، در سکوتی ساختگی سرم را پایین انداخته و در دلم غوغایی بود که عمو با مهربانی شروع کرد :«نرجس جان! ما چند روزی میشه میخوایم باهات صحبت کنیم، ولی حیدر قبول نمیکنه. میگه الان وقتش نیس. اما حالا من این شربت رو به فال نیک میگیرم و این روزهای خوب ماه #رجب و تولد #امیرالمؤمنین علیهالسلام رو از دست نمیدم!»
💠 حرفهای عمو سرم را بالا آورد، نگاهم را به میهمانی چشمان حیدر برد و دیدم نگاه او هم در ایوان چشمانش به انتظارم نشسته است. پیوند نگاهمان چند لحظه بیشتر طول نکشید و هر دو با شرمی شیرین سر به زیر انداختیم.
هنوز عمو چیزی نگفته بود اما من از همین نگاه، راز فریاد آن روز حیدر، قهر این چند روز و نگاه و خندههای امشبش را یکجا فهمیدم که دلم لرزید.
💠 دیگر صحبتهای عمو و شیرینزبانیهای زنعمو را در هالهای از هیجان میشنیدم که تصویر نگاه #عاشقانه حیدر لحظهای از برابر چشمانم کنار نمیرفت. حالا میفهمیدم آن نگاهی که نه برادرانه بود و نه مهربان، عاشقانهای بود که برای اولین بار حیدر به پایم ریخت.
#خواستگاری عمو چند دقیقه بیشتر طول نکشید و سپس ما را تنها گذاشتند تا با هم صحبت کنیم. در خلوتی که پیش آمده بود، سرم را بالا آوردم و دیدم حیدر خجالتیتر از همیشه همچنان سرش پایین است...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
✴️کانال فرهنگی مذهبی(دست خط روی میز) را در ایتا دنبال کنید :
🆔 http://eitaa.com/joinchat/2494627883C8bd4806938