7.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت #شهادت_حاج_قاسم با هنرمندی #فاطمه_عبادی
💥 زن کیست....؟؟؟؟!!!!
😌اولین کسی که با دیکتاتوری عظیم فرعون دلیرانه به پا خواست...😏یک مرد نبود بلکه یک زن بود....(بانو آسیه)
😌اولین کسی که مکه و کعبه را آباد کرد مرد نبود بلکه یک زن بود....(بانو هاجر)
😌اولین کسی که از مبارکترین آب روی زمین زمزم نوشید مرد نبود بلکه یک زن بود...(هاجر خاتون)
😌اولین کسی که به محمد المصطفیﷺ ایمان آورد مرد نبود بلکه یک زن بود... (بانو خدیجه)
😌اولین کسی که خونش برای اسلام ریخته شد و شهید شد یک مرد نبود بلکه یک زن بود....(بانو سمیه)
😌اولین کسی که مالش را در راه اسلام داد یک مرد نبود بلکه زن بود....(بانو خدیجه)
😌اولین کسی در قرآن که خداوند از بالای هفت آسمان به حرفش گوش داد یک زن بود نه مرد...(سوره مجادله آیه 1)
😌اولین کسی که سعی صفا و مروه را انجام داد یک مرد نبود بلکه زن بود....(بانو هاجر)
☺اکنون میلیونها حاجی باید حرکات آن زن را انجام دهند وگرنه حج آنها قبول نمی شود...
☺ اولین زنی که با همه مخالفتها وارد معبد اورشلیم شد مریم بود
☺ تنها کسی که به حمایت از شوهر و امامش میخ در به تنش فرو رفت و دم نزد و شفیع گنهکاران شیعه در روز قیامت است زهرا بود
😊واما کسی که کاخ یزید را به لرزه درآورد مرد نبود زینب بود زینب
می نویسیم تا همه بدانند.... *زن_افتخار_است...*
اگر قدر خودش را بداند 👏👏👏👏🌹🌹
تقديم به خانم های محترم گروه
روحانی: شهید سلیمانی به سمت میدان جنگ نمیرفت به سمت میدان دیپلماسی میرفت که شهید شد!
اینم پاسخ سردار سلیمانی به اراجیف روحانی...
⭕️ گزیده وصیتنامه الهی - سیاسی سردار شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی با عنوان «میثاقنامه #مکتب_حاج_قاسم»:
🔸 خدایا برای دفاع از دینت، دویدم و افتادم و بلند شدم
🔹 خدایا ثروت دستانم وقتی است که سلاح برای دینت به دست گرفتم
🔸 خدایا ثروت چشمانم گوهر اشک دفاع از مظلوم است
🔹خدایا سپاس که مرا از اشک بر فرزندان فاطمه(س) بهرهمند نمودی
🔸 حضرت آیتالله خامنهای را مظلوم و تنها میبینم. او نیازمند همراهی شماست
🔹خدایا سپاس که سرباز خمینی کبیر شدم
🔸 سربازتان از یک برج دیدهبانی دید که اگر نظام آسیب ببیند، دین از بین میرود
🔹 خدایا شکرگزارم که مرا در مسیر حکیم امروز اسلام، #خامنه_ای_عزیز قرار دادی
🔸امام، اسلام را پشتوانه ایران کرد
🔹 خدایا مرا بپذیر آنچنان که شایسته تو باشم
🔸به فرزندان شهدا به چشم ادب و احترام بنگرید
🔹در رقابتها و مناظرات، دین و انقلاب را تضعیف نکنید
🔸با فرزندان و پدر و مادر شهدا همیشه مانوس بودم
🔹در مسائل سیاسی، ولایت فقیه را بر سایر امور ترجیح دهید
🔸دوست دارم کرمان همیشه با ولایت بماند
🔹امروز به تقدیر الهی از میان شما رفتهام
🔸 نیروهای مسلح را برای دفاع از اسلام و کشور احترام کنید
🔹به فرزندان شهدا به چشم ادب و احترام بنگرید
🔸فرزندانتان را با نام و تصاویر شهدا آشنا کنید
🔹فشار دشمنان، شما را دچار تفرقه نکند
🔸خدایا ثروت چشمانم، گوهر اشک بر حسینفاطمه است
🔹 حرمت ولایت فقیه را حرمت مقدسات بدانید
🔸اگر خیمه جمهوری اسلامی آسیب ببیند، بیتاللهالحرام و قرآن آسیب خواهد دید
🔹 برای نجات اسلام، خیمه ولایت را رها نکنید
🔸امروز، قرارگاه حسینبنعلی ایران است
🔹خدایا میدانی که دوستت دارم
🔸خدایا! از بیقراری جاماندگی سر به بیابانها گذاردهام
🔹خدایا! همیشه خواستم که سراسر وجودم را از عشق به خودت پر کنی
🔸خدای عزیز! سالهاست از کاروان شهدا جاماندهام
🔹خداوندا مرا پاکیزه بپذیر، آنچنان که شایسته دیدارت شوم
🔸خدایا برای دفاع از دینت، خندیدم و خنداندم، گریستم و گریاندم
🔹خدایا مرا به قافلهای که به سویت آمدند، متصل کن
*رفیقم میگفت :*
۳۰ سال پیش خواستم برم شیراز ...
رفتم ترمینال و سوار اتوبوس شدم .
صندلی جلوم زن و شوهری بودند که یه بچه توپول و شیرین ۳یا ۴ ساله داشتند.
اتوبوس راه افتاد.
۱۶ ساعت راه بود.
طی راه ؛ بچه توپول و شیرین که صندلی جلو بود؛
هی به سمت من نگاه میکرد و میخندید.
چند بار باهاش دالی بازی کردم و بچه کلی خندید...
دست بچه یه کاکائو بود که نمیخوردش .
تو دالی بازی ؛
یهو یه گاز از کاکائو بچه زدم .
بچه کمی خندید...
کمی بعد مادر بچه با خوشحالی به شوهرش گفت:
ببین ؛ بالاخره کاکائو را خورد.
دیدم پدر و مادرش خوشحالند؛ گفتم بذار بیشتر خوشحال بشن.
خلاصه ۳ تا کاکائو را کمکم از دست بچه؛ یواشکی گاز زدم و بچه هم میخندید.
مدتی بعد خسته شدم.
چشمم را بستم و به صندلی تکیه دادم ، که یهويی واییییی..
مُردم از دل پیچه.....
دل و رودهام اومد تو دهنم...
سرگیجه داشتم...
داشتم میترکیدم.
دویدم رفتم جلو و به راننده
وضعیت اورژانسی
خودم را گفتم.
راننده با غرغر تو یه کافه وایساد.
عین سوپرمن پریدم و رفتم دستشویی و رفع حاجت کردم.
برگشتم و از راننده تشکر کردم و نشستم روی صندلی.
اتوبوس راه افتاد.
هنوز ۱۰ دقیقه نگذشته بود که دلدرد شروع شد.
طوری شده بود که
صندلی جلوی خودم را گاز میگرفتم .
از درد میخواستم داد بزنم.
چه دل پیچه وحشتناکی...
تموم بدنم را میکشیدند...
مُردم خدا....
دویدم پیش راننده و با عجز و التماس وضعیتم را گفتم.
.
راننده اومد اعتراض کنه؛
با صدای عجیبی که ازم درشد، راننده زد بغل جاده و گفت:
بدو داداش....
پریدم بیرون و دقایقی بعد برگشتم به اتوبوس...
تشکر کردم...
از درد داشتم میمردم.
دهنم خشک بود و چشام سیاهی میرفت.
رفتم روی صندلی نشستم.
گفتم چرا اینجوری شدم.
غذای فاسد که نخورده بودم.
دیدم دست بچه باز کاکایو هست.
از پدر بچه پرسیدم :
بچتون کاکائو خیلی میخوره؟
پدرش گفت: نه ؛
کاکائو براش بده.
اومدم بپرسم
پس چرا کاکائو بهش میدی؟
که مادرش گفت:
حقیقت بچمون یبوست داره.
روی کاکائو مسهل مالیدم تا شاید افاقه کنه؛
تا حالام دو یا ۳ تا هم خورده ؛ ولی بی فایده بوده.
من بدبخت خواستم
ادامه بدم که یهو درد مجددا اومد.
میخواستم داد بزنم و کف اتوبوس غلط بزنم.
رفتم پیش راننده؛
راننده با خشونت گفت : خجالت بکش ؛ وسط بیابونه؛ ماشین که شخصی نیست.
برو بشین.
مونده بودم بین درد و خجالت....
یه فکری کردم....
برگشتم پیش پدر و مادر بچه و گفتم : منم یُبْسْ هستم .
میشه به من هم کاکائو بدید...
۳ تا کاکائو مسهلی گرفتم و رفتم پیش راننده عصبی و با ترس و خنده گفتم:
عزیز چرا داد میزنی ؛ نوکرتم؛ فداتم ؛ دنیا ارزش نداره؛ شما ناراحت نشو؛ جون همهی ما دست شماست.
معذرت میخوام.
بیا و دهنت را شیرین کن...
راننده هم که سیبیل کلفت و لوطی بود؛ گفت :
ایول ؛ دمت گرم ؛ بامرامی ؛ آخر مردای عالمی
خلاصه ؛ ۳ تا کاکائو را کردم تو دهنش و رفتم سر جام نشستم و از درد عین مار به خودم پیچیدم.
۱۰ دقیقه نشده بود که راننده صدام کرد و گفت:
داداش ؛ جون بچهت چی به خورد من دادی؟؟ ترکیدم...
داستان کاکائو و بچه را براش گفتم.
راننده زد بغل جاده و گفت بریم پایین.
خلاصه تا شیراز هر نیمساعت میزد کنار و میگفت:
بزن بریم رفیق...
مسافرها هم اعتراض که میکردند؛ راننده میگفت:
پلیس راه گفته که یه گروه تروریست و نامرد؛ تو جاده میخ ریختند؛
تندتند باید لاستیکها را کنترل کنم که نریم ته دره...
مردم از همهجا بیخبر، هم ساکت بودند و دعا به جون راننده میکردند.
این را گفتم که بدانید برای انجام هر کاری؛
مسولش باید *همدرد* باشه؛
تا حس کنه طرف چی میکشه!؟
مسئولین ما باید مردمی باشند تا درد مردم را بفهمند🤔😊
#خداجانم
خدایا! به عفو تو امید دارم
ای خدای عزیز و ای خالق حکیم بیهمتا ! دستم خالی است و کوله پشتی سفرم خالی، من بدون برگ و توشهای به امید ضیافِت عفو و کرم تو میآیم. من توشهای برنگرفتهام؛ چون فقیر را در نزد کریم چه حاجتی است به توشه و برگ؟!
سارُق، چارُقم پر است از امید به تو و فضل و کرم تو؛ همراه خود دو چشم بسته آوردهام که ثروت آن در کنار همه ناپاکیها، یک ذخیره ارزشمند دارد و آن گوهر اشک بر حسین فاطمه است؛ گوهر اشک بر ِ اهل بیت است؛ گوهر اشک دفاع از مظلوم،یتیم، دفاع از محصورِ مظلوم در چنگ ظالم.
⚘فرازی از وصیت شهید حاج قاسم سلیمانی⚘
#شبتوندرپناهخدا
کانال عطرِظهورِمولا
~┄┅┅✿❀💙❀✿┅┅┄~
🦋 🦋
🔴 خطاب به مردم: خامنهای عزیز را عزیز جان خود بدانید...
🔴این قسمت از وصیت نامه حاج قاسم دیوونم کرد:حضرت آیت الله خامنه ای را مظلوم و تنها می بینم. او نیازمند همراهی شماست....
بخشی از وصیتنامه سپهبد قاسم سلیمانی
#مکتب_حاج_قاسم