ـــــــــــ══✼🌿🌹🌿✼══ـــــــــــــ
ــــــــ بِسم رَب الشُهدا وَ الصِدیقین ــــــــ 🌹از عسل شیرین تر
❣️قرار نبود به عملیات برود!...
نه سن و سالی، نه قد و قامتی و نه هیکلی!...
انتظاری هم نمیشد داشت از یک بچه 13ساله!
🌼کسی اسمش را نمیدانست. یعنی خودش نگفته بود که مبادا او را به پشت جبهه منتقل کنند.شب عملیات رسم بود هر دفعه روضه یکی از شهدای کربلا را می خواندند تا بچه های گردان حسابی عاشورایی بشند!
🌼آن شب قرعه به نام 💕حضرت قاسم خورده بود! بچه ها فقط به او نگاه می کردند و زار زار گریه می کردند!روضه از این مجسم تر نمی شد!
❣️شب، عملیات شروع شد!...
بعد عملیات وقتی بچه های فرماندهی مشغول گرفتن آمار شدند یکی از کسانی که در سرشماری نبود اون بود.تمام بچه ها برای پیدا کردنش بسیج شدند، بعد چند مدتی صدای فریاد یکی از بچه ها بلند شد که: بیاین! اینجاست!...
🌼وقتی بهش رسیدند آروم خوابیده بود، گلوله مستقیم به گلوش خورده بود، چیزی از پاهای کوچیکش باقی نمونده بود، شنی های تانک از روشون رد شده بود!😰 وقتی بچه ها پیراهنش رو باز کردند تا پلاکش رو در بیارند و آماده انتقال به عقبش بکنند، دیدند روی زیر پیرهن تنش با ماژیک و خط بچه گانش نوشته بود: 👇 ❣️نام:قاسم!💓می خواستم ببینم چه چیزی هست که از عسل شیرین تر است!#کتاب_شهدا_و_اهل_بیت
#ناصر_کاوه
ـــــــــــ══✼🌿🌹🌿✼══ـــــــــــــ
ــــــــ بِسم رَب الشُهدا وَ الصِدیقین ــــــــ 🌹از عسل شیرین تر
❣️قرار نبود به عملیات برود!...
نه سن و سالی، نه قد و قامتی و نه هیکلی!...
انتظاری هم نمیشد داشت از یک بچه 13ساله!
🌼کسی اسمش را نمیدانست. یعنی خودش نگفته بود که مبادا او را به پشت جبهه منتقل کنند.شب عملیات رسم بود هر دفعه روضه یکی از شهدای کربلا را می خواندند تا بچه های گردان حسابی عاشورایی بشند!
🌼آن شب قرعه به نام 💕حضرت قاسم خورده بود! بچه ها فقط به او نگاه می کردند و زار زار گریه می کردند!روضه از این مجسم تر نمی شد!
❣️شب، عملیات شروع شد!...
بعد عملیات وقتی بچه های فرماندهی مشغول گرفتن آمار شدند یکی از کسانی که در سرشماری نبود اون بود.تمام بچه ها برای پیدا کردنش بسیج شدند، بعد چند مدتی صدای فریاد یکی از بچه ها بلند شد که: بیاین! اینجاست!...
🌼وقتی بهش رسیدند آروم خوابیده بود، گلوله مستقیم به گلوش خورده بود، چیزی از پاهای کوچیکش باقی نمونده بود، شنی های تانک از روشون رد شده بود!😰 وقتی بچه ها پیراهنش رو باز کردند تا پلاکش رو در بیارند و آماده انتقال به عقبش بکنند، دیدند روی زیر پیرهن تنش با ماژیک و خط بچه گانش نوشته بود: 👇 ❣️نام:قاسم!💓می خواستم ببینم چه چیزی هست که از عسل شیرین تر است!#کتاب_شهدا_و_اهل_بیت #ناصر_کاوه
ـــــــــــ══✼🌿🌹🌿✼══ـــــــــــــ
ــــــــ بِسم رَب الشُهدا وَ الصِدیقین ــــــــ 🌹یاقاسم ابن الحسن(ع)
کاظم کاوه چون خیلی کوچولو وریزه بود، لباس ها برایش گشادبود. همیشه شلوار وپیراهنش اندازه اش نبود. هرچه می گشتند پیراهن اندازه اش پیدا نمی شد.❣️سالهاگذشت،بعدازهفده سال, "پیراهنش اندازه اش شده بود؛ هیج کس باورش نشد.برادران تفحص همه استخوانهایش رادر همان پیراهن گشادش جاداده بودند"....
#کتاب_شهدا_و_اهل_بیت #ناصر_کاوه
🌹چرا روزه حضرت قاسم(ع)را می خوانند؟
❣️....حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید،رئیس جمهور دلش لرزید،دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت وگفت،پسرم! شمامگر درس و مدرسه نداری.درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است .مرحمت هیچی نگفت، فقط گریه کرد وحالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید،رئیس جمهور مرحمت راجلو کشید ودر آغوش گرفت و روبه سرتیم محافظانش کرد و گفت: ❣️یک زحمتی بکش باآقای....ازسپاه اردبیل تماس بگیر بگو فلانی گفت:این آقا مرحمت رفیق ما است هرکاری دارد راه بیاندازید،هر کجا هم خودش خواست ببریدش ،بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل و نتیجه راهم به من بگوئید. "حضرت آقا ی خامنه ائی رئیس جمهور "خم شد،صورت خیس ازاشک مرحمت را بوسید و فرمودند:مارا دعا کن پسرم، درس و مدرسه راهم فراموش نکن، سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان و .... 🌿کمتر از سه روز بعد فرمانده سپاه اردبیل مرحمت را خوش حال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد،حکم لازم الاجرا بود و دیگر نمی توانست باز هم مرحمت را سر بدواند، و مطمئن بود اگر این دفعه که اوراسرکاربگذاردمی رود و از خود امام خمینی (ره) حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و"مرحمت بالازاده "رفت در لیست بسیجیان لشکر ۳۱ عاشورا تا سرانجام در عملیات بدر به شهادت رسید....
#کتاب_شهدا_و_اهل_بیت #ناصر_کاوه منبع:سایت تبیان
به #اولین_پنجشنبه_ماه_رمضان رسیدیم... یادی کنیم از اونایی که سالهای قبل سر سفرههای افطاری و سحری کنار ما بودن و الان جاشون خالیه... شادی روح امام, شهدا, درگذشتگان، پدران و مادران آسمانی، بخوانیم فاتحه و صلوات
🔶 گفتگو چهار فرمانده ارشد ۱۶
( تاریخ شفاهی)
🔅 تحویلنگرفتن فرماندهان سپاه
احمد غلامپور: جلسه یادت هست؟ قبل از عملیات من بهاتّفاق شما [رشید] و حسن باقری و آقا رحیم رفتیم مهمانسرای ژاندامری. در جلسهای که بنیصدر گذاشت، یک اتاق اینجوری بود. چهارتا صندلی گذاشت. آقا محسن ما را کنار دیوار نشاندند. یک میزی وسط بود مال فرماندهان ارتش. ظهیرنژاد و همه آمدند نشستند، گفتند. ما همینجور نشستیم کنار دیوار درحالیکه طرح عملیات مال ما بود.
غلامعلی رشید: بله، هیچ تحویل نمیگرفتند. ایشان[محسن رضایی] نمیدانم یادش است یا نه؟ من و شهید باقری و ایشان [غلامپور یا شمخانی] رفتیم پشت در اتاق [سرهنگ] سیروس لطفی با بیژامه هم ما را پذیرفت. یک ساعت ما را پشت در اتاق نگه داشت تا ما برویم یک دو دقیقه باهاش صحبت کنیم و آتش توپخانه به ما بدهد.
داستان اینجوری بود و عملیاتهای محدود، در جبهه دزفول یکی انجام شد، در جبهه شوش یکی انجام شد، بعد همینطوری ادامه یافت و شاید پانزده عملیات انجام شد. در جبهه غرب هم شروع کردند به عملیات. دوتا از عملیاتهای جنوب همین بود که آقای شمخانی گفت؛ عملیات شهیدان رجایی و باهنر و عملیات شهید مدنی. عملیات شهید چمران اینها را هم ما انجام دادیم و این عملیاتها آرامآرام تبدیل شد به یک دستگاه فکری و متولد شد و هی سؤال، سؤال و عملیاتهای قبلی را که آدم ارزیابی میکرد، دید زمین را درست شناسایی نکردند، دشمن را شناسایی نکردند، روش حملهشان غلط است، تاکتیک حملهشان غلط است [و... و یک فکر و روش جدید پدید آمد] و فرماندهان ارتش میگویند ما این [نحوه عملیات] را از آمریکاییها یاد گرفته بودیم که بیاییم با یک آتش حجم متوسط توپخانه، هواپیما و فلان، بعد زرهی به حرکت دربیاید، فکر میکردند در این تهاجمهای اولیه، عراقیها تمام میشوند. این کار را در عملیات ۲۳ مهر [در غرب دزفول] که انجام دادند دیدیم عراقیها هیچی، سرجایشان پشت خاکریز شروع کردند با [موشک] مالیوتکا دانهدانه تانکهای ارتش را زدند و آتشتهیه اصلاً روی دشمن اثر نکرده بود. تصوراتی هم که اینها داشتند تصورات غلطی بود و این دستگاه فکری برای همیشه تا پایان جنگ کنار رفت و دستگاه فکری ما [سپاه] حاکم شد تا پایان جنگ و ما روش حملهمان را تغییری ندادیم و این روش را من معتقدم بهسختی میشود به جایی منتقل کرد. یعنی شما بروید پدر خودت را دربیاوری نمیتوانی به ارتش پاکستان یا به ارتش مصر منتقل کنی. کسی نمیتواند فرماندهی بکند...
علی شمخانی: البته ارتشیها آخر جنگ برگشتند به همان دستگاه [فکری] قبلیشان.
ادامه دارد
@defae_moghadas
🍂
🍂
🔶 گفتگو چهار فرمانده ارشد ۱۷
(تاریخ شفاهی)
الگوبرداری از اندیشه دفاعی جدید
محسن رضایی: این یک نکتة ظریفی دارد. صیاد شیرازی که آمد [فرمانده نیروی زمینی ارتش شد] تلاش زیادی کرد آن دستگاه فکری را [در نیروی زمینی ارتش] احیا کند. برداشتش این بود علت اینکه بچههای سپاه خوب میجنگند این است که بسیجیها را دارند. ایشان در ذهنش این آمد که اگر من هم بسیجیها و سپاهیها را داشته باشم ارتش میتواند بجنگد. مشکل ارتش این است که بسیج ندارد. بعد هم که ما اینهمه نیرو بهش دادیم و با نیروهای ارتش ادغام کرد، اما جواب نداد، بعد فکر کرد چندتا یگان از سپاه بگیرد. یگان هم بهش دادیم، باز نشد. درحقیقت آن دستگاه فکری حتی با گرفتن بسیج هم نتوانست سرپایش بلند شود.
غلامعلی رشید: ۵ هزار نفر بسیجی بهش دادیم.
محسن رضایی: نتوانست سرپایش بلند شود و احیا شود. آن دستگاه فکری نه با گرفتن بسیج حل شد نه با کمکگرفتن یگانهایی از سپاه. [دستگاه فکری سپاه] یک مجموعه بود.
غلامعلی رشید: واقعاً. پانزدهتا [فرماندهان عالی و یگانهای سپاه] نقش معلم را داشتتند. در مقام مقایسه، در سال اوّل یا ده ماه اول جنگ، یک دستگاه فکری حاکم بود؛ یعنی زمانیکه بنیصدر بالای سر ارتش بود تا پایان خرداد ۱۳۶۰، این دستگاه فکری به شکلی میجنگیده، هدف داشته، تاکتیک داشته، زمین را بهگونهای شناسایی میکرده، دشمن را بهگونهای، نوع طرحریزیهایش بهگونهای بوده، یا غافلگیری را در ذهن خودش میخواسته با آتشتهیه، با امکانات، با ابزار حل کند. اینها بوده توی ذهنش، اینها میرود کنار.
محسن رضایی: سازمانش، فرهنگش.
غلامعلی رشید: و دستگاه فکری سپاه از سال دوم میآید حاکم میشود تا پایان جنگ.
ادامه دارد
@defae_moghadas
🍂
🍂
🔻 پاشنه بلند
راوی: صاحب مرایی
آبان 62 زمزمه و بوی عملیات به مشام مي رسيد و صفوف اعزام به جبهه در بسیج بهبهان شکل منظمي گرفته بود و هر کسی سعی میکرد از کاروان اعزام باز نماند ، با یک کفش پاشنه بلند آخرِ صف اعزام بودم، نگرانی تمام وجودم را فرا گرفته بود ؛ نکند مسئول اعزام به خاطر قد کوتاهم مانع رفتنم به جبهه شود.
لحظات به کندی می گذشت و ضربان قلب من به وضوح شنیده می شد ، حضور و غیاب نیروها صورت گرفت و تا موقعی که سوار مینی بوس شدم دل توی دلم نبود.کفش پاشنه بلند کار خودش را کرد و مسئول اعزام متوجه قد کوتاه من نشد ، به همراه بقیه به پادگان آموزشی رفته و بعد از دوره آموزشی به جبهه اعزام شدم . هنوز آن کفش پاشنه بلند را بعد از سال ها در زیر زمین خانه مان به يادگار از آن روزهای حماسه نگه داشته ام.
(منبع : زراعت پیشه ، نجف ، تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی ، مشهد، شاملو، 1397)
@defae_moghadas
🍂
عکس6⃣4⃣
Near Iftar, human thirst for water and food increases. In these moments, the reward of this prayer is more.
بالقرب من الإفطار ، يزداد عطش الإنسان للمياه والطعام ، وفي هذه اللحظات تكون مكافأة هذه الصلاة أكثر.
نزدیک افطار عطش انسان برای آب و غذا زیاد میشود در این لحظه ها اجر این نماز بیشتر است.
13.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ_تصویری
🔸اعترافات اردشیر زاهدی وزیر خارجه دوره پهلوی به اقتدار جمهوری اسلامی:
🔹من به سردار سلیمانی افتخار کرده و خواهم کرد؛ او خون خود را برای مملکتش داد.
🔹تروریست آن کسانیاند که در برابر مردم یک ژنرال را بر خلاف قوانین ترور میکنند.
🔹کسانی که از تغییر حکومت در ایران سخن میگویند بسیار غلط میکنند!
🔹آمریکا و شبکهاش مانند سعودیها و اسرائیلیها در برابر ایران به زانو درآمدهاند.
🔹[در دوران پهلوی] چندین میلیارد پول برای خرید هواپیماهای نظامی داده شد اما امروزه ایران خود زیردریایی و پهپاد و هواپیما میسازد و من به این افراد افتخار میکنم.
🌹کانال #حاج_قاسم_سلیمانی
http://eitaa.com/joinchat/2744385570Ce29b75fd53
9⃣0⃣