eitaa logo
مکتب شهدا_ناصرکاوه
936 دنبال‌کننده
22.1هزار عکس
17هزار ویدیو
546 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
📝 | 🔻 هویزه، مرز بین آسمان و زمین هـویزه را سینه ای است به وسعت جهاد اکبر در سر سرای عشـق ... او را دلی است به پهنای عمق وجود هستی .! 🔅هـویزه روحی دارد به لطافت ابرهای گریان و چشمانی دارد به بصیرت دیده بان خفته در خون، بر دشت لاله گون خوزستان .. هویزه، آوازه سربازان خفته بر این دشت هستند که رفتند تا بمانیم . 🌷 هـویزه را درد غربت پیر کرده و سوز هجر زمین گیر کرده است. هویزه را ژرفای انتظار، چشم به زیارت دوست نگه داشته است هویزه را تنهایی عشق قداست بخشیده. ➕ به راهیان نور بپیوندید👇 🆔 @Rahianenoor_News
8.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 | 🔻رزمندگان فقط با آتش حرارت عشق به امام زمانشون گرم میشدن، میجگیدن، روحیه میگرفتن... 📍مرکز فضای مجازی راهیان نور ➕به راهیان نور بپیوندید👇 🆔 @Rahianenoor_News
🎨 | 🔻 شهید آیت الله دکتر مفتح ۲۷ آذر سالروز شهادت 📍 کاری از مرکز طراحان راهیان نور ➕ به راهیان نور بپیوندید👇 🆔 @Rahianenoor_News
🍂 🔻 خاطرات و تجربیات عملیات خیبر سردار احمد سوداگر ┄┅┅❀💠❀┅┅┄ 🔅در منطقه طلائیه، نیروهای لشکر ۲۷ و امام حسین (علیه‌السلام) و نوزده فجر. یعنی ۳ لشکر متراکم پشت سر ما مانده و گیر کرده بود. شب اول حاج همت رفته بود. شب دوم حاج حسین خرازی و شب سوم آقای اسدی، ولی همه روی همین جاده مانده بودند. اگر پایین جاده می‌رفتیم میدان مین و سیم‌خاردار بود. اگر روی جاده می‌رفتیم پدافند هوایی و تانک‌ها درو می‌کردند. با امکانات ما در این محور، اصلاً امکان نفوذ نبود. http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
گفتم کلید قفل شــهادت شکسته است؟ یا اندر این زمانه، در بـاغ بسته است؟ خندید و گفت: ساده نباش ای قفس پرست..! در بسته نیست! بـال و پر ما شکسـته است... http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 🔻 عنایت حضرت زهرا (س) حجت‌الاسلام ابوترابی در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. او را بخاطر اذان گفتن در اردوگاه و حمایت از اسیر نوجوان به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل ۱ و ۲ و در زیر زمین بود. آنجا آنقدر گرم بود که گویی آتش می‌بارید. مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها به زمین زندان آب می‌پاشید تا هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود. اسیر زندانی می‌گفت: "اگر نان را می‌خورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. " مأمور عراقی هم، هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. بارها این کار را تکرار می‌کرد تا اضافه آزار جسمی بر روح او هم مسلط شود. می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی در حال هلاک شدنم، گفتم: یا فاطمه زهرا ! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندت آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم». سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا ! افتخار می‌کنم، این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیرید، به لطف و کرمتان،‌ این ناچیز را به عنوان برگ سبزی از من قبول کنید. دیگر با خودم عهد کردم که اگر آب هم آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم، تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است. در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام. اعتنایی نکردم، دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا آب آورده‌ام. مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (سلام الله علیها) که آب را از دستش بگیرم. عراقی‌ها هیچ‌ وقت به حضرت زهرا (سلام الله علیها ) قسم نمی‌خوردند، تا نام مبارکت حضرت فاطمه (سلام الله علیها ) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر ! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند». همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم، لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم، بلند شدم، او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن ! گفتم: تا نگویی جریان چیست، حلالت نمی‌کنم. گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا (سلام الله علیها) دختر رسول الله (ص) شرمنده کردی، الان حضرت زهرا(سلام الله علیها) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور وگر نه همه شما را نفرین خواهم کرد... 📚 حماسه‌های ناگفته (به روايت علی اكبر ابوترابی)، عبد المجيد رحمانيان، انتشارات پيام آزادگان، چاپ اول : ۱۳۸۸،صفحات ۱۲۵-۱۲۷ http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
🍂 🔻 خاطرات و تجربیات عملیات خیبر سردار احمد سوداگر ┄┅┅❀💠❀┅┅┄ 🔅 منطقه‌ طلائیه مثل شلمچه است. از نظر تراکم میدان مین و سیم‌خاردار بسیار فشرده داشت، عراق می‌دانست که این منطقه اگر سقوط کند، ارتباط سپاه چهارم کاملاً با جنوب و بصره قطع، و سپاه سوم او به شدت تهدید می‌شود. بنابراین تمام توانش را بر این نقطه متمرکز کرده بود. در این منطقه دو سپاه سوم و چهارم با ما درگیر بودند. سپاه سوم در پایین و چهارم در بالا. فاصله‌ای هم بین طلائیه‌ جدید و طلائیه‌ی قدیم وجود داشت که باید در عرض عراق حرکت می‌کردیم و به همین دلیل در این محور به شدت با مشکل برخورد کردیم. http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
غرق شدم ...! غرق شدے ...! غرق شد ...! من ، در تو ، در بے ڪرانہ ے مادرت در دریاے بیا ! و غریقمان باش... https://eitaa.com/joinchat/2216820748Cfb12fb35c1
▪️نقل از همسر شهید مدافع حرم حجت‌الاسلام (زهیری) 🔻زبان بنده از وصف شهید عاجز و ناتوان است. زیرا شهید آنچنان اوصافی داشت که خداوند متعال ایشان را از بین هزاران نفر انتخاب کرد. رتبه شهادت کم رتبه‌ای نیست که هر کسی بتواند آن را به‌دست بیاورد. من همیشه می‌گویم شیخ جابر اگر شهید نمی‌شد واقعا بی‌انصافی بود. شهادت حق او بود. آیا انسانی که با گریه یتیم گریه می‌کرد و با ذکر یادی از علیه‌السلام و سلام الله علیها اشک چشمانش سرازیر می‌شد و کسی که همیشه سر و پای پدر و مادرش را می‌بوسید. کسی که همه کوچک و بزرگ عاشقانه دوستش داشتند و کسی که برای راحتی زندگی همسر و فرزندانش از چیزی دریغ نمی‌کرد، کسی که بود، آیا حقش غیر از شهادت بود؟