10.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنچه امام گفت شد و آنچه این سید میگوید خواهد شد،چون وعده دوم سوره اسراء مبنی بر نابودی بنی اسراییل در حال چینش است
چیزی غیر از این قابل تصور نیست
ببینید، انرژی بگیرید و آستین همت را بالا بزنید
#آتش_به_اختیار
🌷بسم رب الشهداء و الصدیقین🌷
💞کانال _ کتاب💞
سلام به همگی ✋😊💚 با هم می ریم سراغ مهمون این هفته قرار عاشقی😍
🌷سلام خیلی خوش اومدین✋
لطفا خودتونو برای مخاطبان کانالمون معرفی کنین...🌸💚❤
⚡بسم الله الرحمن الرحیم ⚡
سلام به همگی ✋
من محمد ابراهیم همت هستم: 😊
متولد: 12 فروردین 1334 هستم 👦
💐 اول از هم ماجرای تولدم را از زبان پدرم برای شما بازگو می کنم...👇
💥 ميخواستم برم كربلا 💕 زيارت امام حسين (ع)... همسرم سه ماهه حامله بود... التماس و اصرار كه منوهم ببر، مشكلي پيش نميآيد. هر جوري بود راضيم كرد. با خودم بردمش. اما سختي سفر به شدت مريضش كرد. وقتي رسيديم 🚩كربلا، اول بردمش دكتر...⛺
🌟 دكتر گفت: احتمالا جنين مرده. اگر هم هنوز زنده باشه، اميدي نيست. چون علايم حيات نداره... 😰
💢 وقتي برگشتيم مسافرخونه، خانم گفت: من اين داروها رو نميخورم! بريم حرم... 😇 هرجوري كه ميتوان منو برسون به ضريح آقا. زير بلغهاش رو گرفتم و بردمش كنار ضريح. تنهاش گذاشتم و رفتم يه گوشهاي واسه زيارت... 👐
💫 با حال عجيبي شروع كرد به زيارت. بعد هم خودش بلند شد و رفت تا دم در حرم. صبح كه براي نماز بيدارش كردم. با خوشحالي بلند شد و گفت: چه خواب شيريني بود. الان ديگه مريضي ندارم. بعد هم گفت: 👇
✨ توي خواب خانمي رو ديدم كه نقاب به صورتش بود، يه بچه زيبا رو گذاشت توي آغوشم... بردمش پيش همون پزشك. بیست دقيقهاي معاينه كرد. آخرش هم با تعجب گفت: يعني چه؟ موضوع چيه؟ ديروز اين بچه مرده بود. ولي امروز كاملا زنده و سالمه!😇 اونو كجا برديد؟ كي اين خانم رو معالجه كرده؟ باور كردني نيست، امكان نداره!؟ ..ِ.
🌷خانم كه جريان رو براش تعريف كرد، ساكت شد و رفت توي فكر... وقتي بچه به دنيا اومد، اسمش رو گذاشتيم. محمد ابراهيم... 👇 «محمدابراهيم همت»
#کتاب_زندگی _ به_ سبک_ شهدا #ناصر_کاوه منبع: باشگاه خبرنگاران
✨ در سایه محبتهای پدر و مادرم, دوران کودکی را سپری کردم... این دوران نیز همانند زندگی بسیاری از کودکان هم سن و سال او طبیعی گذشت...😄
💐 با رسیدن به سن 7 سالگی وارد مدرسه شدم. در دوران تحصیل از هوش و استعداد فوقالعادهای برخوردار بودم، به طوری که توجه همه را به خود جلب کردم... 👌
🌟 از همان سنین کودکی و هنگام فراغت از تحصیل، به ویژه در تعطیلات تابستان، با کار و تلاش فراوان مخارج تحصیل خودم را به دست میآوردم و از این راه به خانواده زحمتکش خود نیز کمک میکردم... 💨 با شور و نشاط و محبتی که داشتم، به محیط گرم خانواده خود صفا و صمیمیت دو چندان میبخشیدم... 😜
💢 پس از اتمام دوران ابتدایی و راهنمایی، وارد مقطع دبیرستان شدم... در دوران تحصیلات متوسطه, اشتیاق فراوانی به رشته داروسازی💉داشتم... در سال 52 دیپلم گرفتم و در کنکور سراسری شرکت کردم... 😍 عدم موفقیت ام 😞 در ورود به دانشگاه نتوانست خللی در اراده ام به وجود آورد... در همان سال، پس از قبولی در امتحانات ورودی «دانشسرای تربیت معلم اصفهان» برای تحصیل🚌 عازم این شهر شدم...👌
#کتاب_زندگی_به_سبک_شهدا # ناصر کاوه منبع: ویژه نامه روزنامه همشهری
🍁 2 سال بعد، با اتمام تحصیل، به خدمت سربازی رفتم... در همین مدت توانستم با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود وبه تعدادی از کتابهایی که از نظر ساواک😈 و دولت آن روز ممنوعه به حساب میآمد، دست یابم....
🌹 مطالعه آن کتابها 📚 که به طور مخفیانه و توسط برخی از دوستان برایم فراهم میشد، تاثیری عمیق و سازنده در روح و جانم گذاشت وبه روشنایی 🎇 اندیشهام کمک شایانی کرد...
🌻 در سال 56، پس از بازگشت به زادگاه و آغوش گرم و پرمهر خانواده ام، شغل معلمی را برگزیدم... رفتم در روستاهای🏡 محروم و طاغوتزده مشغول تدریس شدم و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشتم...
🍂ناگفته نماند که, در روزگار معلمی، با تعدادی ازروحانیون متعهد و انقلابی آشنا شدم و در اثر همنشینی با علمای اسلامی مبارز، با شخصیت ژرف حضرت امام خمینی آشنایی بیشتری پیدا کردم و نسبت به آن بزرگوار معرفتی عمیق در وجود خود ایجاد کردم...👌
🌹 همین امر سبب شد که در چندین نوبت از طرف ساواک احضار بشم... ولی به همة آن اخطارها بیتوجه و بیاعتنا بودم...
#کتاب_زندگی_به_سبک_شهدا # ناصر کاوه
💥 با گسترده شدن امواج خروشان انقلاب، فعالیتهای سیاسی خودم را علنی کردم.... ریل نشه 😜 در پیشاپیش صفوف تظاهرکنندگان و سفر به شهرهای اطراف برای دریافت و نشر اعلامیههای امام و ضبط و تکثیر نوارهای سخنرانی ایشان و سایر پیشگامان انقلاب، خاطراتی نیست که به سادگی از اذهان مردم شهر و اعضاء خانواده و دوستانم محو شود...
🌹 وقتی انقلاب به ثمر رسید و اماکن اطلاعاتی ساواک شهرضا به دست مردم انقلابی فتح شد، پرونده سنگینی از خودم به دست آمد...😇 در این پرونده بیش از بیست گزارش و خبر مکتوب در تایید نقش حقیر در صحنه تظاهرات و شورش علیه رژیم شاه به چشم میخورد که در صورت عدم پیروزی انقلاب، مجازات سنگینی برام تدارک دیده میشد... تیمسار 😈 «ناجی»، فرمانده نظامی وقت اصفهان، دستور داده بود که هر جا منو دیدند با گلوله مورد هدف قرار بدهند... 😄
🍀 در تشکیل سپاه پاسداران قمشه نیز نقش چشمگیری داشتم... با عضویت در شورای فرماندهی سپاه پاسداران, مسؤولیت واحد روابط عمومی را به عهده گرفتم و فعالیتهای خودم را بعدی تازه بخشیدم..ِ.
#کتاب_زندگی_به_سبک_شهدا #ناصر_ کاوه
💥 به دنبال غائله کردستان، به پاوه عزیمت کردم و مسؤولیت روابط عمومی سپاه پاوه را به عهده گرفتم... چون رفتنم به پاوه مصادف شد با آشنائی با همسرم... بهتر دیدم بقیه زندگی نامه ام را از زبان همسرم بشنوید...
✫⇠ #خاطرات_شهید_ابراهیم_همت
✫⇠قسمت :1⃣ ✍ به روایت همسر شهید
💥 صدای ابراهیم را می شنیدم می ترسیدم... خودش هم بعدها گفت : همین حس را داشته وقتی مرا میدیده، یا صدام را می شنیده. حس من فقط این نبود.... من ازش بدم می آمد. نه به خاطر این که بمن گفت : مگر یاسین توی گوشم می خوانده. این هم خب البته هست... ولی چیز دیگری هم هست. که بعد از آن همه دعوا واسطه بفرستد برای خواستگاری...
💥باید خودش حدس میزد که بش می گویم، نه...باید می فهمید که خواستگاری از من توهین است... یعنی من هم حق دارم مثل خیلی های دیگر برای شهید شدن آمده باشم و به خاطر آن، آمده باشم پاوه... ازش بدم آمد که همه اش سر راهم قرار می گرفت، همه اش می آمد خواستگاری ام، همه اش مجبور می شدم آرام و عصبی و گاهی با صدای بلند بگویم : " نه "... یا نه، اگر بهش گفتم آره، باز سر عقد ازش بدم بیاید، که چرا باید همه چیز را برای خودش بخواهد... حتی مرا، حتی شهید شدن خودش را...
💥 باورتان می شود آن لحظه ائی که بی سر دیدمش بیشتر از همیشه ازش بدم آمد؟... خودش نبود ببیند یا بشنود چطور می گویمش بی معرفت، یا هر چیز دیگر، تا معرفت به خرج بدهد، بیاید مرا هم با خودش ببرد... قرارمان این را می گفت. که اگر هم رفتیم با هم برویم.
💥 تا آن روز که آتش به جانم زد، گفت :
"دلم خیلی برات تنگ می شود، ژیلا، اگر بروم، اگر تنها بروم..." می گفت : می رود، مطمئن است، زودتر از من, تا صبوری را کنار بگذارم، بگویم : "تو شهید نمی شوی، ابراهیم.... تو پدر منی، مادر منی، همه کس منی... خدا چطور دلش می آید تو را از من جدا کند؟ ابراهیم مرا؟ ابراهیم مهدی را؟ ابراهیم مصطفی را؟ نه، نگو... خدای من خیلی رحمان است، خیلی رحیم است..."
💥خرداد 59 بود به گمانم... روز اول، از راه رسید، خسته و کوفته بودیم، که آمدند خبر دادند مسئول روابط عمومی سپاه پاوه گفته: تمام خواهر ها و برادر های اعزامی باید بعد از نماز بیایند جلسه داریم.
💥 آن روز بهش می گفتن: "برادر همت..."فکر کردم باید از کردهای محلی باشد. با آن پیراهن چینی وشلوار کردی و گیوه ها و ریشی که بیش از حد بلند شده بود.... اگر می دانستم تا چند دقیقه دیگر قرار است ازش توهین بشنوم یا ازش متنفر بشوم، شاید هرگز به دوستم نمی گفتم :" توی کرد ها هم انگار آدم خوب هم پیدا می شود... "
💥آن روز آمد سر به زیر وآرام و گاهی عصبی، گفت :" منطقه حساس است و سنی نشین و ما باید حواس مان باشد که با رفتار و کردارمان حق نداریم اختلافی بین سنی و شیعه درست کنیم... " همه با سکوت تاییدش کردیم....گفت: "مهمان هم داریم. او روحانی سنی بود."
💥 حرف هایی گفته شد و بحث کرده شد. نتوانستم بعضی هاشان را هضم کنم... وارد بحث شدم، موضع گرفتم. مقبول نمی افتاد. ابراهیم عصبی شده بود. چاره نداشت که بهم برگردد. اما نمی شد، نمی توانست. من هم نمی توانستم. یعنی فکر می کردم نباید کوتاه بیایم. تا جایی که مجبور شدم برای اثبات حرفم قسم بخورم. به کی؟ به حضرت علی علیه السلام...مهمان بلند شد ناراحت رفت. ابراهیم خون خونش را می خورد. نتوانست خودش را کنترل کند. فکر کنم حتی سرم داد زد، وقتی گفت:"مگر من تا حالا یاسین توی گوش شما می خواندم؟ این چه وضع حرف زدن بامهمان است؟"
💥من هم مهمان بودم. خبر نداشت خانواده ام راضی نبودند بیایم آنجا. و بیشتر از همه پدرم. که ارتشی بود و اصلا آبش با این چیزها توی یک جوی نمی رفت. خبر نداشت آمدنی راه مان راگم کرده بودیم و خسته بودیم وخستگی مان حتی با آن نان و ماست هم در نرفت... خبر نداشت توبه هایم را کرده بودم و حتی وصیتنامه ام را هم نوشته بودم.... آن وقت او داشت به خودش حق می داد، جلوی همه سر من داد بزند و یاسین را به سرم بکوبد... بلند شدم آمدم بیرون...
💥 یادم می آید، جنگ شروع شده بود، از طرف دانشگاه برامان اردو گذاشتند. قرار بود برویم مناطق مختلف با جهاد سازندگی و واحد های فرهنگی سپاه همکاری کنیم. ما را فرستادن کردستان. راننده خواب الود بود و راه راعوضی رفت. رسیدیم کرمانشاه. گفتند نیروها باید تخلیه شوند. سنندج شلوغ بود و پاوه تازه به دست دکتر چمران آزاد شده بود و همه چیز نا آرام. مرا با شش پسر و دختر دیگر فرستادند پاوه... همه مان دل مان کردستان بود. که ابراهیم آمد آن جور زد غرورم را شکست. همان جا قصد کردم سریع برگردم بروم اصفهان... اما نمی شد، نمی توانستم. غرورم اجازه نمی داد. سرم را گرم کردم به کارهایی که به خاطرش آمده بودم...
#کتاب_زندگی_به_سبک_شهدا #ناصر_کاوه _ دعوتید به کانال کتاب
https://t.me/joinchat/AAAAAEJEIKPUP7yYXPfLSg
https://t.me/nasserkaveh44
Www.naserkaveh.com
ادامه دارد...✒️
✫⇠ #خاطرات_شهید_ابراهیم_همت
✫⇠قسمت :2⃣✍ به روایت همسر شهید
💥ما را به اسم نیروی فرهنگی و هنری اعزام کرده بودند به کردستان تا برای مردم کلاس خیاطی و گلدوزی و قرآن و نهضت بگذاریم. فرمانده سپاه آن جا ناصر کاظمی بود. و مثل اینکه رسم بود یا شد که بعد از هر پاکسازی امثال ماها بیایند آن جا یا هر جا و کنار مردم باشند. فاصله بین مردم زیاد بود و آمدن ما شده بود یک جور خودسازی برای خودمان. آن هم کجا؟... در ساختمانی که تازه به دست دکتر چمران آزاد شده بود و اصلا امنیت نداشت.... داخل ساختمان راهرویی بود و دو طرفش چند اتاق بیرون که اصلاً دیوار نداشت. یک طرفش خیابان بود و طرف دیگرش باغ. تازه بعدها دیوار کشیدند دور ساختمان...
💥جاده ها مین گذاری بود و کمین ها زیاد. شهید زیاد داشتیم. نا امنی بیداد می کرد در شهر ها و روستاهای اطراف، و پاوه اصلاً امن نبود. بوی اصفهان دیوانه ام کرده بود و نمی شد رفت. حتی فکرش را هم نمی کردم روزی برسد که ابراهیم بیاید بهم بگوید: از همان جلسه، بعد از آن دعوا، یقین کردم باید بیایم خواستگاریت، نباید از دستت بدهم.... شانس آوردم کلاس ها شروع شد و سرگرم کار.
استقبال از کلاس ها آنقدر زیاد بود که ناصر کاظمی زنگ زد و خواهرش هم بیاید آنجا. هر وقت غذا میآمد، یانشریه خاصی می رسید، یا خبر خاصی که همه باید می فهمیدیم، ابراهیم تنها کسی بود که خودش را مقید کرده بود ما اولین کسانی باشیم که غذا می خوریم یا خبر ها را می خوانیم و می شنویم.
💥 اگر تنها بودم هیچ وقت نشد دم در اتاق بیاید. و من هم اصلا به خودم اجازه نمی دادم بروم و بگویم غذا می خواهم یا چیز دیگر. یک بار که سفر دوست هام به مناطق طول کشید، سه روزتمام فقط نان خشک گونی های اتاقمان را خوردم. تا اینکه دوستی آمد (خواهر ناصر کاظمی). دید در چه حالی ام. بلند شد رفت از ساختمان فرماندهی برام غذا گرفت آورد و خوردم. تا یک کم جان گرفتم. ولی سر نزدن ابراهیم و غذا نیاوردنش بغضی شده بود برام که نمی توانستم بفهممش... آمدن یا نیامدنش، هر دوش، برام زجر آور بود.اما به چه قیمتی؟ به قیمت جانم؟ برام مساله شده بود...به خودش هم بعدها گفتم.
گفتم : نه،از گشنگی داشتم می مردم.
گفت : ترجیح می دادم تا تو تنها آنجا تو آن اتاق هستی آن طرف ها آفتابی نشوم...
💥من هم نمی خواستم ببینمش. اما نمی شد. نصف شب ها اگر دخترک های بومی و سنی منطقه می آمدند اتاق ما، یا من اگر بلند می شدم برای وضو و نماز و دعا، تنها اتاقی که چراغش را روشن می دیدیم، اتاق ابراهیم بود. یا صبح سحر، گرگ و میش، تنها کسی که بلند می شد محوطه را جارو می کشید. آب می پاشید، صبحانه می گرفت، اذان می گفت، یا بیدار باش می زد... فقط ابراهیم بود و او مسئول گروه ما بود،و می توانست این کارها را از کسی دیگر بخواهد. منتهی آن روز ها در نظر من ابراهیم جدی بود و بد اخلاق. او هم مرا این طور می دید...
💥یادم هست، گفتم : "هر کس دیگری بود سعی می کرد جبران کند، ولی تو زدی بدتر خرابش کردی. " آن شبی را یادش آوردم که باز آمد سرم داد زد.دیر رسیده بودیم از روستاهای اطراف. خسته هم بودیم. آمدیم توی اتاق خودمان، که دیدیم دو تا دختر دیگر هم به جمع مان اضافه شدهاند. حدس زدم نیروی جدید باشند. حرف هایی میزدند که در شان خودشان و ما و آنجا نبود. نمی دانستم باید چکار کنم. فکر می کردم باید تحمل شان کنم، منتها نه تا آن حد که تایید شان کنم...
💥نگاه شان نکردم و نشستم ولی تمام حواسم به آن ها بود. توی ساکشان دوربین فیلمبرداری و عکاسی و این چیزها هست.شک کردم، ولی عکسالعمل نشان ندادم. تا اینکه از دست یکی شان کاغذی افتاد زمین، دولا شدم کاغذ را بردارم، بدهمش، حتی محترمانه، که کاغذ را از دستم گرفت کشید، پاره کرد، چند تکه اش را خورد. تکه ای کوچکی از آن را از دستش گرفتم، آمدم بیرون، به کسی گفتم برو ماجرا را به برادر همت بگوید. کاغذ را هم دادم بدهد ببیند. و گفتم : بگویید اینها کی اند آمده اند توی اتاق ما؟
💥 فرستاد دنبالم. نفس نفس می زد وقتی می گفت: شما چرا کنترل اتاق خودتان را ندارید؟
نگاهش نکردم. فقط گفتم :چه شده؟گفت: اینها کی اند که آمدن توی اتاق شما همنشین شدن؟ صدام را بلند کردم گفتم... این سوال را من باید از شما بپرسم که مسوول ساختمان هستید نه شما از من!!... گفت : عذر بدتر از.... گفتم: ما اصلاً اینجا نبودیم که بخواهیم بفهمیم این ها کی هستند و چکاره. اعزام شده بودیم روستاهای اطراف... گفت :شما باید همان موقع می فهمیدید اینها نفوذی اند. گفتم: از کجا؟ با آن همه خستگی؟پرخاشگر گفت: حتماً نقشه بمب گذاری است این. باید می فهمیدید...
💥چیزی نگفتم و برگشتم برم، که گفت:شما باید تا صبح مواظب شان باشید! برگشتم عصبی و با تحکم گفتم : نمی توانم....صدایش رگه های خشم گرفت، گفت: این یک دستور است...ِ گفتم : " دستور؟ گفت: از شما بعید است!! گفتم : نه نیست. گفت: مگر شما نیامده اید اینجا که شهید بشوید..... گفتم : ساده و بی پرده، هیچ کدام از ما جرات نمی کنیم با اینها تنها باشیم... فکر کنم در صدایش رنگ خنده شنیدم. گفت: شما و ترس؟ گفتم : نمی توانم و نمی خواهم با اینها توی یک اتاق بمانم. گفت : آهان، پس این است. پس فقط از ترس نیست، شاید از خستگی است... گفتم : " می توانم بروم؟ گفت : "نه"... نمی دانستم توی سرش چه می گذرد. عصبانی بودم، عصبانی تر شدم وقتی باز سرم داد زد. فکر می کردم با اسلحه بفرستدم برای نگهبانی از آن ها،که نه، رفت تمام دختر های ساختمان را فرستاد توی اتاق خانم سرایداری که آن جا زندگی می کرد. گفت :" این طوری خیالم راحت تر است." توی دلم گفتم :"من بیشتر و رفتم خوابیدم...
#کتاب_زندگی_به_سبک_شهدا #ناصر_کاوه
دعوتید به کانال کتاب
https://t.me/joinchat/AAAAAEJEIKPUP7yYXPfLSg
https://t.me/nasserkaveh44
Www.naserkaveh.com
ادامه دارد...✒