بابابزرگم صدام کرد به یه یارو پیام بدمم و اسم فامیل یارو واقعا علی بی غم بود. صدای تو مغزم :
ناتانائیل.
این بشر واقعا اعتماد به نفس منو میاره پایین.لبخندمو خنثی میکنه.باعث میشه فکرکنم کمَم، بدم و وجود ند
اونموقع که این پیامو نوشتم راجب یه نفر بود.
ولی الان موقع خوندن پیام آدما تو ذهنم لیست میشن.
من انقدر به افکار آدما راجب خودم فکر میکنم انقدر انقدر انقدر زیااااد
که مثلاا با اینکه خیلی روز خوبی داشتم میتونم همین الان خودکشی کنم چونکهه
یعنی فلانی راجب من چه فکری میکنهه ؟
هدایت شده از گاهی فکر میکنم.
گاهی فکر میکنم آیا همه انسان ها انقدر زندگیشون تلخه؟
داشتم غر میزدمم کهه این چادره چادر من نیستتتت.
خالم پاشد بگرده ببینه عوض نشده باشه
مامانم میگه ولش کن نسترن روزی ۳ ۴ بار فکر میکنه چادرش با کسی عوض شده آخرشم میفهمه نه چادر خودش بوده.
ناتانائیل.
داشتم غر میزدمم کهه این چادره چادر من نیستتتت. خالم پاشد بگرده ببینه عوض نشده باشه مامانم میگه ولش ک
و راستش واقعا چادر خودم بود :)