امشب خیلی ناراحت کننده بود برای هردومون.
گفتیم بریم ساندویچ بگیریم مثل همیشه بشینیم تو کوچه ؛ دوتا ساندویچ دوتا رولت و نشستن رویِ پلهی جلو در خونه ی رندوم و غر زدن از زندگی.
( غر زدن از زندگی تا مرز گریه )
ماشینا میومدن رد میشدن و هیچی دیگه همچنان که ما نالان و گریان بودیم یه یارو تو ماشین بود هی نگا کرد هی نگا کرد هی نگا کرد.
نگین وسط حرفاش اشاره کرد به یارو بهم گفت ببین تروخدا
گفتم شانس ماعه ها
و یارو این صحنه رو دید و شنید و خندید.
ماهم دیدیم یارو خندید انقدر باهاش خندیدیم انقدر خندیدیم. با غم اومده بودیم با خندیدن زیاد برگشتیم :(
/جهت ثبت از اون کوچهی عجیب غریب/
اگه تو زمانهی این جنگ نبودم
هیچوقت نمیتونستم جملهیِ "خرمشهر را خدا آزاد کرد" درک کنم.
https://eitaa.com/famoted/14904
این پیام رو خوندم. به تاریخ بالای گوشیم نگاه کردم و با خودم فکر کردم اگه جنگ نمیشد منم ۱۲ یا ۱۳ روز دیگه باید سر جلسه کنکور مینشستم و اینو یادم رفته بود.
سر همین دارم گریه میکنم :(((
هدایت شده از شآیدآنروزها
David Kushner [BEHMELODY]David Kushner - Daylight.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
روشناییروز
برای: ناتانائیل