╷گاهی سـُکوت میکنی╵
ــــــــــ ـــــ ـ
چـُون اینقدر
رنجیدهای که نمیخواهی حـَرف بزنی .
گاهی سـُکوت میکنی . .
چـُون واقعاً هیچ حـَرفی برای گفتن نـَداری ،
سـُکوت گاهی
یك انتظاره و گاهیهم یک اعتراض . . .
اما بیشتر وقتها
سـُکوت برای اینه که هیچ کلمه خاصی نمیتونه
غـَمی که در
وجودت داری را توصیف بکنه . .
و این یعنی :
هـَمان حـِس ِتـَنهایی .
شِنیدَم که چون قوی زیبا بِمیرد
فَریبَنده زاد و فَریبا بِمیرد
شَب مَرگ، تَنها نِشینَد به موجی
رّود گوشهای دور و تَنها بِمیرد
دَر آن گوشه، چَندان غَزَل خواند آن شَب
که خود دَر میان غَزَل ها بِمیرد
گُروهی بَر آنند کاین مُرغ شِیدا
کُجا عاشِقی کَرد؟ آنجا بِمیرد
شَب مَرگ بیم، آنجا شِتابَد
که اَز مَرگ غافِل شَود تا بِمیرد
مَن این نُکته گیرَم که باوَر نَکردَم
نَدیدم که قویی به صَحرا بِمیرد
تو دریای مَن بودی، آغوش وا کن
که می خواهد این قوی، زیبا بِمیرد..
ای خطوط چهرهات قرآن من
ای تو جانِ جانِ جانِ جانِ من
با تو اشعارم پر از تو میشـود
مثویهایم همه نو میشوند
تو را ساده دوست دارم، آسان و بی هیاهو.
تو را اندازه انگشتانی که هنوز کودکانه وقتِ شمردن کم میآورد دوست دارم!
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
لعنت به منو زندگیو عشقو جوانی
تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد
قلبم شده بازیچهی دنیای روانی
باید چه کنم با غمو تنهاییو دوری
وقتی همه دادند به هم دستِ تبانی
در چشم همه روی لبم خنده نشاندم
در حال فروخوردن بغضی سرطانی
آیا شده از شدت دلتنگی و غصه
هی بغض کنی،گریه کنی،شعر بخوانی؟
دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم
ای کاش که خودت را سرِ قبرم برسانی