دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
لعنت به منو زندگیو عشقو جوانی
تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد
قلبم شده بازیچهی دنیای روانی
باید چه کنم با غمو تنهاییو دوری
وقتی همه دادند به هم دستِ تبانی
در چشم همه روی لبم خنده نشاندم
در حال فروخوردن بغضی سرطانی
آیا شده از شدت دلتنگی و غصه
هی بغض کنی،گریه کنی،شعر بخوانی؟
دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم
ای کاش که خودت را سرِ قبرم برسانی
شده آزاد و رها باشی و تا عمق وجود
رام و تسخیر کسی باشی و قسمت نشود؟
میشود با همهی ریشه و رگهای تَنَت
سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟
مخترع دوربین عکاسی
اگر میدانست
ساعتها حرف زدن با یک عکس بیجان
چه بر سر آدم میآورد
هیچگاه دست به این چنین اختراعی نمیزد!
البته که عکسهای تو جان دارند!
این را حال پریشان من میگوید
وگرنه هیچ دیوانهای
صفحهی موبایل را نمیبوسد و در آغوش نمیکشد!🥲
عشق…
نجوای آرام جهان است در دلِ انسان.
آتشیست که نمیسوزاند، بلکه میرویاند.
عشق یعنی دیدن زیبایی در کاستیها،
ماندن وقتی رفتن آسانتر است.
عشق تصمیمیست در میان طوفان احساس،
پیوندی میان عقل و دل؛
جایی که منطق مینشیند و دل سخن میگوید.
عشق، فهمِ بیکلامِ دو روح است؛
همان لحظهای که جهان ساکت میشود
و فقط «او» معنا دارد.
#دستنویس