از دردهایش چیزی نمیگفت و من میدانستم کارد وقتی به استخوان میرسد آدم را لال میکند . .
مَعشوق به من گفت چرا غَمگینی ؛
در بندِ کدام دلبرِ شیرینی ؟
بَرجستم و آیینه به دستش دادَم ..
گفتم که دَر آیینه که را میبینی ؟
ای همنفسِ سِرِّ نهان در سینهام،
ای که حضورَت قصیدهایست ناتمام.
از تو سخن گفتن، رها کردن واژهها در باد نیست؛
بلکه شنیدن زمزمهی کائنات در سکوتِ لبهای توست.
تو آن مهتابی هستی که در شبِ تارِ تردیدهایم میتابی،
و من، برکهای ساکنم که تصویرت را در اعماق خود زندانی کردهام.
پیش از تو، روزها تنها گذر زمان بودند،
و شبها، حجمی از انتظاری بیپایان.
اکنون اما، هر نفس، واژهایست که در دفترِ عشقمان مینویسم،
و هر پلک زدن، تکرارِ سوگندیست که به جان بستهایم.
تو آن نقشِ خیالینی که قلمِ سرنوشت با دقتِ یک هنرمندِ ازلی بر تار و پود هستیام کشیده است.
من هر روز در آیینهی چشمانت، خودِ زیباتر خویش را میبینم،
و میفهمم که عشق، نه یافتنِ نیمهی گمشده،
که کامل شدن در کنارِ تمامیتِ دیگریست.
بگذار باد این شعر را به گوشِ دنیا برساند:
تا ابد، در پیچوخمِ نور و سایه، راهِ من به تو ختم میشود.🪴✨
#دستنویس