«به چه مرحلهای از بزرگسالی رسیدی؟»
امروز نمیتونم ناراحت باشم، یه عالمه کار روی سرم ریخته.
نمیدونم چرا
ولی رفتار ادمایی که حتی کوچکترین اهمیت هم پیدا میکنن برام روی من تاثیر میزاره
میتونه عصبانیم کنه
میتونه وادارم کنه به گریه
میتونه معده دردمو فعال کنه
میتونه خواب رو ازم بگیره
میتونه قلبمو وادار به تپش های زیاد کنه
و...
زندگی جانم کمی اهسته تر
بچه هایمان هنوز مشغول بازیاند
جوون هایمان هنوز درگیر چشم های یارند
بزرگترهایمان خیالات عروسی فرزندانشان را دارند
میبینی زندگی، تو برای موشک های ارزو خراب کن جایی نداری
مهمان خانه هایمان نکن!
مگر میتوان به موشک هایی که چند شبی ایست جای الماس های اسمان را گرفتهاند بگوییم که ما هنوز طعم زندگی را نفهمیدهایم؟
هروقت این بچه رو دعوا میکنم دوحالت پیش میاد برام:
یکی اینکه حقش بود دلم خواست
یکی اینکه گناه داشت خیلی یزیدی
سرم توان حجم های زیاد از افکار را ندارد
ناتوان است برای حملشان
درد میگیرد
آنقدر درد میگیرد که دلم میخواهد یک تیر را خرجش کنم
فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیاندیش
که در میانه ی میدان مین
به جستجوی شاخه گلی ست