هدایت شده از KAFONE
"حتی عرضه پریدن رو هم نداره! چرا اومده این بالا پس؟" مردم پشت سرت با دوربین های روشن شده جمع شده بودن فقط این جمله رو بهم میگفتن ، تو فقط برای هوا خوردن به پل تکیه داده بودی تا از ادمایی که نمیتونستی بهشون نه بگی و زندگیت طبق حرفای اونا پیش میرفت دوری کنی اما بازم اونا جمع شدن و حرف زدن. پریدی چون"زندگیت برپایه حرف دیگران بود".
-شعر میگویم،
ولی معشوقه ای در کار نیست،
آه من دیوانه ام،
دیوانه بودن عار نیست
@x_eric
هدایت شده از KAFONE
دستی توی موهای نارنجی رنگت کشیدی و بعد به کف دست پُر از موت نگاه کردی ، توی اینه به خودت و بعد به ماشین توی دست زن بالای سرت نگاه کردی. اونو روی پیشونیت گذاشت و بالا کشید و اینبار موهات رو پارچه مشکی رنگ دورت ریختن. قبل از اینکه اخرین دسته از موهات رو بتراشن خونی که از بینیت سرازیر شدو روی پارچه ریخت ، اخرین چیزی که دیدی باز هم دستای پُر از موهای نارنجی رنگت بود.
-من آن گلبرگ مغرورم نمی میرم ز بی آبی
ولی بی دوست میمیرم در این مرداب تنهایی
@star_il