خوشحال میشم نظراتتون رو ببینم ❤️🔥 ))
پیوی : @Il3lat 🌀
https://eitaa.com/joinchat/4216128524Cb783d4f090 ❕
، ❤️🔥☝️🏽،
' با تو نمیسازم ، بی تو نمیتونم '
#پارت_اول
_ رها پاشو دانشگاهت دیر شد .
+ باشه مامااننن .
_رها از تخت خواب بلند شد و رفت تا دست و صورتش رو بشوره ، اون لحظه واقعا داشت خوابش میبرد کا مامانش بلد گفت :
_ رهااااااااا چیکار میکنی سه ساعته اون تویی
+ ها .. هان چی ؟
_ بیا بیرون فلک زاده
+ اومدم اومدم .
رها از دستشویی اومد بیرون و مانتو کوفتی مدرسش رو پوشید و لقمه پنیرشو برداشت و با اخم از خونه رفت بیرون و پیاده تا مدرسه رفت .
به دانشگاه رفت پیش دوستش نیکی .
+ سلاامم نیکییی
_ سلام عشق منن
+ حاجی امروز باید گروه شیم برای پروژه ؟
_ ارهه ، کاش استاد ما دوتا رو باهم بندازهه
+ ارههههه
خب رفتن داخل کلاسشون و استاد اومد داخل کلاس و گروه هارو گفت :
_ خب بچه ها میخوام گروه هاتون رو بگم ، نه و نه نداریما . خب نیکی با آرش ، رها با ارین ...
هنوز استاد گروه بعدی رو نگفته بود که . . .
نظراتتون رو میشنوم عشقای من😼❤️🔥 ))
@ll3bus
https://eitaa.com/joinchat/4216128524Cb783d4f090
، ❤️🔥☝️🏽،
' با تو نمیسازم ، بی تو نمیتونم '
#پارت_دوم
هنوز استاد گروه بعدی رو نگفته بود که رها لاند شد گفت :
+ استاد ، ببخشیدا ولی من نمیخوام با ارین باشم .
همون لحظه ارین گفت :
_ اره استاد منم نمیخوام باش باشم .
استاد داد زد و گفت :
+ مگه نگفتم نه نه نداریم هان ؟؟
همینکه گفتم .
رها و ارین ساکت شدن و استاد بقیه گروه هارو گفت و به بچه ها گفت یا هفته بعد وقت دارید پروژه تون رو تحویل بدید .
زنگ کلاس خورد و بچه ها از کلاس بیرون رفتن .
نیکی اومد پیش رها و بش گفت :
+ حاجی افتادی با این پسر خوشگله ؟ خیلی که خوبه باید از خدات باشههه .
_ کی گفته باید از خدام باشه قیافش شبیه چلغوزه !
همون لحظه ارش اومد پیش نیکی و بهش گفت :
+ سلامم ، نیکی تو میای خونمون برای پروژه یا من بیام ؟ یا اصلا بریم پارکی کافه ای جایی ؟
_ عامم ، تو بیا خونه ما .
+ باشه پس ، خداافظ .
_ خدااافظ .
رها با نگاهی معنی دار نگاه به نیکی کرد و گفت :
+ دختر فکر کنم ازش خوشت اومده هاا .
_ نبابا کیه که عاشق بشه .
+ تو گفتی منم باور کردم .
_ خب حالا ، من باید برم کاری نداریی ؟؟
+ نهه خدااافظ
نیکی رفت و رهام تو راه خونه بود که . . .
، ❤️🔥☝️🏽،
' با تو نمیسازم ، بی تو نمیتونم '
#پارت_سوم
رها در حال رفت به خونه بود که ارین رو دید . ارین بش گفت :
+ هوی نمیخوای بگی کی بریم برا پروژه ؟
رها ایرپادشو برداشت و گفت :
_ چته ؟
+ میگم نمیخوای بگی کی بریم سر پروژه ؟؟
_ من چمیدونم
+ فردا خوبه ؟
_ اره وقتم خالیه
+ خب پس بیاید خونه ما
_ هع ، حالا فاز برت نداره ها
رها دوباره ایرمادشو گذاشت تو گوشش رو رفت خونه .
به خونه که رسید ، بوی غذای مورد علاقش یعنی قرمه سبزی بود .
وقتی فهمید غذا قرمه سبزی دارن خستگی مدرسه از تنش رفت بیرون .
مامانش همون لحظه گفت :
+ سلام دختر
_ سلام مامان
+ چخبر چیکار کردید داخل مدرسه ؟؟
_ هیچی مثل همیشه
+ خب برو لباساتو در بیار بیا سفره پهنه .
_ باش
هلیا رفت لباسای مدرسش رو در اورد و یه تیشرت و پیژامه پوشید .
اول گوشیشو چک کرد تا پیاماشو بخونه ، دید نیکی بهش پیام داده :
+ سلام رها ، رسیدی خوته ؟؟
هلیا شروع به تایپ کردن کرد :
_ اره عشقم رسیدم .
+ وای حاجی ناهارمون ماهیهههه من اصلا دوست ندارم .
_ هاهاهاها ما قرمه سبزی داریمم دلت بخواادددد
رها رفت ناهارشو بخوره و وقعا طعم غذاهای مامانش عالی بود .
بعدش رفت و یکم رو تختش خوابید و موزیک گوش داد ، خب چون رها عاشق موزیک بود . . .