#نبضغرور
#پارت2
❤️🔥
دختره جلویی غش کرد رو دوستش :
وای خدا این دکتره یا مدلِ هالیووده ؟! نفسم بند اومد .
من یه نگاه به لنا و آوینا و پانیذ و آیلا کردم .
هر پنجتامون پوزخندِ سمی زدیم که همه رو بسوزونه!
لنا خودکارشو چرخوند و بلند گفت :
ـ «اه اه اه ، بوی لجن اومد !
این که همون نمونه همیشگیه ، فقط یه ذره ژل بیشتر مالیده به کلهش !»
پانیذ پا انداخت رو پا :
ـحالم بههم خورد .
اینجوری که راه میره انگار زمین مالِ باباشه .
آوینا یه چیپس دیگه پرت کرد تو دهنش :
بچهها آماده باشید ، من اینو پوست میکنم به مولا !
استاد پشت تریبون ایستاد ، یه نگاه به کلاس انداخت که همه براش لهله میزدن .
ولی چشمش افتاد به ردیف پنج نفره ما که داشتیم ادای تهوع در میآوردیم و حتی زحمتِ نگاه کردن بهشم به خودمون نمیدادیم !
اخماش رفت تو هم ، صداشو صاف کرد و با اون لحن پررو و خودخواهانهش گفت :
از امروز قوانین اینجا عوض میشه .
من کارآموز و دکترِ ضعیف نمیپذیرم .
من همونجا پوزخند زدم ، صدامو بلند کردم جوری که کل سالن بشنوه :
ای بابا استاد جون ، خودتم زحمت بکش ضعیف نباش چون ما اینجا پسرای لوس رو جای نمونه آزمایشگاهی استفاده میکنیم !
همه کلاس شوکه شدن .
استاد چشاش گرد شد و نگام کرد ، دستاش روی میز مشت شد
#نبضغرور
#پارت3
❤️🔥
سکوتِ مرگباری کلِ سالن رو گرفت .
یعنی طوری شد که قشنگ صدای قورت دادنِ آب دهنِ دخترای ردیف سه شنیده میشد !
چشمای یارو استاده ( که فک کرده بود چه تحفه ایه ) مثل چی قفل شد رو من .
رگ گردنش در حد خیار چنبر زد بیرون ، دستاشو کوبید رو تریبون و با صدایی که سعی میکرد مثلاً خفن و باجذبه باشه گفت :
اسمت چیه خانومِ به ظاهر محترم ؟
منم خودکارمو مثل چوب جادوگری دور انگشتم چرخوندم ، لم دادم به صندلی و گفتم :
آرامش هستم .
البته عزرائیلِ پسرا صدام میکنن میکنن !
آوینا زد زیرِ خنده و صدای ( پِخخخ ) دهنش رفت هوا و خردههای چیپسش پاشید رو مقنعهی دخترِ جلویی !
پانیذم نیشش تا بناگوش باز شد و لنا با خودکارش روی میز ضرب گرفت .
استاده که رسماً داشت دود از کلهش بلند میشد ، پوشهشو محکم کوبید رو میز و گفت :
خیلی خب ، مشخص شد این ترم کیا قراره بیفتن !
کلاس برای امروز تمومه ، بفرمایید بیرون !
تا گفت تموم ، صدای جیغ و ویغ دخترای کلاس رفت هوا که داشتن با گریه و زاری ازش امضا و شماره نظام پزشکی
میخواستن !
ما پنجتا هم مثل گانگسترهای شیکپوش ، کولهها رو انداختیم رو یه شونه و با غرور راه افتادیم سمت خروجی .
تو راهرو ، آیلا با حرص موهاشو داد زیر مقنعه و گفت :
پسرهی ایکبیریِ ندید بدید ! جوری راه میرفت انگار شلوارشو از نافش کشیدن بالا بس که مغروره !