میشه یکی به من بگه چطوری به سالی جکسون میتونم دسترسی داشته باشم؟!! رسپی کیک تولد آبی رو ازش میخوام. 🐟
𝔈𝘶𝘥𝘰𝘪𝘮𝘰𝘯𝘪𝘢
نئو در حالی که پاهایش را به شاخه درخت چِفت کرده و از آن آویزان شده بود، از پشت موهای معلق و در هوا و نارنجیاش، با چشمان شیطنتآمیز و حیرتزده به جک نگاه میکرد:《مطمئنی تو خود جکی؟》
جک چشمانش را مالید و با خستگی آه کشید:《این بار پنجمه که میپرسی. تو مطمئنی میمون درختی نیستی؟》
نئو لپهایش را پر باد کرد و با صدا خارج کرد، دستانش در هوا آویزان بود:《نه مطمئن نیستم. گفتی میخوای واسش چی بخری؟》
جک دستانش را در جیب فرو برد:《تاج برگ بو.》
نئو سرش را کج کرد:《مثل همونا که آپولو داره؟ چقدر کم داری؟》
جک زیر لب گفت:《خیلی زیاد... تقریبا هیچی ندارم.》
نگاهش را از نئو دزدید. نئو تاب خوردنش را متوقف کرد و با ناباوری خندید:《هیچی نداری؟ دقیقا با پولات چیکار میکنی تو؟!》
جک خیلی جدی و خشک به چشمان برعکس او خیره شد:《واسه بقیه کادوی تولد میخرم. یکمش هم واسه غذای گربهها میدم؟》
سرش را خاراند:《این ماه یکمشم به کایرون قرض دادم.》
نئو اخم کرد:《تو واسه بقیه کادو میخری؟ اصلا مگه کمپ گربه داره؟ وایسا ببینم چرا کایرون باید از تو پول قرض...》
جک با عصبانیت میان حرفش پرید:《پول داری یا نه؟》
نئو که چشمانش کمکم داشت تار میشد گفت:《الان که نه ولی شب بیا دور آتیش واست میارم.》
جک کمی خودش را جمع کرد:《از آتیش خوشم نمیاد، نمیشه بیاری اسطبلی جایی؟》
نئو با ناله خودش را بالا کشید و روی درخت نشست. کمی چشمانش را بست و با قیافه خسته از بالا به جک نگاه کرد:《آی سرم، باشه باشه واست میارم.》
جک سرش را تکان داد و برگشت که برود. نئو از پشت سرش داد زد:《قابلتو نداشت. مامانت بهت تشکر یاد نداده؟》
جک فقط به راهش ادامه داد.