#یک_مسئله
🔹نجاست سوزن سرنگ
⁉️ گاهی در عمل خونگیری سوزن سرنگ به داخل رگ فرو میرود و به خون آغشته میشود ولی به علت اینکه خون به داخل سرنگ جریان نمییابد یا کافی نیست لازم میشود که از محل دیگری مبادرت به خونگیری شود آیا سوزن نجس میشود؟ آیا نمیتوان از این سوزن استفادهی مجدد نمود؟
✅ج: استفاده مجدد مانع ندارد و اگر پس از بیرون آمدن سوزن از بدن، آغشته به خون نباشد، پاک است، هر چند در داخل بدن با خون تماس داشته باشد.
📚 #استفتائات_امام_خامنه_ای مد ظله العالی
#احکام_نجاسات
#نجاست_سر_سوزن
هيات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر
@heyat_razmanegan_behshar
#علی_شناسی
🍃اگر بیست یاور داشتی، بجنگ.
این را پیامبر خدا(ص) به امیر مؤمنان(ع) فرموده بود؛ وقتی که همه مدینه در یک چرخش عجیب، حرف خدا و رسول را زمین گذاشتند.
علی (ع) را کنار زدند و با دیگری بیعت کردند. 😔
🍃پیامبر(ص) در غدیر فریاد زده بود که خدا علی (ع) را انتخاب کرده است. در موقعیت های دیگر هم، وصی و جانشین را او معرفی کرده بود...
اما حالا مردم با اختیار خودشان، کس دیگری را انتخاب کرده بودند و به علی (ع) گفتند: نه.😡
🌴علی(ع) گفت:
- خدا در قرآن فرموده: #اگر_بیست_نفر_باشید_و_صبر_کنید_بر_دویست_نفر_غلبه_می_کنید.
خدایا بیست نفر هم پیدا نشد. 😔
🌴سپس فرمود:
- به خدا سوگند، اگر به اندازه ی این گوسفندان، مردانی خیرخواه خدا و رسول می داشتم، او را از حکومت خلع می کردم... اما پیدا نشد.😔
امام این را سه بار فرمود و به خانه بازگشت.💔
🔹 کافی، ج ۸، ص ۳۲.
⭕️ #پایداری_پای_حق_بی_عاقبت_نیست_اما_راحت_هم_نیست.
🔅دنیا یک ظاهری دارد که زیباست.
شیطان چنان در چشم و ذهن جذابش می کند که لذت حق را نبینی.
این می شود که تلخی دنیا را می پذیری؛
اما محکمی حق را، نه.
سختی دنیا را می چشی،
اما طعم حق را، نه.
زندگی بی عاقبت و لذت دنیا را طلب می کنی،
اما سعادت ابدی بودن با حق را، نه.😔
📗 #پدر
✍ #نرجس_شکوریان_فرد
هيات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر
@heyat_razmanegan_behshar
📌آقای #استراماچونی بزرگوار!
شما این فریاد را به جای زمین فوتبال، باید بر سر مسئولین غربزده ایران بزنید.
چون آن قدری که ظرف ۴۸ ساعت (برای رساندن ۶۰۰ میلیون تومان پول نقد به شما) تلاش کردند، طی ۴۰سال برای گازکشی به خانه های مردم مظلوم سیستان و بلوچستان تلاش نکردند.
هيات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر
@heyat_razmanegan_behshar
🍃🌸🍃
🕗 #ساعت_عاشقی
دعای من به ضریح شما گره خورده
توسلی به شما کردهام، اجابت کن...
┄┅┅❁💚❁┅┅┄
🍃اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضاالمرتَضی الامامِ التّقی النّقی وحُجَّّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَعَلیاَحَدٍ مِنْ اوْلیائِک.🌹🍃
هيات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر
@heyat_razmanegan_behshar
@sarallah_zanjan - rasoli-950420-zamine.mp3
4.24M
#حاج_مهدی_رسولی
🎼 جا مانده دل من از قافله ی دل ...
هيات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر
@heyat_razmanegan_behshar
#پروانه_سلحشوری با مشاهدهی دوریِ مردم از اصلاح طلبان تندرویی مثل خودش گفته: #قالیباف مجلس را دست نظامی ها میدهد، #احمدی_نژاد دست لمپنها!
پ.ن: اینکه عمری فریاد زدید «منتخب مردم»، «آراءمردم» چه می شود؟! حالا که مردم از شما رویگردان شده اند، «به آراء مردم احترام بگذارید» شد کشک؟!!
💬 جعفر بلوری
#همینقدر_دورو
هيات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر
@heyat_razmanegan_behshar
کانال خبری بهشهرنو
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف @kheymegahevelayat #قسمت_پنجاه_و_چهارم یه دونه آروم دو دستی زدم توی س
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف
@kheymegahevelayat
#قسمت_پنجاه_و_پنجم
با این حرف فاطمه، عاصف وسط پله ها ایستاد و انگار خشکش زد، برگشت به طرف من گفت:
«فکر نمیکردم یک روز کم بیاری و متوسل بشی به خانومت.»
خندیدم و گفتم:
+حداقل با آسانسور میرفتی. از پله ها میری پایین خسته میشی.
_خیلی روت زیاده. خییییلی.. خدا عاقبت هر دومون و بخیر کنه.
فاطمه گفت: «من زنگ میزنم ناهار سفارش میدم. بیاید داخل.»
بعد رفت سمت آشپزخونه و خودش و مشغول کارش کرد.. به عاصف گفتم:
«بیا داخل بریم توی اتاقم کارت دارم.»
رفتیم داخل اتاق کارم. چندلحظه بعد فاطمه در زد یه نوشیدنی آورد برامون. گفت:
« آقا عاصف، ممنونم که روم و زمین نزدی و هنوز برای خواهر کوچیکت ارزش قائلی. »
عاصف گفت:
«فقط بخاطر شما موندم اینجا و نرفتم. وگرنه الان سرکوچه بودم تا برم اداره وسائلم و جمع کنم استعفام و بنویسم برم همون واحد قبلی یا اینکه برم دهاتمون توی زمین بابام کارگری کنم.»
به فاطمه اشاره زدم بره. چون میخواستم با عاصف حرف بزنم. فاطمه رفت و به عاصف نگاه کردم دیدم سرش پایینه. گفتم:
+من، بابت موضوع امروز ازت عذر میخوام. یه لحظه نفهمیدم چیشد.
_هرچی بود تموم شد رفت. الانم اگر اینجا هستم بخاطر تو نیست. اهل دروغ گفتن هم نیستم که بخوام قمپز در کنم و بگم بخاطر مسائل امنیتی کشورم هست و از این حرفا !! فقط به حرمت خانومته که اینجا هستم. همیشه برام مثل یک خواهر بوده. فقط به حرمت نون و نمکی بوده که سر سفره هم دیگه خوردیم.
+پس بخاطر فاطمه منو ببخش.
_عاکف تو خیال کردی من عمدا کوتاهی کردم.
+ببین عاصف جان...
_نه اجازه بده. جواب من و ندادی. تو واقعا خیال کردی من عمدا این کارو کردم؟
+عمدا مرتکب چنین اشباهی نشدی ! اما اشتباه سهوی تو، داشت تصمیمات کمیته سه نفره ای که من و حاج کاظم و حاج هادی هستیم رو به خطر می انداخت. بفهم لطفا.
_خب چرا دستت روی من بلند شد.
+یعنی تو بخاطر اینکه هولت دادم، ناراحت شدی؟
یقش و داد پایین گفت:
_این زخم و ببین. این هول دادن هست رفیق؟
+راستی پیرهن نو مبارک.. بهت میاد. اون و که جر خورد چیکارش کردی؟
_باشه.. بشین مسخره کن.. زدی نابود کردی گردنم و !! من به سختی نفس میکشیدم، میدونی ریه هام مشکل داره. تنها کسی که میدونه تو هستی. اما جوری گردنم و گرفتی منو تا مرز کشته شدن بردی. چرا؟ چون که منه خر داشتم برای اون معاون توضیح میدادم باباجان نترس چیزی نیست و اتفاقی نمی افته و فقط قراره کاری که ما میگیم و انجام بدی. به اندازه سی ثانیه از دوربین غافل شدم. من آدمی هستم اگر اشتباهی کنم، اشتباهم و میپذیرم، اما رفتار تو فوق العاده اشتباه بود.
بلند شدم رفتم دستش و گرفتم از روی صندلی بلندش کردم، بعد بغلش کردم، گفتم:
+ببخشید. من اشتباه کردم. حق با تو هست. من تند رفتم.
_ولمون کن تورو خدا.
+عاصف؟
نگام کرد. بهش گفتم:
+اگر بری، شاید اتفاق خاصی نیفته، اما من بی برادر میشم. بی همسنگر میشم.. بی رفیق میشم. درسته برادر دارم،درسته رفیق زیاد دارم، درسته همسنگر زیاد دارم، اما خیال میکنم یکی از برادرام و از دست دادم. پس نزار این اتفاق بیفته.
_ هرچی بود تموم شد. من تصمیمم و گرفتم.
+عاصف جان، تو با من مشکل داری، با سیستم که مشکل نداری بر میگردی میگی میخوام استعفا بدم برم دهاتمون. به این زودی کم آوردی؟
_برادرمن، من عاشق مملکتم هستم.. عاشق کارم هستم.. انقدر هم بچه ننه نیستم برای اینکه روی من دست بلند کردی بخوام استعفا بدم.. گفتم از بخشی که تو هستی میخوام برم. اگر موافقت هم نشد مجبورم بمونم تحملت کنم.
کمی حرف زدیم، بعد از نیم ساعت از اتاق اومدیم بیرون، دیدم فاطمه نشسته روی مبل. دید منو عاصف ناراحتیم. بهم اشاره زد «حل شد؟»
سرم و به علامت «نه» دادم بالا. فاطمه خیلی ناراحت شد.. معلوم بود دنبال این هست که عاصف و راضی کنه تا برگرده سرکارش.
اما یه هویی گفتم:
+عاصف.
خندیدو گفت:
_جانم.
هردوتا خندیدیم و همدیگر و بغل کردیم. از قبل با هم هماهنگ بودیم که رفتیم بیرون جوری وانمود کنیم که انگار موضوع حل نشده. اما یه هویی خبر خوش و به فاطمه بدیم تا ذوق زده بشه.
القصه، فاطمه هم کلی خوشحال شد.
حالم خیلی بهتر شده بود. خانومم ناهار سفارش داد و نشستیم باهم به اتفاق عاصف ناهارو خوردیم، نمازمون و خوندیم، بعد من و عاصف رفتیم اداره.
وقتی رسیدیم با عاصف رفتم دفتر.. بهش گفتم:
+میخوام فوری تجهیزات و آماده کنید. عزتی که از سازمان اومد بیرون، هماهنگی های لازم و انجام بدیم که شما برید سمت اتاق کارش دوربین ها رو نصب کنید. فقط حواست باشه دوربین حرارتی هم باید در کنار دوربین های دیگه کار گذاشته بشه. الانم برو به اسحاق بگو بیاد اینجا.
_چشم میرم.. اما قبلش یه سوال.
+جانم بگو.
_چرا ما از همون دوربین استفاده نمیکنیم؟
+چون که از لحاظ امنیتی به صلاح نیست.
عاصف گفت:
_میشه از لحاظ فنی بیشتر توضیح بدی؟
1_2511544.mp3
7.27M
#تاریخ_تحلیلی_اسلام
جلسه چهارم
🔹 استاد پناهیان
🔺 تهران _ هیات شهدای گمنام
هيات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر
@heyat_razmanegan_behshar
هدایت شده از کانال خبری بهشهرنو
#اطلاعیه
▫️به اطلاع نوجوانان و جوانان سنین ۱۱ الی ۱۵ سال میرساند
هیات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر
اقدام به راه اندازی #گروه_سرود ویژه پسران را نموده است.
🔸علاقمندان جهت ثبت نام و اطلاعات بیشتر با شماره و یا آیدی زیر تماس حاصل نمایند
۰۹۳۶۷۵۳۹۶۲۴
@Mehdi_hoseyni
هیات رزمندگان اسلام شهرستان بهشهر
@heyat_razmanegan_behshar