اونجایی که گریم گرفت ( به قول گفتنی ناراحت شدم )
جایی بود ک باید جون ی مادری رو میگرفتم که تو بیابون بچش رو داشت میزایید و نه پدری بالاسر بچه بود نه کس دیگه ایی و من باید بچه رو اونجا تنها میزاشتمش
که رفتم جان ی تاجری رو بگیرم که رفته بود کفاشی ، کفش داده بود به کفاشی و میگفت جوری بدوزش که سال بعد بیام درستش کنی !