شاید احمقانه به نظر برسه ولی من هیچوقت ویل نبودم، هیچوقت مثل اون ندرخشیدم و هیچوقت نتونستم مثل اون فرزند آپولو باشم. من همیشه نیکو بودم، همه چیزمو از دست دادم و قضاوت شدم و حتی بعدشم باز برای از دست دادن داشتم. سایهها منو بلعیدن و من تنهاتر و منزویتر شدم، عجیب و متفاوت.
و جای دردناکش اینجاست که نیکو الان به آرامش رسیده اون یه ویل پیدا کرده و من... من احتمالا تا ابد باید با تاریکی درونم بجنگم اونم در حالی که بیشتر و بیشتر منو در خودش فرو میبره.