آدم نمیفهمه، نمیفهمه، تا وقتی که میشینه برای یکی تعریف میکنه. اونجاست که متوجه میشه چه فاجعهای رو پشت سر گذاشته.
روزام همزمان جالب، فان، خستهکننده شده ولی همین که انقدر شلوغم که وقت فکر کردن ندارم راضیم
معدود آدمایی که تو ذهنم نگه داشتم و اجازه میدم ذهنم براشون انرژی صرف کنه، خیلی کمن. یادمه قبلاً چراغای بیشتری تو ذهنم برای آدمای مختلف روشن بود؛ که خودم خاموششون کردم، درشونو بستم و هیچوقتم دیگه بهشون سر نزدم.