معدود آدمایی که تو ذهنم نگه داشتم و اجازه میدم ذهنم براشون انرژی صرف کنه، خیلی کمن. یادمه قبلاً چراغای بیشتری تو ذهنم برای آدمای مختلف روشن بود؛ که خودم خاموششون کردم، درشونو بستم و هیچوقتم دیگه بهشون سر نزدم.
هر وقت یکی ازم میپرسه خوبی، نمیتونم ریسک کنم بگم نه نیستم؛ چون حتماً اون میپرسه چرا و من واقعا تعریفی برای حال بدم ندارم حتی خودمم نمیدونم چِمه نمیدونم چرا
به این نتیجه رسیدم که ۹۰٪ مشکلاتم حل میشن اگر فقط یه خواب درست داشته باشم. مشکل اینجاست که خواب درست هم خودش یکی از مشکلاتمه